دیر نکنی، منتظرم!
سلام خدا جان. میگویم توی این ماه رمضان که اکثر آدمها فقط از سحر تا افطار حواسشان به توست و بعدش تا صبح میروند استخر و سینما و مهمانی و دور دور، اتفاقی توی دنیایت نمیافتد اگر خدای خوبی باشی و امشب مهمان خانه ما بشوی و خوشحالمان کنی. لباس رسمیهایت را بپوشی، عطر امامزادهای بزنی، موهایت را شانه کنی و یک هدیه کوچک هم سر راه برای من بخری. روزه نیستم ولی بلدم یک سفره افطار خوب برایت بیندازم. بعد هم بنشینیم و گپ بزنیم و من سوالهایم را ازت بپرسم. مثلا اینکه چطور آدمها میتوانند توی این دنیای چهار روزه به چیزی جز شاد بودن و شاد کردن فکر کنند؟ چطور میتوانند هر کاری بکنند برای له کردن دیگران؟ چطور میتوانند هی دروغ بگویند و تو هم دشمنشان نباشی؟ چطور میشود که یک عالمه حق دیگران را میخورند ولی رودل نمیکنند؟ آن هم توی دنیایی که همه چیزش قلابی است و آدم را مریض میکند، از حقها و حرفها بگیر تااااااا... راستی مامان میگفت معده درد من هم به خاطر کودهای قلابی است که به درختها میدهند و میوههایش را میفرستند توی بازار. گفتم میوه، یاد باغچهمان افتادم. آلبالوهایمان رسیده. بهتر است دیگر سرت را درد نیاورم، بروم آلبالوهای رسیده را برایت جدا کنم و بشورم. میآیی دیگر؟ فقط...هدیه یادت نرود. آدمم به هرحال، تو هم خدایی. دست خالی که نمیشود بیایی. به خاطر آبروی خودت میگویم، وگرنه هر جور راحتی! میبینمت خدا جان. به قول بندههای قرتیات «بوس، بوس».
