نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

لگد می‌زند، آن هم با هشت تا پا

گفتم: دلشوره که می‌گیرم، انگار یه چیزی توی دلم وول می‌خوره. نبضش رو حس می‌کنم.

گفت: یه چیزی مثل بچه؟

گفتم: نه، نه، بچه نیست. یه جور جونوره.

گفت: یعنی چی؟ چه ‌جونوری؟

گفتم: یه چیزی مثل هشت‌پا. چون یه وقت‌هایی با هر کدوم از پاهاش یکی از قفسه‌های سینه‌ام رو می‌گیره و فشار می‌ده.

گفت: خب... بقیه‌ی وقت‌ها چی؟

گفتم: بقیه‌ی وقت‌ها مچاله می‌شه توی معده‌ام و نفس می‌کشه.

گفت: فقط نفس؟

گفتم: نه خب... فکر می‌کنه، می‌خوابه، بازی می‌کنه، شاید کتاب هم بخونه.

گفت: سؤالم جدی بود.

گفتم: جواب منم همینطور.

سرش را تکان داد و یک چیزهایی توی دفترچه‌اش نوشت.

# نیکولای_آبی