نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

سخت می گیرد جهان بر مردمان «سخت پوش»

زندگی شبیه شلوار جین است. بعد از چند وقت که شلوار پارچه‌ای گشاد یا کشی بپوشی، یک روز به خودت می‌آیی و می‌پرسی: «واقعا لازم بود اون ساق تنگ و رون تنگ و کمر تنگ رو فقط به‌خاطر جین پوشیدن تحمل کنم؟!» و معمولا هم جوابی نداری به خودت بدهی...

# نیکولای_آبی 

چیزی شده؟!

توی شرکت‌مان یک همکار بیخیال داریم. اینکه می‌گویم «بیخیال» منظورم دقیقا بیخیال است. یعنی مثلا در حالتی که همه‌ی صفحات نشریه‌مان به مشکل خورده و همگی داریم توی سر خودمان می‌زنیم که حالا چطوری توی یک ساعت صد صفحه مطلب جایگزین کنیم؛ او یکهو هدفونش را از گوشش درمی‌آورد و می‌پرسد «چیزی شده؟»!

در همین‌جا لازم است توجه شما را به تفاوت بین «چی‌ شده؟» و «چیزی شده؟» جلب کنم. سوال اول را وقتی می‌پرسند که می‌دانند یک اتفاقی افتاده اما از جزییاتش مطلع نیستند. سوال دوم را معمولا زمانی می‌پرسند که کلا نمی‌دانند اتفاقی افتاده یا نه. یعنی از بیخ و بن بی‌خبرند. کلا بویی از قضیه نبرده‌اند. در باغ نیستند. و چیزی در همین مایه‌ها!

خب برگردیم سر اصل مطلب. اگر فکر می‌کنید همکارمان بعد از پرسیدن «چیزی شده؟» در جریان قرار می‌گیرد و همراه بقیه به حل‌کردن مشکل می‌پردازد، سخت در اشتباهید. چرا که او معمولا هدفونش را مجددا در گوشش قرار داده و به ادامه‌ی صدای بیخیالی خود گوش می‌دهد.

حالا این‌ها را گفتم که چه بشود؟ این همه مقدمه‌چینی کردم که بگویم وضعیت خیلی از مسئولان و نهادها و سازمان‌های کشورمان دقیقا مانند همین همکار ماست. یعنی مثلا روزی هزار تا خودرو پلاک شده و وارد تهران می‌شود، آلودگی هوا به مرز شیمیایی می‌رسد و هر روز صدها نفر در گوشه کنار شهر از حال می‌روند، بعد تازه مسئولین جلسه می‌گذارند و می‌پرسند «چیزی شده؟». یک نفر شروع می‌کند به پول‌خوردن. هی می‌خورد می‌خورد می‌خورد، بعد که اسمش به‌عنوان اختلاس‌کننده لو می‌رود، تازه می‌پرسند «چیزی شده؟». همه‌ جای شهر را سوراخ می‌کنند و خطوط جدید مترو می‌زنند، شرق را به غرب، غرب را جنوب، جنوب را به پشت کوه وصل می‌کنند، یک روز درمیان یک‌جا زمین نشت می‌کند و کلی آدم می‌میرند، بعد تازه می‌پرسند «چیزی شده؟».

ماجرا به همین‌جا هم ختم نمی‌شود. شباهت نهادهای مسئول با این همکار عزیز ما بیشتر از این حرف‌هاست. یعنی همه‌ی آن‌ها معمولا بعد از پرسیدن این سوال مجددا هدفون را در گوش‌شان فرو می‌کنند و منتظر می‌مانند تا بقیه یک خاکی توی سر خودشان بریزند و یک‌جوری اوضاع را تحمل یا تصحیح کنند! عجیب است! این همه شباهت میان انواع بشر واقعا عجیب است!

# نیکولای_آبی 

خب... دیگه چه خبر؟

وقتی می‌پرسم «دیگه چه خبر؟» یعنی از زندگی جدیدت راضی هستی یا نه؟ یعنی او را بیشتر از من دوست داری یا نه؟ یعنی این همانی است که دلت می‌خواست یا نه؟ یعنی خنده‌هایش، تاب موهایش، حالت دست‌هایش از من قشنگ‌تر است یا نه؟ یعنی بیا و دقیقا بگو که «دیگه چه خبر»! یعنی حداقل در جوابم چهار تا فحش درست حسابی بده که فکر لعنتی‌ات از سرم برود بیرون. واقعا سوال سختی است؟!

# نیکولای_آبی 

دختری که فرق نداشت

صدای قرچ قرچ قیچی روی موهایم که تمام شد، خانم آرایشگر پرسید: «فرقت کدوم طرفیه عزیزم؟» سرم را گرفتم بالا و خودم را توی آینه نگاه کردم. گفتم: «نمی‌دونم». از توی آینه زل زد به من: «نمی‌دونی؟» و بعد خندید. چرا باید می‌دانستم؟ اصلا چه اهمیتی داشت که فرقم کدام طرفی باشد؟ من توی عمر بیست و پنج ساله‌ام به همه‌چیز فکر کرده بودم، از مدت آبستنی ماده‌شیرها گرفته تا چگونگی انقراض دایناسورها؛ اما هیچ‌وقت برایم مهم نبوده فرقم کدام طرف باشد. شاید هم برای همین هربار بعد از حمام به‌صورت اتفاقی موهایم را به چپ یا به راست یا به دو طرف شانه می‌کردم. از روی صندلی بلند شدم، دستم را کشیدم لای موهایم که ببینم این بار کدام طرفی باز می‌شود و گفتم: «من یه فرق بزرگ با بقیه دارم. اون هم اینه که فرق ندارم!» و بعد راه افتادم که بروم و به کارهای مهم‌ترم برسم...

# نیکولای_آبی 

مردن با قطر میکروسکوپی

کارمند در یک کلام بادکنک نیمه‌بادی است که به سوراخ‌بودن عادت کرده است. 

# نیکولای_آبی 

وقفِ مغز

گفتم: «واقعا فکر می‌کنی هیچ‌کس پیدا نمی‌شه روی مغز من سرمایه‌گذاری کنه؟» مامان بلند بلند قهقهه زد و جواب داد: «چرا، ریخته، تو انتخاب کن فقط!». دلم بدجور گرفت. آخر می‌دانید؟ مسخره است که روی تن و قیافه و صدا و همه‌چیز آدم‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند، ولی وقتی یک نفر می‌خواهد یک پروژه‌ی بزرگ علمی راه بیندازد که نتیجه‌اش نه برای یکی دو سال، که حداقل برای یکی دو نسل مفید باشد، کسی پا پیش نمی‌گذارد. چرا؟ چون از توی آن پول مستقیم در نمی‌آید، حتی اگر پیامدهایش هزار برابر باارزش‌تر از پول باشد! برای همین، امروز خیلی جدی تصمیم گرفتم که اگر چیزی شدم یا به جایی رسیدم یا حتی یک ریال بعد از مرگم به‌جا ماند، وصیت کنم دارایی‌ام را حتما توی یک پروژه‌ی علمی خرج کنند. اسمش را هم می‌گذارم وقفِ مغز! خدا را چه دیدید؟ شاید این هم مد شد و چند سال بعدش مردم عادت کردند یک ذره از پولشان را صرف ایده‌های بی‌سرمایه کنند...

# نیکولای_آبی 

لبخندِ خوشرونژاد!

دیدم که آقای فلانی توی غرفه نیست اما نتوانستم بروم. انگار وزنه بسته باشند به پاهایم. برگشتم و گفتم سلام. لبخند زد و جوابم را داد. پرسیدم آقای فلانی نیستند؟ باز هم لبخند زد و گفت خیر. انگار سوال‌هایم تمام شده باشد، شروع کردم همان سوال را مدل دیگری پرسیدن: «یعنی امروز نمیان؟ مطمئنید نمیان؟ فردا چطور؟ اگه زنگ بزنم؟ اگه بدونن من اومدم؟ و...» لبخند زد و گفت اگر کار مهمی دارید پیام بگذارید که بهشان خبر بدهم. باز هم توی تله افتاده بودم. کار مهمی نداشتم. حالا به‌جای سوال، باید دنبال یک کار مهم می‌گشتم. کلی به مغزم فشار آوردم تا بالاخره یکی دو بهانه جور شد و از دهانم درآمد. اول لبخند زد و بعد شروع کرد به جواب دادن آن بخش از کارهایم که جوابش را می‌دانست. نمی‌خواستم مکالمه را تمام کنم. باید یک کاری می‌کردم، باید بهانه‌ای برای حرف‌زدن پیدا می‌کردم. مثل وقت‌هایی که پروانه‌خانم، همسایه‌ی هفتاد ساله‌مان، از تنهایی می‌ترسد و به بهانه‌ی گرفتن نان و گوجه و تخم‌مرغ و هزار چیز دیگر، یک ساعت دم در می‌ماند و از هر دری حرف می‌زند. گفت «بفرمایید تو بشینید». نرفتم. دلم می‌خواست یک بار دیگر تعارف کند. مثل وقت‌هایی که مامان به پروانه‌خانم تعارف می‌کند و او همیشه بار دوم برای خوردن چای می‌آید داخل. اما او دوباره تعارف نکرد. فقط لبخند زد و منتظر ماند تا سوال بعدی‌ام را بپرسم. دیگر سوالی نداشتم. کاری نداشتم. حرفی نداشتم. حتی پنجره‌ای آن دور و بر نبود که زل بزنم بهش و بگویم «هوای خوبیه. نظر شما چیه؟». نگاهی به دیوارهای غرفه‌شان انداختم و گفتم «غرفه‌ی قشنگی دارین!». باز هم لبخند زد و تشکر کرد. دیگر باید می‌رفتم. پروانه خانم هم هرچقدر این پا و آن پا کند، آخرش مجبور می‌شود برود و شب را با تنهایی‌هایش صبح کند. اسمم را پرسید که به آقای فلانی خبر بدهد. اسمم را گفتم و بعد همانطور که لبخند می‌زد، خداحافظی کردم و دور شدم. کاش من هم اسمش را می‌پرسیدم. کاش می‌دانستم صاحب آن لبخندهای از ته دل، چه اسمی دارد. کاش به‌جای تمام آن سوال‌های کوفتی، فقط اسمش را می‌پرسیدم. فقطِ فقطِ فقط اسمش را!!!

# نیکولای_آبی 

پیف پیف بو می‌داد!

بدترین قسمت هر رابطه آنجاست که از شدت تنهایی روزی هزار بار با خودت فکر می‌کنی: «آره خیلی دوسم داشت، ولی من تصمیم درستی گرفتم...» 

# نیکولای_آبی 

ریاست به وقت پاییز

رئیس خوب کسی است که با وجود همه جدی‌بودن و سخت‌گیری و بداخلاقی‌هایش، روزی که باران می‌بارد، یکهو صندلی چرخدارش را بچرخاند، آدم را صدا کند و بگوید: «هوا، هوای کار نیست؛ پایه‌ای دوتایی دخترونه بریم سینما؟»

# نیکولای_آبی 

خوراکِ مغز

پسره‌ی میز بغلی: یه نفس بکش، چشمات در نیاد!

من: می‌خونی؟

پسره‌ی میز بغلی: معمولا میگن «می‌خوری؟».

من: بی‌مزه، بیا یه صفحه بزن!

پسره‌ی میز بغلی: ساندویچه مگه یه گاز بزنم؟

من: نخون اصلا! برو بذار کتابمو بخونم.

پسره‌ی میز بغلی: باشه خُله، نوش جونت!

# نیکولای_آبی 

داینا

توی خانه‌مان یک دایناسور دارم. یک دایناسور راست‌راستکی! یعنی راستش را بخواهید یک ملاقه است که چهار تا پای کوچک و دوتا سوراخ به‌جای چشم‌هایش گذاشته‌اند. اما برای من راست‌راستکی‌ترین دایناسور دنیاست. آن‌قدر واقعی که صد بار در طول روز یادش می‌افتم و عصرها به‌محض برگشتن، می‌روم سراغش و از اینکه چند ساعت تنهایش گذاشته بودم، معذرت‌خواهی می‌کنم. اینکه آدم دلش برای یک دایناسور ملاقه‌ای تنگ بشود، غیر طبیعی است؟! معلوم است که نه!

# نیکولای_آبی 

مرثیه‌ای برای زندگی کارمندی

مخالفان اعدام را دیده‌اید؟ همان‌هایی که اعتقاد دارند جان را خدا به آدم داده و کسی جز او نمی‌تواند پس بگیرد. نمی‌خواهم غر بزنم اما چند وقتی است مثل آن‌ها شده‌ام. مدام به خودم می‌گویم زمان را خدا به آدم داده و کسی جز او حق ندارد آن را پس بگیرد. کسی نمی‌تواند برای من مشخص کند در ساعات مشخصی در مکان مشخصی باشم و برای تحقق آرزوهایش جان بکنم. کسی نمی‌تواند آزادی زمانم را از من بگیرد، کسی نمی‌تواند ماهیت وجودی انسان را زیر سوال ببرد... بعد همانطور که پشت میزم نشسته‌ام و به بقیه‌ی کار تکراری‌ روزانه‌ام می‌رسم، توی دلم شعار می‌دهم «مرگ بر استکبار! مرگ بر بی‌پولی! مرگ بر ضد کرامت بشر!»

# نیکولای_آبی 

هشتگ خون مثلا آریایی

کاش می‌شد آدم‌ها قبل از اینکه عکس مقبره کوروش را در شبکه‌های اجتماعی‌شان قرار دهند، مجبور شوند به سوال «شاه قبلی و بعدی کوروش کبیر که بود؟» پاسخ داده، و در صورت جواب صحیح، عکس را منتشر کنند. اینطوری حداقل مجبور نبودیم روزی چند هزار بار عکس مقبره کوروش و جملات دروغین نسبت داده شده به او را لایک کنیم.

# نیکولای_آبی 

رد پا

استاد، تمام تاریخ ایران باستان را توی یک جلسه‌ی دو ساعته خلاصه کرد و برایمان گفت. آنقدر خلاصه که حتی مجبور شد خیلی از پادشاهان را فاکتور بگیرد. داشتم فکر می‌کردم عجب دنیای عجیبی است! چند صد سال بعد، نفر اول مملکت را هم یادشان می‌رود، چه برسد به دخترکی که یک گوشه‌ای برای خودش زندگی می‌کرد و حرف‌های رنگین‌کمانی می‌زد و دوست داشت به آدم‌ها یاد بدهد چطور لبخند بزنند؛ دلش هم خوش بود که اسمش توی تاریخ می‌ماند.

# نیکولای_آبی 

لطفا جذاب باشید!

تجربه ثابت کرده مردانی که زیر پیراهن خود، تیشرت می‌پوشند و زیر پلیور خود، پیراهن؛ از مردانی که این‌ کار را نمی‌کنند، جذاب‌ترند!

# نیکولای_آبی 

سفرهای غیر علمی

من آخرین مسافر ونی بودم که نه نفر بقیه‌ی مسافرهایش را اعضای یک خانواده تشکیل می‌دادند. این را با فضولی نفهمیدم، بلکه در طی مسیر پر ترافیک‌مان با تک تک اعضای این خانواده و حتی بقیه‌ی قوم و خویش‌شان که در شهر دیگری بودند، آشنا شدم. توجه شما را به گوشه‌ای از مکالمات این نه نفر در طول مسیر، و البته با صدای بلند، جلب می‌کنم.

- ممد آقا ساعت چنده؟

- ندارم باباجان. سمیه بابا ساعت تو چنده؟

- سمیه خوابیده آقاجون.

- حق داره خب. شلوغه. خسته شدیم.

- به سعید بگیم بیاد تهران مسافر بزنه. خوبه‌ها.

- لازم نکرده. بذار زنشو بگیره بره خونه. هوا ننداز تو سر بچه.

- آره والا اون مریم بیچاره پوسید تو چشم انتظاریش.

- چادرتو سرت کن خانوم!

- وا اینجا که کسی نیست.

- تهرانه ها!

- زهرا یه چیز به داداشت بگو دیگه.

- ممد آقا اشتباه می‌کنم؟

- سرت کن دختر حرف نزن.

- آقا محسن اون سال‌ها که شما اینجا بودی اینطور بود؟

- نه والا.

- سمیه بابا جان رسیدیم؟

- سمیه خوابه آقاجون.

- عروس دایی، سمیه رو بیدار کن ببین کی می‌رسیم.

- ....

# نیکولای_آبی