خانم پرتقال
جدیدا به محض شروع شدن سرگیجههایم، گر میگیرم. یعنی انگار که یک نفر توی کلهام بساط منقل و کباب کوبیده راه انداخته باشد، داغ میکنم. بعد مجبور میشوم هر یک ربع یک بار بروم در یخچال را باز کنم و پیشانیام را چند دقیقه بچسبانم به شیشه جا میوهای که خنک شوم. آنوقت مامان که میبیند صدایم نمیآید، دقیقا هر یک ربع یک بار میپرسد: «کجایی؟» و من جواب میدهم: «تو یخچال!». این قضیه تا آنجا پیش رفته که دیروز وقتی برای دو ساعت فرش کف اتاق را لوله کرده و روی زمین دراز کشیده بودم که مثلا خنک شوم، یکدفعه مامان آمد و با تعجب گفت: «وا! اینجایی؟ چرا نمیری تو یخچال خب؟» و من را به این فکر اساسی فرو برد که نکند من یک پرتقال هستم که جایم توی یخچال است؟ نکند اگر نیم ساعت دیگر کف اتاق بمانم بگندم؟ نکند از آن پوستنازکهایی باشم که زود کپک میزنند؟ و اینگونه شد که تصور خودم که با تیشرت و شلوار نارنجی چهارزانو توی یخچال نشستهام، دقیقا بیست و چهار ساعت است که افتاده توی مغزم و بیرون نمیرود!
