دریغ از یک دوستت دارمِ خشک و خالی!
کتابخانهام را زیر و رو کردم و حدود صد و پنجاه کتابی را که میدانستم وقت نمیکنم تا آخر عمر یک بار دیگر بخوانم، سوا کردم برای اهدا کردن به کتابخانهها و کمپینهای ترویج کتابخوانی. چون فکر میکنم کتاب برای خواندن است، نه نگهداشتن در کتابخانه و خاک خوردن.
عجیب است! یک روزهایی فکر میکردم اگر کتابهایم ازم جدا شوند، میمیرم! ولی حالا نشستهام و تقتق تایپ میکنم و نمردهام! اتفاق عجیبتر آن است که بین ورق زدن و بالا و پایین کردن ششصد کتاب حتی لای یکی از آنها هم نامهی عاشقانه پیدا نکردم. حتی یک شاخه گل خشک شده یا جملهای که کسی برایم یواشکی نوشته باشد. خام بودم و فکر میکردم اگر هیچطوری هم عاشق نشوم، قطعاً از راه کتابهایم عاشق میشوم. نشدم! حالا دارم کتابها را میفرستم به خانههای جدیدشان، شاید یک نفر را عاشق کنند. کسی چه میداند؟!
