نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

قسمت، حكمت يا چيزی شبيه آن

بابا گفت: «آدرسش خيلی سرراسته. درست روبه‌روی شهرداری.» راه افتادم سمت مقصد. نه من پرسيدم شهرداری كدام منطقه و نه بابا چيزی گفت. برايم مثل روز روشن بود كه شهرداری منطقه دو را می‌گويد و برای بابا هم مثل روز روشن بود كه من می‌روم شهرداری منطقه پنج. از اتوبوس پياده شدم. نگاهی به رو‌به‌روی شهرداری انداختم. خبری از ساختمان مورد نظرم نبود. با اين حال گفتم بروم و از نزديك نگاه كنم. شايد مثلاً ساختمانش آن‌قدر ريز است كه از اين طرف خيابان ديده نمی‌شود. خيابانش از اين‌هايی بود كه همه با آزادراه‌های آلمان اشتباهش می‌گيرند و تا می‌توانند گاز می‌دهند. پنج دقيقه معطل شدم تا بتوانم با ترس و لرز از خيابان رد شوم. هنوز پايم را توی پياده‌رو نگذاشته بودم كه يك توپ پلاستيكی از سمت پارك پرت شد طرف خيابان و پشت سرش بچه‌ای كه داشت می‌دويد. بايد تصميم می‌گرفتم، بچه يا توپ؟ همه‌ی استعدادهای كودكی و جوگيری حاصل از ديدن بازی‌های جام جهانی را ريختم توی پاهايم و توپ را شوت كردم سمت پارك. بچه برگشت طرف پارك. يك نفس راحت كشيدم. هميشه‌ی خدا از توپ می‌ترسيدم. چون پشت هر توپی بچه‌ای می‌آيد و پشت هر بچه‌ای صدای بوقي و پشت هر صداي بوقی... بيخيال! شما را نمی‌دانم اما من فكر می‌كنم آن روز، در آن ساعت، فقط بايد يك نقطه از دنيا می‌بودم؛ آن هم روبه‌روی شهرداری منطقه دو و نه هيچ‌جای ديگر.

# نیکولای_آبی