نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

بیست‌وهشت

از سحر که بیدار شده‌ام، خوابم نمی‌برد. تو خوابیده‌ای. آرام. مثل همین جوجه‌هایی که تک و توک صدای جیک‌جیک و بیدار شدنشان از پشت پنجره می‌آید. دستم را می‌کنم توی کتابخانه و یکی از کتاب‌های نخوانده را برمی‌دارم و شروع به خواندنش می‌کنم. تو پهلو به پهلو می‌شوی. می‌نشینم لبه‌ی تخت و یواش ورق می‌زنم. یک صفحه، دو صفحه، سه صفحه، چهار صفحه... می‌خوانم و می‌خوانم و صدای جیک‌جیک جوجه‌های بیدار شده بیشتر می‌شود. گرمی دستت را روی کمرم حس می‌کنم. برمی‌گردم. لبخند می‌زنی. می‌پرسم: «بیدار شدی؟» می‌گویی: «بیدار بودم. داشتم نگات می‌کردم.» دنبال چیزی می‌گردم بگذارم لای کتاب که یادم باشد تا کجا خوانده‌ام. به شماره‌ی صفحه‌اش نگاه می‌کنم: بیست و هشت. اگر تمام عددهای دنیا را هم فراموش کنم، غیرممکن است بیست و هشت را یادم برود. یاد اولین دیدارمان می‌افتم. گفته بودی بیست و هشت را دوست داری و بعد برایم توضیح داده بودی که بیست و هشت یک عدد تامّ است و من گنگ نگاهت کرده بودم.

کتاب را می‌بندم. کنارت دراز می‌کشم و می‌گویم: «تا صفحه‌ی بیست و هشت خوندم.» می‌خندی و با دست موهایم را بهم می‌ریزی. می‌گویم: «می‌شه دوباره برام عددهای تامّ رو توضیح بدی؟» تو شروع به توضیح می‌کنی و صبحمان پر می‌شود از ریاضیات و صدای جوجه‌های تازه‌ بیدار شده...

# نیکولای_آبی 

بُن‌نَبَست

توی یک کوچه‌ی بن‌بست ایستاده بودیم. گفتم: «کاش این بن‌بست هیچ‌وقت تموم نمی‌شد.» گفت: «به‌خاطر این جمله‌ی قشنگت می‌ریم و دوباره از سر کوچه میایم.» رفتیم و دوباره تا وسط‌های بن‌بست آمدیم. می‌خواستم میزان همراهی‌اش را امتحان کنم. یک بار دیگر گفتم: «کاش این بن‌بست هیچ‌وقت تموم نمی‌شد.» دوباره برگشتیم و از سر کوچه تا وسط‌هایش آمدیم. باز هم گفتم. دوباره و سه‌باره و صدباره. هی رفتیم سر کوچه و تا وسط‌هایش آمدیم. صفحه آبی تیره شد، یکی بالایش نوشت: «چهل سال بعد» ما هنوز داشتیم از سر بن‌بست تا وسط‌هایش می‌رفتیم و برمی‌گشتیم اولش.

# نیکولای_آبی 

رجبی؟ حاضر!

گفتم: زودتر برو. مگه نمی‌خوای حاضر شی؟

گفت: کاری ندارم که. فقط باید موهامو شونه کنم.

گفتم: مثلاً عروسیه ها!

گفت: باشه، با دقت بیشتری شونه می‌کنم.

 و رفت که با دقت بیشتری شانه کند!


برچسب‌ها: رجبی
# نیکولای_آبی 

راه دوم

دستمال را به طرفش می‌گيرم و همان موقع به اين فكر می‌كنم كه شكلات ماليده شده به ريش‌های روی چانه‌اش را جور ديگری هم می‌شود پاك كرد...

# نیکولای_آبی 

زیبا مُردن

آدم توی همه‌چیز باید شانس داشته باشد؛ حتی توی مردن. مثلاً می‌توانی از درد بمیری، زیر آوار بمانی، توی آتش بسوزی، در اثر تصادف له بشوی یا مثلاً همان‌طور که سرت را گذاشته‌ای روی زانوهایت و به او نگاه می‌کنی و صدای موج آب می‌آید و درخت‌ها زیر باد کم‌رمق تابستان تکان می‌خورند و چرخ‌وفلک بزرگی هم پشت سرش می‌چرخد، یک‌هو کادر تنگ بشود و تنگ بشود و تنگ بشود و... کات!

# نیکولای_آبی 

بمانيم و انگشتمان را توی سوراخ كنيم!

كشورمان شبيه سد سوراخی است كه هر كس از ترس اين‌كه زير آب بماند، جانش را برمی‌دارد و در می‌رود. هيچ‌كس جلوی شكستن سد را نمی‌گيرد، هيچ‌كس به فكر نجات‌دادن يك كشور به جای يك شخص نيست، هيچ‌كس برای مقاوم‌سازی سد ايده‌ای نمی‌دهد، هيچ‌كس انگشتش را توی سوراخ نمی‌كند، هيچ‌كس پتروس نمی‌شود...

# نیکولای_آبی 

تئوری خیانت پفکی

تصور کن همه‌ی ما پفک‌ایم. پفک‌های معمولی. بعد، یکی از پفک‌ها به پفک دیگر که دوستش دارد، خیانت می‌کند. حالا یا کلامی، یا جسمی، یا حتی فقط از طریق فکر کردن. چه اتفاقی می‌افتد؟ پفک خائن در اثر خودخوری ناشی از خیانت به تدریج پودر می‌شود. پفکی که بهش خیانت شده چطور؟ او به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، البته با کمر خمیده‌تر، ولی باتجربه‌تر و محکم‌تر! در یک کلام، از پفک خائن هیچ‌چیز نمی‌ماند و از پفک خیانت‌دیده، چیزی شبیه کرانچی. منصفانه است، نیست؟

# نیکولای_آبی 

لگد می‌زند، آن هم با هشت تا پا

گفتم: دلشوره که می‌گیرم، انگار یه چیزی توی دلم وول می‌خوره. نبضش رو حس می‌کنم.

گفت: یه چیزی مثل بچه؟

گفتم: نه، نه، بچه نیست. یه جور جونوره.

گفت: یعنی چی؟ چه ‌جونوری؟

گفتم: یه چیزی مثل هشت‌پا. چون یه وقت‌هایی با هر کدوم از پاهاش یکی از قفسه‌های سینه‌ام رو می‌گیره و فشار می‌ده.

گفت: خب... بقیه‌ی وقت‌ها چی؟

گفتم: بقیه‌ی وقت‌ها مچاله می‌شه توی معده‌ام و نفس می‌کشه.

گفت: فقط نفس؟

گفتم: نه خب... فکر می‌کنه، می‌خوابه، بازی می‌کنه، شاید کتاب هم بخونه.

گفت: سؤالم جدی بود.

گفتم: جواب منم همینطور.

سرش را تکان داد و یک چیزهایی توی دفترچه‌اش نوشت.

# نیکولای_آبی 

قسمت، حكمت يا چيزی شبيه آن

بابا گفت: «آدرسش خيلی سرراسته. درست روبه‌روی شهرداری.» راه افتادم سمت مقصد. نه من پرسيدم شهرداری كدام منطقه و نه بابا چيزی گفت. برايم مثل روز روشن بود كه شهرداری منطقه دو را می‌گويد و برای بابا هم مثل روز روشن بود كه من می‌روم شهرداری منطقه پنج. از اتوبوس پياده شدم. نگاهی به رو‌به‌روی شهرداری انداختم. خبری از ساختمان مورد نظرم نبود. با اين حال گفتم بروم و از نزديك نگاه كنم. شايد مثلاً ساختمانش آن‌قدر ريز است كه از اين طرف خيابان ديده نمی‌شود. خيابانش از اين‌هايی بود كه همه با آزادراه‌های آلمان اشتباهش می‌گيرند و تا می‌توانند گاز می‌دهند. پنج دقيقه معطل شدم تا بتوانم با ترس و لرز از خيابان رد شوم. هنوز پايم را توی پياده‌رو نگذاشته بودم كه يك توپ پلاستيكی از سمت پارك پرت شد طرف خيابان و پشت سرش بچه‌ای كه داشت می‌دويد. بايد تصميم می‌گرفتم، بچه يا توپ؟ همه‌ی استعدادهای كودكی و جوگيری حاصل از ديدن بازی‌های جام جهانی را ريختم توی پاهايم و توپ را شوت كردم سمت پارك. بچه برگشت طرف پارك. يك نفس راحت كشيدم. هميشه‌ی خدا از توپ می‌ترسيدم. چون پشت هر توپی بچه‌ای می‌آيد و پشت هر بچه‌ای صدای بوقي و پشت هر صداي بوقی... بيخيال! شما را نمی‌دانم اما من فكر می‌كنم آن روز، در آن ساعت، فقط بايد يك نقطه از دنيا می‌بودم؛ آن هم روبه‌روی شهرداری منطقه دو و نه هيچ‌جای ديگر.

# نیکولای_آبی 

چسبندگان

خیلی وقت است با خودم کلنجار می‌روم درباره‌اش بنویسم یا نه. یک روز و دو روز هم نیست، چند ماه، یا شاید هم چند سال! هربار خواستم چیزی بگویم با خودم فکر کردم «بیخیال! درباره‌ی هم‌جنس‌هایت اینطور فکر نکن. نگاهت را عوض کن. بهشان فرصت بده. شاید این‌طوری نباشد که تو فکر می‌کنی و...» اما بعد از دیدن هزاران زن در مدرسه و دانشگاه و فامیل و سر کار، دیگر نمی‌توانم ساکت بنشینم. می‌خواهم یک بار و برای همیشه تکلیفم را با گروه خاصی از زنان (که متأسفانه درصد زیادی را هم شامل می‌شود) مشخص کنم؛ گروهی به نام چسبندگان!

اولین بار که مادرم قبض‌های آب و برق و گاز را داد که بروم بانک پرداخت کنم، نه ساله بودم. بعد از آن، من شدم مسئول کارهای بانکی خانه، مسئول خرید از سوپر مارکت و یک‌سری کارهای خرده‌ریز دیگر. بچه‌ی کوچکی بودم که خیلی وقت‌ها قدم از پیشخان مغازه‌ها کوتاه‌تر بود اما احساس ضعف نمی‌کردم. طبیعتاً عاشق این کارها هم نبودم و بدم نمی‌آمد یک نفر دیگر به جای من انجامشان بدهد، گاهی می‌ترسیدم کسی توی این رفت و آمدها مثل فیلم‌ها مرا بدزدد، یک وقت‌هایی از دست مادرم حرصم می‌گرفت که چرا من؟ اما حداقل چیزی که برایم داشت این بود که یاد گرفتم از پس هر کاری بربیایم. بدون کمک کسی، بدون نیاز به کسی، بدون اینکه کسی بخواهد به دختر بودن یا بچه بودنم رحم کند، کارم را زودتر راه بیندازد یا بخواهد من را بیشتر از بقیه‌ی آدم‌ها تحویل بگیرد.

از همان وقت‌ها تا همین امروز همیشه حیران می‌مانم از دیدن هم‌جنس‌هایم. زنانی که همیشه‌ی خدا کارهایشان را خودشان می‌کنند اما به محض دیدن یک مرد چنان ضعیفه‌ می‌شوند که سنگ هم باشی گریه‌ات می‌گیرد. زن‌هایی که از مردی می‌خواهند برایشان تاکسی بگیرد، می‌خواهند به‌جای آن‌ها قیمت فلان جنس را از مغازه‌دار بپرسد، می‌خواهند دو کیلو سیبی را که خریده‌اند برایشان تا ماشین بیاورد، به جای آن‌ها بنزین بزند، به جای آن‌ها معنی فلان کلمه را توی گوگل سرچ کند، به جای آن‌ها نفس بکشد، زندگی کند، بخورد، بخوابد، بمیرد! انگار که خودشان نه دست دارند، نه پا، نه زبان، نه هیچ چیز دیگر! آن هم در حالی‌که سیصد و شصت و چهار روز سال خودشان تاکسی می‌گیرند، خودشان خریدهایشان را حمل می‌کنند، خودشان با مغازه‌دارها چانه می‌زنند و حتی فحش می‌دهند، اما خدا نکند یک روز مردی را ببینند...

بیاییم یک بار برای همیشه معنی بعضی واژه‌ها را توی ذهنمان عوض کنیم. ما زنیم، نه زالو! جنس ظریفیم، نه ضعیف! نیاز به توجه داریم، نه ترحم! بین این‌ها فرق بگذاریم. ادای ضعیف بودن درنیاوریم. به محض دیدن هر مرد غریبه یا آشنایی به او نچسبیم و برای انجام کارهایمان از او کمک نگیریم، نگذاریم کسی از روی ترحم نگاهمان کند، یک بار هم که شده وقتی مردی می‌گوید: «تو وایسا کنار، من می‌رم بپرسم.» به جای ذوق کردن، تشکر کنیم و بگوییم: «خودم از پس کارهایم برمی‌آیم.» یک بار هم که شده زن بودن را در چیزی غیر از وابسته بودن معنا کنیم. یک بار هم که شده چسبنده نباشیم.

حالا یک عده بلند می‌شوند و فحش می‌دهند که علیه زنان نوشته‌ای. راستش اصلاً ناراحت نمی‌شوم؛ چون خیالم راحت است که برای زنان نوشته‌ام، نه علیه‌شان. و اگر یک زن، فقط یک زن، بعد از خواندن این مطلب با خودش بگوید: «راست می‌گه ها...» و فردا صبح خودش برای خودش تاکسی بگیرد، رسالتم را درست انجام داده‌ام.

# نیکولای_آبی