نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

کم کم مردن

این روزها عجیب قاطی کرده‌ام. هرجا می‌روم چیزهایی درباره «فاجعه منا» می‌شنوم. بلندگوی مترو، اخبار، روزنامه‌ها، مردم صف نانوایی، راننده‌ها، همه و همه! بعد تمام چیزهایی که سر کلاس «پزشکی قانونی» در مورد کبود شدن و گندیدن و کرم زدن جسد خوانده بودیم، روی سرم آوار می‌شود. پشت بندش خاطره‌ای از چهارسالگی‌ام که دخترخاله پایش را گذاشت روی جوجه صورتی‌مان و دل و روده‌اش را بیرون ریخت، عین فیلم جلوی چشم‌هایم نقش می‌بندد، بعد عکس خودم را که چند سال قبل یواشکی جلوی کعبه انداخته بودم نگاه می‌کنم، بعدش سرم گیج می‌رود، گریه‌ام می‌گیرد و تند تند دعا می‌کنم زیر دست و پا نمیرم، زیر دست و پا نمانم! هیچ‌کس زیر دست و پا نمیرد و زیر دست و پا نماند...

# نیکولای_آبی