نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

خانم ناظم، خر سه پا و سوسک آبی!

از خواب که پا شدم مثل یک شیر دریایی، یا فیل دریایی، یا خر دریایی (یک جور خر در اسطوره‌های ایران باستان هست به اسم خر سه‌پا که وسط دریا زندگی می‌کند) یا هر موجود گنده دریایی دیگری، حوصله تکان دادن خودم را هم نداشتم، چه برسد به اینکه به چپ یا راست بودن فرق موهایم فکر کنم. برای همین همه موهایم را ساده پشت سرم بستم و مانتو پوشیدم و روسری آبی‌ام را سرم کردم و راه افتادم به طرف باشگاه. از خانه که آمدم بیرون، خانم همسایه یکدفعه جلویم سبز شد و گفت: «چه خوشگل شدی، چیکار کردی؟» کاری نکرده بودم. تشکر کردم و لبخند زدم و رد شدم. توی کوچه همکلاسی دوران دبیرستانم یکدفعه جلویم سبز شد و گفت: «چه خوشگل شدی، چیکار کردی؟» باز هم به این فکر کردم که کاری نکرده‌ام و برای همین دوباره تشکر کردم و به راهم ادامه دادم.

رسیدم به باشگاه. خانم‌هایی که مشغول اندازه گرفتن چربی‌های دور شکم و پهلویشان بودند، با صدای سلام من سرشان را گرفتند بالا و یکدفعه دو-سه نفرشان گفتند: «چه خوشگل شدی. چیکار کردی امروز؟». مانتوام را عوض کردم و رفتم جلوی آینه باشگاه. کاری نکرده بودم. فقط دو تکه از موهایم از این طرف و آن طرف صورتم افتاده بود پایین تا روی گونه‌هایم. با دیدن این صحنه یک چیزی مثل بمب توی سرم ترکید. بمب چیزی نبود جز صورت ناظم کلاس اول راهنمایی‌مان که آن روزها هروقت هرکس را با این مدل مو می‌دید، داد می‌زد «چرا خودتو شکل سوسک درست کردی؟ مدل سوسکی مد شده؟» و من با اینکه خیلی دوست داشتم، اما همیشه ترسیده بودم از اینکه موهایم را مدل سوسکی درست کنم. حتی وقت‌هایی که مطمئن بودم محال است خانم ناظم را توی فلان جا و فلان زمان ببینم.

امروز اما چه شده بود؟ بعد از سیزده سال در یک روز تابستانی از خواب بیدار شده بودم و مثل داستان مسخ ، به جای یک موجود دریایی چاق بی‌حوصله، خودم را یک سوسک آبی خوشحال دیده بودم که داشت توی باشگاه به چپ و راست خم می‌شد. این اتفاق کوچکی نبود قطعا. اتفاق عجیبی بود که می‌شد از آن یک رمان نوشت. مثلا رمان «خانم ناظم، خر سه پا و سوسک آبی!»

# نیکولای_آبی