نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

خانم تخت بغلی معمولاً نوبتش یک ربع زودتر از من است. هر هفته یک ربع زودتر می‌آید و یک ربع زودتر می‌رود. برای همین تا حالا همدیگر را ندیده‌ایم. بین تخت‌هایمان نیمچه دیواری کشیده‌اند که چیزی دیده نمی‌شود اما صدا به راحتی از آن رد می‌شود. و چه کسی است که نداند ما زن‌ها به راحتی می‌توانیم با صدایی که نمی‌دانیم از کدام دهان درمی‌آید ارتباط برقرار کنیم؟ دوست شویم، دعوا کنیم، دلمان برای هم تنگ بشود، از هم دلخور بشویم و هزار چیز دیگر.

خانم تخت بغلی را تا به حال ندیده‌ام اما می‌دانم به خاطر بی‌خوابی‌هایش طب سوزنی می‌آید. می‌دانم چهارتا بچه دارد که اولی را در هفده سالگی زاییده و آخری را در 35 سالگی. می‌دانم شوهرش هر هفته می‌گوید پولمان را نریز پای این سوزن‌ها، بگیر بخواب خوابت می‌برد! می‌دانم شب‌ها از ترس اینکه شوهرش بیدار نشود و نبیند که باز خوابش نبرده، خودش را می‌زند به خواب و بعد گاهی، یا شاید هم بیشتر از گاهی، یواش یواش و بی‌صدا اشک می‌ریزد.

خانم تخت بغلی هر بار که می‌خواهد یک ربع زودتر از من برود، برایم آرزوی سلامتی می‌کند. می‌دانم که یک‌وقت‌هایی توی خانه به من فکر می‌کند. چند باری لابه‌لای حرف‌هایش گفت که جاری‌اش گفته پایم را بگذارم توی آب نمک که دردم کمتر شود یا مادرش توصیه کرده دست‌هایم را با سرکه ماساژ بدهم. خانم تخت بغلی را تا حالا ندیده‌ام اما من هم گاهی به او فکر می‌کنم. بیشتر، شب‌ها! مثلاً همین دیشب که خوابم نمی‌برد با خودم فکر کردم کاش لااقل او خوابیده باشد و امروز وقتی شنیدم که به دکتر گفت دیشب بعد از مدت‌ها خوب خوابیده، عمیق‌ترین لبخند جهان نشست روی صورتم.

می‌دانید؟ دوستی‌ها همین‌قدر ساده شکل می‌گیرند. از روی صدایی که نمی‌دانی از کدام دهان درمی‌آید اما دلت می‌خواهد صاحیش بدون کوچکترین غم و غصه‌ای با ته صدایی که خنده‌ی ظریفی ضمیمه‌اش شده با تو حرف بزند. مثل صدای امروز خانم تخت بغلی که وقتی داشت یک ربع زودتر می‌رفت، با خوشحالی گفت: «هفته‌ی بعد نوبت توئه خبرهای خوب بهم بدی.» و من فکر کردم این جمله را فقط یک دوست می‌تواند به یک دوست دیگر بگوید.

# نیکولای_آبی