نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

بخت در انتظار

آخرین باری که همدیگر را دیدیم، تصمیم گرفتیم سرمان به زندگی خودمان باشد و دلتنگ هم نشویم. او می‌گفت باید بیخیال باشیم و بگذاریم «بخت‌های در انتظار» کار خودشان را بکنند. می‌گفت اینطوری برای هر دوتایمان بهتر است. آن روز حرفش را نفهمیدم. راستش را بخواهید تا همین چند روز پیش که عکس‌های عروسی‌اش را ببینم هم فکر می‌کردم «بخت در انتظار» چیزی شبیه سرنوشت است که آخرش او را به من می‌رساند...

# نیکولای_آبی 

مقبره

از فامیل‌هایمان هیچ‌کس شهید نشده، جانباز هم همینطور. فقط یک پسرعمه دارم که مفقودالاثر است و اگر مفقود نمی‌شد، لابد الان زن داشت و بچه‌ای که هم‌سن و سال من باشد. مثلا شاید همین روزها عروسی دخترش را می‌گرفت، یا لااقل هر روز می‌رفت بیمارستان و کنار تخت مادرش که از سه ماه قبل توی ICU خوابیده، می‌نشست تا عمه انقدر با چشم‌های باز به جایی که معلوم نیست کجاست، نگاه نکند و اسم پسر عمه‌ام را با لب‌هایی که صدا ندارد، صدا نزند. اصلا این‌ها را بیخیال. داشتم می‌گفتم. پسرعمه‌ای دارم که مفقودالاثر است. نمی‌گویم «داشتم». می‌گویم «دارم»، چون می‌دانم یا توی این شهر، یا یک جای دیگر، بالاخره یک روز پیدا می‌شود. شاید هم یکی از آن پنج نفر باشد. راستی شما آن پنج نفر را می‌شناسید؟ من و عاط گاهی می‌رویم کوه. اینکه کی می‌رویم و چرا می‌رویم و کدام کوه می‌رویم، زیاد هم مهم نیست. خواستم بدانید بالای یکی از تپه‌ها خانه پنج مرد است. البته خانه ابدی!

دیروز وقتی به خانه‌شان رسیدیم، عاط با صدای بلند گفت «سلام بچه‌ها». آخر می‌دانید؟ دیگر رفیق شده‌ایم. سلام می‌دهیم. کنارشان می‌نشینیم و از همین حرف‌های روزمره‌ای که دوست‌ها بهم می‌زنند، با آنها می‌زنیم. آدم توی خانه‌شان عجیب احساس راحتی می‌کند. انگار که خانه خودش باشد. اصلا انگار خانه‌شان، خانه همه است. خانه زن‌هایی که گریه می‌کنند، خانه مردهای ریش‌دار، خانه دخترهای صندل‌پوشیده، حتی خانه من و عاط. هروقت که بتوانیم با لباس‌های ورزشی، با شال قرمز، با لاک و بی لاک، با هر وضعیت روحی، بهشان سر می‌زنیم. گفتم که باهم این حرف‌ها را نداریم. دوستیم. شاید هم فامیل. راستش را بخواهید، خیلی‌وقت‌ها فکر می‌کنم شاید یک تکه از انگشت پسرعمه‌ام یا قسمتی از ستون فقراتش توی یکی از این پنج قبر باشد. بعد یکدفعه بلند شود، تکه‌پاره‌های استخوانش را جمع کند، جواب سلامم را بدهد، حال بابا را بپرسد. کارت عروسی‌ دخترش را بدهد دستم و آن‌وقت من تمام شیب کوه را بدوم و به اولین ماشین «دربست» بگویم و خودم را برسانم بالای تخت عمه توی بیمارستان، که عمه دیگر با چشم‌های باز به جایی زل نزند و با لب‌هایی که صدا ندارد، کسی را صدا نکند...

# نیکولای_آبی 

جگرگوشه

خیلی از باباها می‌گویند: «دختر جیگرگوشه پدره». راست هم می‌گویند. دختر جگرگوشه پدر است اما با هر سن و سال و تحصیلات و شغلی، باید قبل از تاریکی هوا خانه باشد. دختر جگرگوشه پدر است اما فقط با کسانی که پدر تایید کند حق رفت و آمد دارد، چیزهایی که پدر تایید کند را می‌تواند بپوشد و به موضوعاتی که پدر ممنوع نکرده، باید فکر کند. دختر جگرگوشه پدر است اما به درک که دلش تفریح می‌خواهد و این قرص‌های لعنتی انرژی‌بخش حالش را خوب نمی‌کنند، همین که جگرگوشه پدر است باید خدا را شکر کند و خوشحال باشد. دختر جگرگوشه پدر است اما گاهی حتی جلوی پدرش هم حق پوشیدن لباس‌های باز ندارد. چرا؟ چون جگرگوشه است و چه معنی دارد که جگرگوشه‌ای بدون رعایت موازین اسلامی جلوی پدرش حاضر شود؟  دختر جگرگوشه پدر است اما یک پدر می‌تواند انقدر نسبت به جگرگوشه‌اش بی تفاوت باشد که دختره هیچ‌وقت تن به ازدواج و زندگی با مرد دیگری ندهد. دختر جگرگوشه پدر است اما... گاهی حس می‌کنم یا دخترها معنی جگرگوشه را اشتباه فهمیده‌اند یا پدرها. وگرنه من به شخصه ترجیح می‌دهم مثل پسرها عصای دست باشم تا عضوی از بدن که اصطلاحا جگرگوشه است اما بیشتر به اندامی در پایین‌تنه، برای حواله کارها، شباهت دارد!!!

# نیکولای_آبی 

به برآورده شدن آرزوهایش ایمان دارم...

1

من: چرا ناراحتی؟

اون: اعصابم داغونه. انقدر چراغ آویزون کردن و آینه زدن که حواسم پرت میشه، نمیتونم با خدا حرف بزنم.

...

2         

من: اونجا رو می‌بینی؟ بهش می‌گن ضریح. یه امامزاده اونجا دفن شده.

اون: ولی اونجا شلوغه. من دوست دارم به طرف پنجره دعا کنم. زودتر می‌رسه به خدا.

...

3

من: چیو نگاه می‌کنی؟

اون: مگه این عکس همون امامزاده‌ای که گفتی، نیست؟

من: نه! عکس یکی از مقامات سیاسی ایرانه.

اون: ولی من آرزوهامو به این هم گفتم. برآورده می‌شه دیگه. نه؟

...

پ.ن: اون= دختری 22 ساله که بعد از 18 سال آمده بود ایران و شنیده بود جایی هست که آرزوهای آدم را بدون استثنا برآورده می‌کند و بهش می‌گویند «امامزاده».

# نیکولای_آبی 

شوهر کردگان!

فلانی تازه ازدواج کرده و هروقت می‌خواهد برای ما مجردها دعا کند، می‌گوید: «الهی یه بی پدر و مادر بگیردت!». نخندید! به جای خندیدن، بروید تمرین کنید که پدر شوهر و مادر شوهر خوبی باشید!

# نیکولای_آبی 

زور

گفت: «چند سال بود اینجا نیومده بودم». کمی مکث کردم، تک تک آن ثانیه‌ها توی سرم مرور شد و بعد جواب دادم: «منم همینطور». نگفتم که همین تازگی‌ها با تو توی همین خیابان قدم زده‌ام، و این اول تلاش من برای فراموش کردنت بود...

# نیکولای_آبی 

مردی با چشم های رگه دار

در خاطراتم مردی هست که رنگ چشم‌هایش را نمی‌دانم. نه اینکه برایم غریبه باشد ها. دوستم داشت، دوستش داشتم، به هم لبخند زده‌ایم، با هم ساندویچ خورده‌ایم، توی ماشینش نشسته‌ام، پارک رفته‌ایم، آبمیوه ترش ترش خورده‌ایم، در مورد هم‌کلاسی‌هایمان حرف زده‌ایم، عکس‌های گوشی همدیگر را دیده‌ایم. اما... همیشه و توی همه این وقت‌ها من چشم‌هایم را از نگاه کردن به چشم‌هایش منع کرده‌ام، از این‌هایی بود که چشم‌های عجیب داشت، از این چشم‌های چند رنگ، از این رنگ‌های خاص، از این خاص‌های ... گفتم خاص؟ راستی دیدن رنگ چشم‌هایش را گذاشته بودم برای یک وقت خاص. برای یک فاصله خیلی نزدیک. که هیچ‌وقت نرسید. که همه‌چیز تمام شد، که من ماندم و مردی در خاطراتم که دوستم داشت، که دوستش داشتم، اما رنگ چشم‌هایش را هنوز هم نمی‌دانم...

# نیکولای_آبی 

آنچه در بعضی فرودگاه ها می گذرد

به خانه که رسیدم، بعد از کمی استراحت سراغ کوله‌ام رفتم که خالی‌اش کنم. زیپش سمت راست نبود. من عادت نداشتم زیپ کوله‌ام را از سمت چپ ببندم. زیپ را باز کردم و دیدم ساک کوچکی که لوازم بهداشتی‌ام را داخلش ریخته‌ام سر و ته شده. همه کرم‌هایم ولو شده بود ته کوله. بطری محلول ضد جوشم در نداشت و تمامش خالی شده بود و مامم، مام عزیزی که مدت‌ها دنبالش گشته بودم تا پیدایش کنم، مامی که ژله‌ای بود و تویش از رویش دیده می‌شد، مامی که گران خریده بودمش، پیچش را تا ته چرخانده و همه‌اش را ریخته بودند داخل درش! کسی می‌داند رابطه بین مواد مخدر، بمب، اخلال در نظم عمومی و مام زیر بغل، چیست؟؟؟!!!

# نیکولای_آبی 

درس زندگی

راننده تاکسی بعد از دیدن دعوایی که بیست دقیقه توی ترافیک نگه‌مان داشته بود، یک جور استاد اندر شاگرد نگاهم کرد و گفت: «آبجی، از من به تو نصیحت. هیچ‌وقت با چاقالو جماعت دعوا نکن. نه می‌ذاره بزنیش، نه خودش تو رو می‌زنه، فقط محکم نگهت می‌داره و وقتتو تلف می‌کنه!»

# نیکولای_آبی