آیهی نمیدانم چند از سورهی نمیدانم چی
یک وقتهایی توی ماشین که هستیم، به جای دامبول و دیمبو، قرآن میگذارد. آدم است دیگر، گاهی بدون هیچ دلیل خاصی دلش میخواهد قرآن گوش کند. یک روز از همین روزها که قرآن گذاشته بود، یکدفعه قاری شروع کرد به خواندن آیهی نمیدانم چند از سورهی نمیدانم چی! هنوز به آخر آیه نرسیده بود که گریهام گرفت. بلند و هقهقکنان. برگشتم به هفت سالگیام. مادربزرگ مرده بود. رفته بودیم شمال و توی حیاط خانهاش منتظر بودیم که بزرگترها تشییعش کنند. بابا یک ضبط بزرگ آورده و گذاشته بود جلوی در خانهی مادربزرگ. نوار قرآن را گذاشته بود تویش و قاری داشت میخواند. به آیهی نمیدانم چند از سورهی نمیدانم چی که رسید، جسد مادربزرگ را آوردند توی حیاط. زنها شروع کردند به گریه، مردها شروع کردند به گریه، حتی بچهها هم بلند بلند و شاید از سر ترس گریه میکردند. من اما گریهام نمیآمد. آرام پشت مانتوی مامان قایم شده بودم و به مادربزرگی که حالا بیحرکت روی دست چند نفر خوابیده بود و داشت حیاط را دور میزد، نگاه میکردم؛ بدون قطرهای اشک. حالا اما هروقت قاری به آیهی نمیدانم چند از سورهی نمیدانم چی میرسد، بغضم میترکد و به جای آن روز و تمام این بیست و دو سال دوری از مادربزرگ گریه میکنم. بلند و هقهقکنان...
