نه افسرده، نه بی حال، نه کم حوصله، خب؟!
اگر با شمارهای غریبه به دختری زنگ زدید و تا سه روز پیگیری نکرد که شما را بشناسد، فاتحهای بخوانید و رد شوید. مردهاست!
قلم بافی های یک نیکولای آبی
اگر با شمارهای غریبه به دختری زنگ زدید و تا سه روز پیگیری نکرد که شما را بشناسد، فاتحهای بخوانید و رد شوید. مردهاست!
از آنجاییکه نمایشگاه کتاب برای من و یک سری افراد شبیه من از بارش شهابسنگ هم مهمتر است، تصمیم گرفتم اندرزنامهای درباره این واقعه بزرگ انسانی را که حاصل تجربیات شخصی خودم است، با شما به اشتراک بگذارم:
چی بپوشیم؟
طبیعتا اولین سوالی که هنگام رفتن به جایی به ذهن کسی میرسد همین چی پوشیدن است. خب برای همین باید بهتان بگویم که درختان بزرگ و قشنگ و تنومند مستقر در محل برگزاری نمایشگاه، در این فصل سال ثمرهای به اسم «پشمک» میدهند که عین کنه به لباس شما چسبیده و با تلاش بسیار هم کنده نخواهد شد. پس ترجیحا هرچه میخواهید بپوشید، تنگ یا گشاد، کوتاه یا بلند، مشکی یا رنگی، فقط ضد پشم بپوشید که بعدا پشیمان نشوید! (سفید هم نباشد بهتر است. در راستای «چمنی» نشدن، که در بندهای بعد به آن خواهم پرداخت!)
چی ببریم؟
روزنامه باطله! بله، شما باید با خودتان روزنامه باطله به نمایشگاه کتاب ببرید. چرا؟ چون انسانید و هر انسانی ممکن است خسته بشود و دلش بخواهد یکجا بنشیند.نمیخواهید خاکی یا چمنی بشوید که؟ نمیخواهید از کیسههای خریدتان به عنوان زیرانداز استفاده کنید که؟ هوم؟ تازه میتوانید با روزنامه خودتان را هم باد بزنید! فقط لطفا بار اضافی مثل زیرانداز و گاز پیکنیکی و کلمن آب و قابلمه به نمایشگاه نبرید. بالاخره نمایشگاه است دیگر، یک چیزی پیدا میشود دور هم بخوریم!
چی بخوریم؟
به نکته جالبی اشاره کردم! صحنه عجیبی که در نمایشگاه کتاب با آن مواجه میشوید پیشی گرفتن تعداد غرفههای خوراکیجات از غرفههای کتاب است. البته نباید جوگیر بشوید و نباید بگذارید گرسنگی کورتان کند. دست به انتخاب عاقلانه بزنید. چون ممکن است در نمایشگاه با برندهایی روبرو بشوید که فقط در همین نمایشگاه با آنها روبرو میشوید، مثل بستنی ماله، خاله، گاله (همگی بر وزن کاله ولی با کیفیت کاهگل!) و یا ساندویچ پایدا، نایدا، مایدا (همگی بر وزن هایدا ولی بدون ژامبون و بدون سس، فقط نان و گوجه و خیارشور!)
چی بخریم؟
جدا و شدیدا توصیه میکنم از همین حالا فهرستی از کتابهایی که میخواهید بخرید تهیه کنید. در غیر اینصورت بعد از نمایشگاه با کوهی از کتاب که تحت جوگیری خریده شده و تا آخر عمر هم خوانده نخواهد شد، مواجه میشوید! (به خاطر اهمیت این بند، لطفا یک بار دیگر آن را بخوانید!)
چیکار کنیم؟
نمایشگاه کتاب قطعا محل خوبی برای کتاب خریدن است و شاید جای خوبی برای خوشگذرانی و ساندویچ خوردن و روی چمن نشستن هم باشد، ولی مسلما به درد عاشقی کردن و مزدوج شدن نمیخورد. با کسانی که در نمایشگاه با آنها آشنا میشوید ازدواج نکنید. یادتان باشد همه افرادی که کتاب میخرند لزوما افراد کتابخوانی نیستند، حتی همه افرادی که کتاب میخوانند هم لزوما آدمهای خوبی نیستند. پس یادتان نرود که میرویم کتاب بخریم، نه زن یا شوهر!
بین صد و سی هفت واحد درس خشک و خشن رشته حقوق، سه واحد ادبیات عمومی چیزی شبیه خوردن یخ در بهشت وسط جهنم بود. توی چنین اوضاعی، استادی که اصلا برایش مهم نبود کسی سر کلاسش بیاید یا نه و قول نمره بالای هفده را به همه داده بود و به جای روخوانی از روی یک سری کتاب تکراری، تمام سه ساعت کلاس را به خواندن شعرهای چیز دار عاشقانه اختصاص میداد، برایم مثل یک بت شکولاتی پرستیدنی بود. بیخود نبود که هر هفته یکشنبه سر ساعت 5 از خواب بیدار میشدم تا به هر بدبختی شده قبل از ساعت 7 توی دانشگاه باشم که زودتر از همه دانشجوها جلوی کلاس منتظر بایستم و نهایت استفاده را از یکشنبههایم بکنم. بعد تو هم که لابد به خاطر شغل پدرت یا هممسیر بودنتان یا هر دلیل کوفتی دیگر، هر هفته دقیقا ده دقیقه بعد از من به دانشکده میرسیدی، درست از جلوی منی که روی شوفاژ نشسته بودم رد میشدی و من خودم را سر میدادم پایین و بی اعتنا سلام میکردم و تو گونههایت سرخ میشد و کمی آنطرفتر میایستادی. حالا چند سال گذشته و از یکشنبههایی که تکتک ثانیههایش، شعرهایش، صدا و حرکات استاد ادبیاتش، طلوع خورشید صبحش، گرمای شوفاژش و هزار چیز دیگرش برایم لذت و خاطره و عشق و شوق بود، فقط دلم هوای یک چیز را میکند و آن سرخی گونههای تو بعد از شنیدن سلام من است. چیزی که آن روزها به هیچجایم نبود! باید باور کنم که آدمها جدیجدی عوض میشوند. نه؟!
از صبح تا حالا، یعنی در کمتر از 12 ساعت، بیست و نه بار برایم پیامک آمد و از من پرسیده شد که آیا میخواهم بدانم راز زیبایی چیست؟ آیا میخواهم همسرم را عاشق خودم بکنم؟ آیا میخواهم از آخرین خبرهای روز دنیا مطلع باشم؟ آیا راه درمان دیابت را بلدم؟ آیا قصد سفر به ترکیه، مالزی یا کربلا دارم؟ آیا یک روز مکالمه رایگان برای عاشقی کردن نیاز دارم؟ آیا آیا آیا...؟ آخ که چقدر دلم میخواست همه اینها از یک شماره مرکزی، مثلا سازمان تبلیغات پیامکی، باشد و بعد من روزی هزار و هشتصد و شانزده بار بهش پیامک بزنم و بنویسم: دهنت سرویس!
جدیدا به محض شروع شدن سرگیجههایم، گر میگیرم. یعنی انگار که یک نفر توی کلهام بساط منقل و کباب کوبیده راه انداخته باشد، داغ میکنم. بعد مجبور میشوم هر یک ربع یک بار بروم در یخچال را باز کنم و پیشانیام را چند دقیقه بچسبانم به شیشه جا میوهای که خنک شوم. آنوقت مامان که میبیند صدایم نمیآید، دقیقا هر یک ربع یک بار میپرسد: «کجایی؟» و من جواب میدهم: «تو یخچال!». این قضیه تا آنجا پیش رفته که دیروز وقتی برای دو ساعت فرش کف اتاق را لوله کرده و روی زمین دراز کشیده بودم که مثلا خنک شوم، یکدفعه مامان آمد و با تعجب گفت: «وا! اینجایی؟ چرا نمیری تو یخچال خب؟» و من را به این فکر اساسی فرو برد که نکند من یک پرتقال هستم که جایم توی یخچال است؟ نکند اگر نیم ساعت دیگر کف اتاق بمانم بگندم؟ نکند از آن پوستنازکهایی باشم که زود کپک میزنند؟ و اینگونه شد که تصور خودم که با تیشرت و شلوار نارنجی چهارزانو توی یخچال نشستهام، دقیقا بیست و چهار ساعت است که افتاده توی مغزم و بیرون نمیرود!
فاجعه این نیست که من هنوز هم وقتی عصبانی میشوم، فرو میروم توی خودم و انقدر ناخنهایم را لایه لایه لایه میکنم تا برسم به گوشت زیرش! فاجعه این است که تو دیگر نیستی تا روبرویم بنشینی و من را از خودم بکشی بیرون و هی بگویی: «نکن، نکن، نکن دیوونه!»