نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

چسبندگان

خیلی وقت است با خودم کلنجار می‌روم درباره‌اش بنویسم یا نه. یک روز و دو روز هم نیست، چند ماه، یا شاید هم چند سال! هربار خواستم چیزی بگویم با خودم فکر کردم «بیخیال! درباره‌ی هم‌جنس‌هایت اینطور فکر نکن. نگاهت را عوض کن. بهشان فرصت بده. شاید این‌طوری نباشد که تو فکر می‌کنی و...» اما بعد از دیدن هزاران زن در مدرسه و دانشگاه و فامیل و سر کار، دیگر نمی‌توانم ساکت بنشینم. می‌خواهم یک بار و برای همیشه تکلیفم را با گروه خاصی از زنان (که متأسفانه درصد زیادی را هم شامل می‌شود) مشخص کنم؛ گروهی به نام چسبندگان!

اولین بار که مادرم قبض‌های آب و برق و گاز را داد که بروم بانک پرداخت کنم، نه ساله بودم. بعد از آن، من شدم مسئول کارهای بانکی خانه، مسئول خرید از سوپر مارکت و یک‌سری کارهای خرده‌ریز دیگر. بچه‌ی کوچکی بودم که خیلی وقت‌ها قدم از پیشخان مغازه‌ها کوتاه‌تر بود اما احساس ضعف نمی‌کردم. طبیعتاً عاشق این کارها هم نبودم و بدم نمی‌آمد یک نفر دیگر به جای من انجامشان بدهد، گاهی می‌ترسیدم کسی توی این رفت و آمدها مثل فیلم‌ها مرا بدزدد، یک وقت‌هایی از دست مادرم حرصم می‌گرفت که چرا من؟ اما حداقل چیزی که برایم داشت این بود که یاد گرفتم از پس هر کاری بربیایم. بدون کمک کسی، بدون نیاز به کسی، بدون اینکه کسی بخواهد به دختر بودن یا بچه بودنم رحم کند، کارم را زودتر راه بیندازد یا بخواهد من را بیشتر از بقیه‌ی آدم‌ها تحویل بگیرد.

از همان وقت‌ها تا همین امروز همیشه حیران می‌مانم از دیدن هم‌جنس‌هایم. زنانی که همیشه‌ی خدا کارهایشان را خودشان می‌کنند اما به محض دیدن یک مرد چنان ضعیفه‌ می‌شوند که سنگ هم باشی گریه‌ات می‌گیرد. زن‌هایی که از مردی می‌خواهند برایشان تاکسی بگیرد، می‌خواهند به‌جای آن‌ها قیمت فلان جنس را از مغازه‌دار بپرسد، می‌خواهند دو کیلو سیبی را که خریده‌اند برایشان تا ماشین بیاورد، به جای آن‌ها بنزین بزند، به جای آن‌ها معنی فلان کلمه را توی گوگل سرچ کند، به جای آن‌ها نفس بکشد، زندگی کند، بخورد، بخوابد، بمیرد! انگار که خودشان نه دست دارند، نه پا، نه زبان، نه هیچ چیز دیگر! آن هم در حالی‌که سیصد و شصت و چهار روز سال خودشان تاکسی می‌گیرند، خودشان خریدهایشان را حمل می‌کنند، خودشان با مغازه‌دارها چانه می‌زنند و حتی فحش می‌دهند، اما خدا نکند یک روز مردی را ببینند...

بیاییم یک بار برای همیشه معنی بعضی واژه‌ها را توی ذهنمان عوض کنیم. ما زنیم، نه زالو! جنس ظریفیم، نه ضعیف! نیاز به توجه داریم، نه ترحم! بین این‌ها فرق بگذاریم. ادای ضعیف بودن درنیاوریم. به محض دیدن هر مرد غریبه یا آشنایی به او نچسبیم و برای انجام کارهایمان از او کمک نگیریم، نگذاریم کسی از روی ترحم نگاهمان کند، یک بار هم که شده وقتی مردی می‌گوید: «تو وایسا کنار، من می‌رم بپرسم.» به جای ذوق کردن، تشکر کنیم و بگوییم: «خودم از پس کارهایم برمی‌آیم.» یک بار هم که شده زن بودن را در چیزی غیر از وابسته بودن معنا کنیم. یک بار هم که شده چسبنده نباشیم.

حالا یک عده بلند می‌شوند و فحش می‌دهند که علیه زنان نوشته‌ای. راستش اصلاً ناراحت نمی‌شوم؛ چون خیالم راحت است که برای زنان نوشته‌ام، نه علیه‌شان. و اگر یک زن، فقط یک زن، بعد از خواندن این مطلب با خودش بگوید: «راست می‌گه ها...» و فردا صبح خودش برای خودش تاکسی بگیرد، رسالتم را درست انجام داده‌ام.

# نیکولای_آبی