Less than a fart in the world
داشت میخوابید که بیدارش کردم و گفتم: «میخوام بعد از مدتها یه کتاب بنویسم.» خوشحال شد. خواب از سرش پرید. گفت: «چه خوب! چه کتابی؟» جواب دادم: «یه کتاب فلسفی و عرفانی دربارهی بیارزشی انسان و اهمیت لذت بردن از زندگی.» سرش را به نشانهی تأیید و تحسین تکان داد. ادامه دادم: «اسمش رو هم میخوام بذارم گوز در جهان.» این را که گفتم یکهو از خنده ترکید. باز ادامه دادم: «شوخی نمیکنم. البته مثل این کتابهای خارجیِ خفن بالاش ریز مینویسم (کمتر از یک) و بعد در ادامه تیتر کتاب رو درشت میزنم گوز در جهان. کمتر از یک گوز در جهان. در واقع میخوام اشارهای به بیاهمیتی انسان بکنم.» هنوز داشت میخندید. انگشت اشارهام را بالا بردم و برایش توضیح دادم: «ببین. اگر این ما باشیم و هوای دورما، باد معدهمون باشه، میزان تأثیری که باد معدهی ما که معمولاً هم در اختیارمون نیست، بر دنیا میذاره خیلی بیشتر از تأثیر خودمونه.» از شدت خنده اشک از چشمانش راه افتاده بود. توضیحاتم را ادامه دادم: «تو در نظر بگیر که با هر باد معده مقداری کربندیاکسید و متان وارد هوا میشه و لایهی اوزون رو تخریب میکنه، ولی وجود ما به خودی خود تأثیری بر هیچ چیز نداره.» کمکم حالت چهرهاش جدی شد و خندهاش رو به خشکی رفت. گفت: «باحال بود. آخر شبی خندیدیم.» گفتم: «ما واقعاً از یه باد معده کمتریم. قبول نداری؟» انگار داشت نگرانم میشد. دست زد به پیشانیام و گفت: «چرا. ولی ولش کن. بیا بخوابیم.» گفتم: «از یه باد معده کمتریم و اینقدر زندگی رو به خودمون سخت میگیریم.» گفت: «بیخیال. باشه؟» گفتم: «باشه اما قول بده اولین نسخهی کتابم رو بخری.» قول داد و خوابیدیم. تا صبح داشتم خواب تجدید چاپهای پیدرپی کتابم و ترجمهاش به زبانهای مختلف را میدیدم. حالا هم که نوشتن این متن تمام شد بروم و نوشتن کتاب را شروع کنم. شما هم اگر روزی جایی همچین کتابی دیدید، حتما بخرید؛ قول میدهم پشیمان نمیشوید!
