نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

آیه‌ی نمی‌دانم چند از سوره‌ی نمی‌دانم چی

یک وقت‌هایی توی ماشین که هستیم، به جای دامبول و دیمبو، قرآن می‌گذارد. آدم است دیگر، گاهی بدون هیچ دلیل خاصی دلش می‌خواهد قرآن گوش کند. یک روز از همین روزها که قرآن گذاشته بود، یک‌دفعه قاری شروع کرد به خواندن آیه‌ی نمی‌دانم چند از سوره‌ی نمی‌دانم چی! هنوز به آخر آیه نرسیده بود که گریه‌ام گرفت. بلند و هق‌هق‌کنان. برگشتم به هفت سالگی‌ام. مادربزرگ مرده بود. رفته بودیم شمال و توی حیاط خانه‌اش منتظر بودیم که بزرگ‌ترها تشییعش کنند. بابا یک ضبط بزرگ آورده و گذاشته بود جلوی در خانه‌ی مادربزرگ. نوار قرآن را گذاشته بود تویش و قاری داشت می‌خواند. به آیه‌ی نمی‌دانم چند از سوره‌ی نمی‌دانم چی که رسید، جسد مادربزرگ را آوردند توی حیاط. زن‌ها شروع کردند به گریه، مردها شروع کردند به گریه، حتی بچه‌ها هم بلند بلند و شاید از سر ترس گریه می‌کردند. من اما گریه‌ام نمی‌آمد. آرام پشت مانتوی مامان قایم شده بودم و به مادربزرگی که حالا بی‌حرکت روی دست چند نفر خوابیده بود و داشت حیاط را دور می‌زد، نگاه می‌کردم؛ بدون قطره‌ای اشک. حالا اما هروقت قاری به آیه‌ی نمی‌دانم چند از سوره‌ی نمی‌دانم چی می‌رسد، بغضم می‌ترکد و به جای آن روز و تمام این بیست و دو سال دوری از مادربزرگ گریه می‌کنم. بلند و هق‌هق‌کنان...

# نیکولای_آبی 

میوووو، میو میو، میووو

از چند سال قبل که یک بچه گربه توی موتور ماشین بابای «شین» ماند و له شد، بابا را عادت داده‌ام تابستان و زمستان، همیشه قبل از حرکت یکی دو تا ضربه به کاپوت بزند که اگر جک و جانوری داخلش است، بیاید بیرون. چند روز قبل اما اتفاق عجیبی افتاد. بابا این‌ها رفتند سفر. می‌دانم، تا اینجایش زیاد عجیب نیست. قبلش هم به کاپوت ضربه زدند و خب این هم عجیب نیست. عجیب این است که بعد از دو ساعت رانندگی وقتی به مقصد رسیدند، جناب بچه‌پیشی از زیر ماشین بیرون آمد و کش و قوسی به خودش داد و احتمالاً توی دلش آهنگ «رسیدیم و رسیدیم، کاشکی نمی‌رسیدیم، تو راه بودیم خوش بودیم...» را با با میومیو برای خودش خواند. بعدش چه شد؟ همراه بابا این‌ها شام خورد و شاید آروغ هم زد و گرفت تخت خوابید! فردایش هم به محض شنیدن صدای استارت پرید جای قبلی‌اش توی ماشین و برگشت به پارکینگ خانه. الآن چه کار می‌کند؟ لابد دارد برای بقیه‌ی گربه‌های محله ماجرای سفر و کباب و ماشین‌سواری‌اش را تعریف می‌کند!

# نیکولای_آبی