نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

اگر مادر بشوم که نمی‌شوم (1)

بچه، وقتی به خانه می‌آیی، سلام کن. بعدش اگر غم گنده‌ای توی دلت نداری، لبخند بزن و اگر غم گنده‌ای توی دلت هست، بیا بغلم کن و بزن زیر گریه؛ حتی اگر مشغول درست کردن کوکو سیب‌زمینی باشم و بوی پیاز بدهم. اگر هم هیچ‌کدامش را نخواستی، فقط سلام کن. دلم می‌گیرد از نشنیدن صدایت. باشد؟

# نیکولای_آبی 

دریغ از یک دوستت دارمِ خشک و خالی!

کتاب‌خانه‌ام را زیر و رو کردم و حدود صد و پنجاه کتابی را که می‌دانستم وقت نمی‌کنم تا آخر عمر یک بار دیگر بخوانم، سوا کردم برای اهدا کردن به کتاب‌خانه‌ها و کمپین‌های ترویج کتاب‌خوانی. چون فکر می‌کنم کتاب برای خواندن است، نه نگه‌داشتن در کتاب‌خانه و خاک خوردن.

عجیب است! یک روزهایی فکر می‌کردم اگر کتاب‌هایم ازم جدا شوند، می‌میرم! ولی حالا نشسته‌ام و تق‌تق تایپ می‌کنم و نمرده‌ام! اتفاق عجیب‌تر آن است که بین ورق زدن و بالا و پایین کردن ششصد کتاب حتی لای یکی از آن‌ها هم نامه‌ی عاشقانه پیدا نکردم. حتی یک شاخه گل خشک شده یا جمله‌ای که کسی برایم یواشکی نوشته باشد. خام بودم و فکر می‌کردم اگر هیچ‌طوری هم عاشق نشوم، قطعاً از راه کتاب‌هایم عاشق می‌شوم. نشدم! حالا دارم کتاب‌ها را می‌فرستم به خانه‌های جدیدشان، شاید یک نفر را عاشق کنند. کسی چه می‌داند؟!

# نیکولای_آبی 

یک احوال‌پرسی ساده

گفت: خوبی؟

گفتم: دلم می‌خواد یکی موهامو بزنه کنار و بوسم کنه. بعدش بریم موتورسواری. بعد از یه جای بلند بپرم. بعد دو کیلو و دویست و پنجاه گرم کالباس خالی بخورم و یکی زل بزنه بهم و بگه «نوش جونت» و بعد سرمو بذارم رو پاش بخوابم. اگه فقدان همه‌ی این‌ها رو نادیده بگیریم، خوبم!

گفت: پس خوب باش.

# نیکولای_آبی 

اولين شلوارتركيده‌ی محدوده‌ی راه‌آهن!

شلوارم داشت می‌افتاد. برای همين در به در تمام ايستگاه راه‌آهن و خيابان‌های اطرافش را گشتم تا مغازه‌ای پيدا كنم كه كمربند زنانه بفروشد، اما خبری نبود كه نبود! وقتي حسابی نااميد شدم گوشه‌ای نشستم و به اين فكر كردم كه در مدت 91 سالی كه از تأسيس ايستگاه راه‌آهن تهران می‌گذرد، تا حالا هيچ‌كس در اثر يك لاغری ناگهانی شلوارش برايش گشاد نشده؟ تا حالا نشده كسی زيپ و دكمه‌اش يكهو با هم بتركد؟ نشده در تاريكی اشتباهی شلوار مادرش را بپوشد و هی مجبور باشد كمرش را بكشد بالا؟ يعنی واقعاً در اين 91 سال هيچ‌كس در محدوده‌ی راه‌آهن تهران به يك كمربند زنانه نياز پيدا نكرده؟ با خيال راحت بروم و اين ركورد را به نام خودم ثبت كنم؟

# نیکولای_آبی 

بهترین بابای دنیا

بابایی که دختربچه‌ی سه ساله‌اش را در یک روز تعطیل به کتاب‌فروشی می‌برد، بهترین بابای دنیاست. بابایی که غر نمی‌زند: «هوا گرمه، این کتابو می‌خوای چیکار؟ زود باش بریم کار دارم.» بهترین بابای دنیاست. بابایی که در جواب «سوسیس می‌خوام» به دخترش نمی‌گوید: «این آت آشغالا چیه؟ بعدم تو یه ساندویچ کامل رو نمی‌تونی بخوری، از بقیه‌ی ساندویچ من بخور.» بهترین بابای دنیاست. بابایی که وقتی دخترش می‌پرسد: «یه ساعت از بیست‌ دقیقه بیشتره؟» نمی‌گوید: «پس تو اون مهدکودک لعنتی چی به شماها یاد می‌دن؟» و به جایش با لبخند می‌گوید: «یه ساعت اندازه‌ی سه تا بیست دقیقه است.» بهترین بابای دنیاست. بابایی که به جای «بازم گند زدی به لباست.» با دستمال کاغذی گوشه‌ی سُسی لباس دخترش را پاک می‌کند و لُپش را می‌بوسد، بهترین بابای دنیاست. شما نمی‌دانید چطور می‌شود یکی از این باباها را برداشت و از رویش چند میلیون کپی زد برای نسل‌های بعد که جهان پر بشود از بهترین باباهای دنیا؟

# نیکولای_آبی 

مرض یک

به جز بیماری دورریز که باعث می‌شود همه‌چیز را دور بیندازم، یک مرض دیگر هم دارم به نام بیماری یک! یعنی نمی‌توانم از یک چیز دوتا داشته باشم. فرقی هم نمی‌کند چه چیزی باشد. مثلاً از آن آدم‌هایی نیستم که ده جفت کفش داشته باشم و هر روز یکی‌شان را بپوشم. یا مثلاً هیچ‌وقت نمی‌توانم آن دخترهایی را که صد تا رژ و ریمل و کرم مرطوب‌کننده دارند، درک کنم. همیشه فقط یک رژ دارم و یک ریمل و یک کرم مرطوب‌کننده. خودکارهایم اگر دوتا بشود، اعصابم بهم می‌ریزد. معمولاً اگر دفترچه یادداشت قشنگی دلم را ببرد و بخرمش، دفترچه‌ی قبلی‌ام را با نهایت سرعت پر می‌کنم تا تمام شود و بعد بروم سراغ دفترچه‌ی جدید. حالا همه‌ی این‌ها را گفتم که چی؟ که بپرسم در حالی‌که من نمی‌توانم دوتا رژ و دوتا خودکار و دوتا کفش و دوتا دفترچه یادداشت را با هم مدیریت کنم، چطور بعضی‌ها می‌توانند دوتا و سه‌تا و چندتا رابطه‌ی عاطفی را با هم پیش ببرند؟ هان؟

# نیکولای_آبی 

ویرااااااژ

بعضی وقت‌ها لازم است اهداف دور و دراز و دست‌نیافتنی‌تان را بریزید دور و به جایش توی صفحه‌ی اول تقویم بنویسید: موتورسواری با موهای آبی رقصان در باد!

# نیکولای_آبی