بُننَبَست
توی یک کوچهی بنبست ایستاده بودیم. گفتم: «کاش این بنبست هیچوقت تموم نمیشد.» گفت: «بهخاطر این جملهی قشنگت میریم و دوباره از سر کوچه میایم.» رفتیم و دوباره تا وسطهای بنبست آمدیم. میخواستم میزان همراهیاش را امتحان کنم. یک بار دیگر گفتم: «کاش این بنبست هیچوقت تموم نمیشد.» دوباره برگشتیم و از سر کوچه تا وسطهایش آمدیم. باز هم گفتم. دوباره و سهباره و صدباره. هی رفتیم سر کوچه و تا وسطهایش آمدیم. صفحه آبی تیره شد، یکی بالایش نوشت: «چهل سال بعد» ما هنوز داشتیم از سر بنبست تا وسطهایش میرفتیم و برمیگشتیم اولش.
# نیکولای_آبی
