نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

دیر نکنی، منتظرم!

سلام خدا جان. می‌گویم توی این ماه رمضان که اکثر آدم‌ها فقط از سحر تا افطار حواسشان به توست و بعدش تا صبح می‌روند استخر و سینما و مهمانی و دور دور، اتفاقی توی دنیایت نمی‌افتد اگر خدای خوبی باشی و امشب مهمان خانه ما بشوی و خوشحالمان کنی. لباس رسمی‌هایت را بپوشی، عطر امام‌زاده‌ای بزنی، موهایت را شانه کنی و یک هدیه کوچک هم سر راه برای من بخری. روزه نیستم ولی بلدم یک سفره افطار خوب برایت بیندازم. بعد هم بنشینیم و گپ بزنیم و من سوال‌هایم را ازت بپرسم. مثلا اینکه چطور آدم‌ها می‌توانند توی این دنیای چهار روزه به چیزی جز شاد بودن و شاد کردن فکر کنند؟ چطور می‌توانند هر کاری بکنند برای له کردن دیگران؟ چطور می‌توانند هی دروغ بگویند و تو هم دشمنشان نباشی؟ چطور می‌شود که یک عالمه حق دیگران را می‌خورند ولی رودل نمی‌کنند؟ آن هم توی دنیایی که همه چیزش قلابی است و آدم را مریض می‌کند، از حق‌ها و حرف‌ها بگیر تااااااا... راستی مامان می‌گفت معده درد من هم به خاطر کودهای قلابی است که به درخت‌ها می‌دهند و میوه‌هایش را می‌فرستند توی بازار. گفتم میوه، یاد باغچه‌مان افتادم. آلبالوهایمان رسیده. بهتر است دیگر سرت را درد نیاورم، بروم آلبالوهای رسیده را برایت جدا کنم و بشورم. می‌آیی دیگر؟ فقط...هدیه یادت نرود. آدمم به هرحال، تو هم خدایی. دست خالی که نمی‌شود بیایی. به خاطر آبروی خودت می‌گویم، وگرنه هر جور راحتی! می‌بینمت خدا جان. به قول بنده‌های قرتی‌ات «بوس، بوس».

# نیکولای_آبی 

یه رنگی

آنهایی که مانتویی‌اند و بعدها چادری می‌شوند را دوست دارم، آنهایی که چادری‌اند و بعدها مانتویی می‌شوند را هم همینطور. ولی آنها که بعضی جاها چادری‌اند و بعضی جاها مانتویی را به هیچ وجه نمی‌توانم درک کنم. خوب است آدم حداقل اگر به اعتقادات دیگران کاری ندارد، به اعتقادات خودش احترام بگذارد. دقت کنید، به «اعتقاداتش»، نه به منفعت و مصلحت و موقعیت‌طلبی‌های خودش!

# نیکولای_آبی 

کاش پلیور سبزش را هنوز داشته باشد...

هشت سال تمام آرزوی در آغوش کشیدنش را داشته باشی و آنقدر نقشه‌های مختلف برای لحظه بغل کردنش بکشی که توی دلت یک باغچه از خیال‌های ریز و درشت سبز بشود. به تمام اتفاقات آن روز خاص، حتی به اینکه او حتما پلیور سبز کاهویی‌اش را پوشیده باشد هم فکر کنی. اما هر بار که می‌بینی‌اش فقط لبخند بزنی و سرت را بیندازی پایین که مبادا بغل، گناه باشد.هی سال به سال بگذرد و بالاخره بعد از هشت سال یک روز شوخی یا جدی دستش را به نشانه بغل کردنت باز کند. آن هم وقتی که خیال‌هایت کم کم خشکیده و پلاسیده شده‌اند. نمی‌توانی تصور کنی چطور یک مزرعه بزرگ از خیال‌های کاهویی سبز می‌شود توی دل آدم. نمی‌توانی!

# نیکولای_آبی 

کابوسی به اسم تهران-رشت

خیلی از بچه‌ها را می‌شناسم که در بچگی‌شان «دوست خیالی» دارند. من هم داشتم. آن هم دو تا. اما دوست‌هایم خیالی نبودند. یعنی وجود داشتند اما جان نداشتند. یکی آقای بالش بود و آن یکی پ پ(با کسره). آقای بالش یک بالش کوچک سی سانت در بیست سانتی بود که تمام 24 ساعت شبانه روز آن را گرفته بودم دستم و با خودم از این طرف خانه به آن طرف می‌بردم. حتی توی دستشویی، و حتی موقع خواب آقای بالش بغلم بود. نه برای زیر سر گذاشتن بود و نه برای چیز دیگر. فقط بغلم بود و آنقدر بغل کردنش برایم مهم بود که یک بار سر اینکه مامان به شوخی گفت آقای بالش را می‌فروشد تا با پولش دلار بخرد یک هفته با او قهر کردم!

پ پ هم اسم پستونکم بود. پستونک ساده‌ای که تا چهار سالگی رفیق گرمابه و گلستانم بود. می‌توانم بگویم به جز وقت‌هایی که حرف می‌زدم، تمام شبانه روز پ پ توی دهانم بود. برای همین هم خانواده تصمیم گرفتند راه‌های مختلفی را برای دور کردن پ پ از من، امتحان کنند. دقعه اول پ پ را زیر خاک‌های گلدان قایم کرده و گفته بودند کرم‌ها پ پ را خورده‌اند. خوب یادم است همانطور که های های گریه می‌کردم و آقای بالش هم روی زانوهایم بود، دست‌هایم را تا آرنج کرده بودم زیر خاک‌ها تا پ پ را نجات بدهم. اصلا برایم مهم نبود که کرم‌ها لیسش زده‌اند و تفی شده، بالاخره پیدایش کردم و مستقیم با همه خاک‌هایش گذاشتم توی دهانم.

دفعه دوم پ پ را گذاشتند توی فر و گفتند سوخته و قیافه‌اش زشت شده. گفتند فر جیز است، داغ است، گفتند بچه خوب دست به گاز نمی‌زند. اما من باز هم حرف توی کله‌ام نرفت. با تمام زورم دسته فر را کشیدم و پ پ را برداشتم و گذاشتم توی دهانم و دستم لای در فر ماند و زخم شد!

خیلی کارها کردند که دست از سر پ پ بردارم، انداختن پ پ لای آشغال‌ها، ماجرای ساختگی افتادن پ پ توی دستشویی، خارج رفتن پ پ، حتی عروسی کردنش... اما مگر من این چیزها حالیم بود؟ پ پ فقط برای من بود. همین و بس! فکر می‌کردم دنیا همین‌قدر خوب و ساده می‌ماند که من تا آخر عمر پ پ را بگذارم توی دهانم و آقای بالش را بغل کنم و از این سر خانه تا آن سر بروم و برای خودم قصه تعریف کنم.غافل از اینکه یک روز غم‌ها از راه می‌رسند. و برای من توی آن روزها چه غمی بزرگ‌تر از نداشتن پ پ بود؟

خوب یادم است. از شمال برگشته بودیم، قبل از راه افتادن از خانه مادربزرگ، تمام خانه را گشته و پ پ را پیدا نکرده بودیم. مادربزرگ قول داد به محض پیدا شدنش آن را برایم با پست بفرستد. اما آنقدرها هم طول نکشید. رسیدیم تهران. مامان داشت لباس‌های از سفر برگشته را می‌شست و من با آقای بالش روی تخت دعا می‌کردم که پ پ زودتر پیدا شود. بابا صدایم کرد. توی اتاقشان روی زمین کنار کمدش نشسته بود. گفت «بشین» . نشستم. آقای بالش هنوز بغلم بود. در کمدش را باز کرد. یک جعبه کوچک درآورد. بدون هیچ مقدمه‌ای، بدون اینکه دستم را بگیرد، بدون اینکه من را بنشاند روی پایش، گفت: «پ پ دنبال ما داشت از شمال می‌اومد تهران، توی جاده تهران-رشت، اونجا که پیج داره، یه کامیون زد بهش. مرد...» و بعد از توی جعبه پ پ ای که سرش را با چاقو بریده و با ماژیک قرمز کرده بود،درآورد و نشانم داد. درست آن صحنه را یادم است. سرم را تکان دادم. آقای بالش را برداشتم و رفتم به اتاقم. حتی گریه‌ام نمی‌گرفت. آنقدر شوکه شده بودم که تا چند روز نمی‌توانستم حرف بزنم. فقط سرم را فشار می‌دادم روی آقای بالش و دعا می‌کردم مثل فیلم‌ها نفسم بند بیاید و بمیرم.

از همان روز، یعنی از حدود چهار سالگی‌ام بود که معنی غم را فهمیدم، معنی بغض داشتن، شوکه شدن، خبر بد شنیدن، معنی از دست دادن و خیلی چیزهای دیگر. هنوز بعد از گذشت بیست سال، هروقت بابا توی اتاقش کنار کمد می‌نشیند و صدایم می‌کند، نفسم بند می‌آید. هنوز بعد از گذشت بیست سال با اینکه می‌دانم همه‌اش قصه بوده، فکر می‌کنم هر کس دیگری جای پ پ بود هیچ‌وقت به خاطر رسیدن به من خودش را به دل جاده نمی‌زد. هنوز بعد از گذست بیست سال من و آقای بالش عزاداریم. عزادار کسی که من پ پ قهرمان صدایش می‌کنم و دیگران «دوست خیالی».

# نیکولای_آبی 

یکی باید باشه حتما!

یکی باید باشه حتما. یکی که ندونه چقدر دوسش داری. ندونه چقدر از کنار اون بودن لذت می‌بری. ندونه وقتی می‌خنده چه ذوقی می‌کنی. ندونه موقع رد شدن از خیابون که دستت رو می‌گیره چقدر قلبت تند می‌زنه، چقدر سعی می‌کنی انگشتات رو بیشتر لای انگشت‌هاش جا کنی، چقدر دعا می‌کنی زمان مثل یه پنیر پیتزای خوب کش بیاد، چقدر دلت می‌خواد تمام خیابون‌های دنیا فقط عرض داشته باشن و تموم نشن و تموم نشن و تموم نشن...

# نیکولای_آبی