از خواب که پا شدم مثل یک شیر دریایی، یا فیل دریایی، یا خر دریایی (یک جور خر در اسطورههای ایران باستان هست به اسم خر سهپا که وسط دریا زندگی میکند) یا هر موجود گنده دریایی دیگری، حوصله تکان دادن خودم را هم نداشتم، چه برسد به اینکه به چپ یا راست بودن فرق موهایم فکر کنم. برای همین همه موهایم را ساده پشت سرم بستم و مانتو پوشیدم و روسری آبیام را سرم کردم و راه افتادم به طرف باشگاه. از خانه که آمدم بیرون، خانم همسایه یکدفعه جلویم سبز شد و گفت: «چه خوشگل شدی، چیکار کردی؟» کاری نکرده بودم. تشکر کردم و لبخند زدم و رد شدم. توی کوچه همکلاسی دوران دبیرستانم یکدفعه جلویم سبز شد و گفت: «چه خوشگل شدی، چیکار کردی؟» باز هم به این فکر کردم که کاری نکردهام و برای همین دوباره تشکر کردم و به راهم ادامه دادم.
رسیدم به باشگاه. خانمهایی که مشغول اندازه گرفتن چربیهای دور شکم و پهلویشان بودند، با صدای سلام من سرشان را گرفتند بالا و یکدفعه دو-سه نفرشان گفتند: «چه خوشگل شدی. چیکار کردی امروز؟». مانتوام را عوض کردم و رفتم جلوی آینه باشگاه. کاری نکرده بودم. فقط دو تکه از موهایم از این طرف و آن طرف صورتم افتاده بود پایین تا روی گونههایم. با دیدن این صحنه یک چیزی مثل بمب توی سرم ترکید. بمب چیزی نبود جز صورت ناظم کلاس اول راهنماییمان که آن روزها هروقت هرکس را با این مدل مو میدید، داد میزد «چرا خودتو شکل سوسک درست کردی؟ مدل سوسکی مد شده؟» و من با اینکه خیلی دوست داشتم، اما همیشه ترسیده بودم از اینکه موهایم را مدل سوسکی درست کنم. حتی وقتهایی که مطمئن بودم محال است خانم ناظم را توی فلان جا و فلان زمان ببینم.
امروز اما چه شده بود؟ بعد از سیزده سال در یک روز تابستانی از خواب بیدار شده بودم و مثل داستان مسخ ، به جای یک موجود دریایی چاق بیحوصله، خودم را یک سوسک آبی خوشحال دیده بودم که داشت توی باشگاه به چپ و راست خم میشد. این اتفاق کوچکی نبود قطعا. اتفاق عجیبی بود که میشد از آن یک رمان نوشت. مثلا رمان «خانم ناظم، خر سه پا و سوسک آبی!»
پسرک دستفروش: خوابیدی؟ داری خواب کیو میبینی؟
من: بیدارم!
پسرک: حالا که بیداری یه چیزی بخر.
من: پول پیشم نیست. دستت درد نکنه.
پسرک: جون همونی که داشتی خوابشو میدیدی!
من: گفتم که خواب نبودم.
پسرک: جون بچهات!
من: بچه ندارم که.
پسرک: جون شوهرت.
من: شوهرم ندارم!
پسرک: جون دوسپسرت بخر.
من: دوس پسرم ندارم آخه!
پسرک: خب گدا یه چیزی بخر لااقل دعا کنم یه دوسپسر پیدا کنی.
من: !!!
امروز سرم را 165 درجه چرخاندم و کمرم را نگاه کردم. کمرم که نه، یک جایی بین کتف و کمر که خودم هم نمیدانم اسمش چیست. نگاه کردم و دیدم جای زخمهای 5 سال پیشم دیده نمیشود. زخم چرا؟ خب بالاخره هر دختری یک مرضی دارد دیگر. دختر بدون مرض که نداریم. هر دختری وقتی از عالم و آدم دلش میگیرد، بلند میشود یک بلایی سر خودش میآورد که آرام بگیرد. یکی قیچی برمیدارد موهایش را از بیخ کوتاه میکند، یکی ابروهایش را میکند، یکی رانش را نیشگونهای ریز میگیرد تا کبود شود، یکی هم با ناخن پوست ناحیه بین کتف و کمرش را میکند و خودش را زخمی میکند. آنوقت هر روز سرش را 165 درجه میچرخاند که ببیند زخمهای قدیمی چقدر از بین رفتهاند و زخمهای جدید در چه حالاند. بعدش چی؟ بعدش هم مینشیند و به این فکر میکند که هر کدام از زدگیهای روی بدنش چه دردهای بزرگی را یادش میاندازد! راستی شما نمیدانید آدمهای زده دار را بعد از چند سال از رده خارج میکنند؟!
این روزها اگر کسی صدایم کند و بپرسد «ببخشید خانم سا...» هنوز «عت» از دهانش درنیامده، حس میکنم میخواهد سایز اندامهای مختلفم را بپرسد. برای همین همیشه مشتی آماده کوبیدن در دهان دیگران دارم! باید قبول کنم که از دست آدمهای مرضدار این شهر، جدی جدی مریض شدهام...
از صبح نشستهام و به مردی فکر میکنم که درست از ساعت 10 تا 11و نیم قبل از ظهر زیر پنجره آشپزخانهمان توی ماشینش نشسته بود و مواد میکشید. خودم با همین چشمهای خودم دیدم. هم او را دیدم، هم هیکل ورزشکاریاش را، هم تیپ خوبش را، هم گاز پیکنیکی و میلهاش را، هم توی حال خود نبودنش را، هم حلقه توی انگشت دوم دست چپش را، هم چپاندن گاز پیکنیکی داخل یک کیف دستی شیک و بعد دور زدن و رفتنش را! همه اینها را دیدم و به جای درس خواندن برای امتحان اسطورهشناسی، نشستهام و به این فکر میکنم که از این به بعد قبل از صمیمی شدن با هر دکتر و مهندس و وکیل و وزیری، یادم باشد حتما قبلش بپرسم «ببخشید آقا، میشود توی کیف دستیتان را ببینم؟!»
اسمش را که گفت، میتوانستم واکنشهای زیادی نشان بدهم. مثلا خودم را بزنم به نشناختن، یا مثلا شمارهاش را بگیرم و داد بزنم «حالا اومدی که چی؟ برو همون گورستونی که تا الان بودی!» یا بزنم زیر گریه که یعنی خیلی در نبودنش زجر کشیدهام، یا ذوق کنم و چند بار پشت تلفن بگویم «وااااای وااااای باورم نمیشه تویی!». اما فقط پرسیدم «خوبی؟» و حتی به جوابی که میخواست بدهد فکر نکردم. این مهمترین قانون طبیعت است. یکهویی رفتن آدمها را میگویم. آدمهایی که میتوانند خوب باشند یا بد، میتوانند برایت کلی خاطرات خندهدار یا گریهدار بسازند، میتوانند در زندگیات مهم باشند یا نباشند، میتوانند تو را دوست داشته باشند یا نداشته باشند. تمام این آدمها وقتی یکهویی از زندگیات میروند همه چیزشان را با خودشان میبرند. خوبیهایشان را، خاطراتشان را، مهم بودنشان را و حتی دوست داشتنشان را. آنوقت در صورت برگشتن، تو فقط میتوانی حالشان را بپرسی و یادت برود منتظر جواب بمانی و آدمی که به زندگیات برگشته را با قانون طبیعت تنها بگذاری...
دیشب توی خواب تا خود صبح نشسته بودم بالای یک صخره و با صدای بلند «شهلای من کجااااااییییییی، شهلا چه بیوفااااااایییییی...» میخواندم. از صبح هم که بیدار شدهام این شعر افتاده توی دهنم و بیرون نمیرود. صبحانه میخورم «شهلای من کجااااااایییییی» میخوانم، موهایم را شانه میکنم «شهلای من کجااااااایییییی» میخوانم، کتاب ورق میزنم «شهلای من کجاااااااییییییی» میخوانم و حتی یک آهنگ دیگر هم که گوش میکنم باز دارم توی دلم «شهلای من کجااااااایییییی» میخوانم. حالا همه اینها به کنار. میدانید جالبیاش کجاست؟ اینکه به صورت خبیثانهای آمدهام و این اتفاق را اینجا نوشتهام و این مرض(!) را به شما منتقل کردهام.آخر، مرض آهنگ توی دهان افتادگی، یک جور مرض واگیر دار است. یعنی چی؟ یعنی اینکه شما چه بخواهید چه نخواهید، بعد از خواندن این متن تا شب آهنگ «شهلای من کجااااااایییییی، شهلا چه بیوفااااااییییییی» را با خودتان زمزمه خواهید کرد و احتمالا من را فحش خواهید داد....