خانم تخت بغلی معمولاً نوبتش یک ربع زودتر از من است. هر هفته یک ربع زودتر میآید و یک ربع زودتر میرود. برای همین تا حالا همدیگر را ندیدهایم. بین تختهایمان نیمچه دیواری کشیدهاند که چیزی دیده نمیشود اما صدا به راحتی از آن رد میشود. و چه کسی است که نداند ما زنها به راحتی میتوانیم با صدایی که نمیدانیم از کدام دهان درمیآید ارتباط برقرار کنیم؟ دوست شویم، دعوا کنیم، دلمان برای هم تنگ بشود، از هم دلخور بشویم و هزار چیز دیگر.
خانم تخت بغلی را تا به حال ندیدهام اما میدانم به خاطر بیخوابیهایش طب سوزنی میآید. میدانم چهارتا بچه دارد که اولی را در هفده سالگی زاییده و آخری را در 35 سالگی. میدانم شوهرش هر هفته میگوید پولمان را نریز پای این سوزنها، بگیر بخواب خوابت میبرد! میدانم شبها از ترس اینکه شوهرش بیدار نشود و نبیند که باز خوابش نبرده، خودش را میزند به خواب و بعد گاهی، یا شاید هم بیشتر از گاهی، یواش یواش و بیصدا اشک میریزد.
خانم تخت بغلی هر بار که میخواهد یک ربع زودتر از من برود، برایم آرزوی سلامتی میکند. میدانم که یکوقتهایی توی خانه به من فکر میکند. چند باری لابهلای حرفهایش گفت که جاریاش گفته پایم را بگذارم توی آب نمک که دردم کمتر شود یا مادرش توصیه کرده دستهایم را با سرکه ماساژ بدهم. خانم تخت بغلی را تا حالا ندیدهام اما من هم گاهی به او فکر میکنم. بیشتر، شبها! مثلاً همین دیشب که خوابم نمیبرد با خودم فکر کردم کاش لااقل او خوابیده باشد و امروز وقتی شنیدم که به دکتر گفت دیشب بعد از مدتها خوب خوابیده، عمیقترین لبخند جهان نشست روی صورتم.
میدانید؟ دوستیها همینقدر ساده شکل میگیرند. از روی صدایی که نمیدانی از کدام دهان درمیآید اما دلت میخواهد صاحیش بدون کوچکترین غم و غصهای با ته صدایی که خندهی ظریفی ضمیمهاش شده با تو حرف بزند. مثل صدای امروز خانم تخت بغلی که وقتی داشت یک ربع زودتر میرفت، با خوشحالی گفت: «هفتهی بعد نوبت توئه خبرهای خوب بهم بدی.» و من فکر کردم این جمله را فقط یک دوست میتواند به یک دوست دیگر بگوید.
آدم در هر سنی میتواند چیز جدیدی دربارهی خودش کشف کند و شگفتزده شود. چند وقت است بیشتر به خودم دقت میکنم و توی همین چند وقت فهمیدهام یاد گرفتن از من موجود خوشحالتری میسازد. روزهایی که کلاس دارم، کتاب میخوانم، ویدیوهای آموزشی میبینم و به هر طریقی چیزی برای یاد گرفتن دارم، آدم زندهتریام. آنقدر که میتوانم یاد گرفتن را بعد از خواندن، نوشتن و ساختن، چهارمین کار مورد علاقهام بدانم. البته لذت دیدن، بو کردن و خوردن غذاها و خوراکیهای رنگارنگ و جذاب را نباید نادیده بگیریم که اگر نباشد، انگیزهای هم برای آن چهارتای دیگر نیست.
بهش گفتهام اگر یک روز به خاطر کرونا یا هر چیز دیگری مُردم و شرایط طوری بود که خواست دورهمی کوچکی برای فک و فامیل یا دوستانمان بگیرد، بهشان زرشکپلو ندهد، کباب هم همینطور. غذای ختم باید پیتزا باشد، یا حداقل قرمهسبزی. وسط مراسم هم کیک شکلاتی خامهدار با شیرکاکائو بدهد. چون من اعتقاد دارم روح آدم با زرشکپلو و کباب و تیتاپ و آبپرتقال پاکتی و موز نه تنها شاد نمیشود، که دوباره آرزوی مرگ میکند!
یک هفته بود باید یادداشتی را تحویل میدادم و نمیتوانستم. حس نوشتنم رفته بود به جایی که نمیدانستم کجاست و قصد برگشتن هم نداشت. با خودم گفتم یک بار هم که شده بیایم و مثل بقیهی مثلاً نویسندهها رفتار کنم. بقیهای که فکر میکنند برای نوشتن حتماً باید سیگار بکشند و قهوه بخورند و موسیقیهای خاص گوش کنند و عینک بزنند و در حالیکه لباس زیبا و معمولاً کلاسیکی پوشیدهاند بنشیند پشت میز و تند تند چیزهایی روی کاغذ بنویسند یا تایپ کنند. عود روشن کردم، پشت میز نشستم، عینکم را زدم، دکلمهای ملایم پخش کردم. فنجان قهوه را گذاشتم کنارم و بعد به مانیتور زل زدم. حس نوشتنم نه تنها برنگشت که از پشت مانیتور با نگاه عاقل اندر سفیهی نگاهم کرد و بعد زبانش را بیرون آورد و صدای زشتی از خودش درآورذ. راست میگفت! این ژست مرا شبیه هر چیزی کرده بود جز کسی که بخواهد متنی بنویسد. عود را خاموش کردم، صدای دکلمه را قطع کردم. قهوه را خالی کردم توی سینک و یک لیوان شیر کاکائو ریختم، پیژامهام را دوباره پوشیدم. لپتاپ را از برق کشیدم و کف اتاق ولو شدم. زیاد طول نکشید که حس نوشتنم هم آمد و کنارم دراز کشید و پرسید: «راستی، گفتی دربارهی چی باید بنویسی؟»