نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

میوووو، میو میو، میووو

از چند سال قبل که یک بچه گربه توی موتور ماشین بابای «شین» ماند و له شد، بابا را عادت داده‌ام تابستان و زمستان، همیشه قبل از حرکت یکی دو تا ضربه به کاپوت بزند که اگر جک و جانوری داخلش است، بیاید بیرون. چند روز قبل اما اتفاق عجیبی افتاد. بابا این‌ها رفتند سفر. می‌دانم، تا اینجایش زیاد عجیب نیست. قبلش هم به کاپوت ضربه زدند و خب این هم عجیب نیست. عجیب این است که بعد از دو ساعت رانندگی وقتی به مقصد رسیدند، جناب بچه‌پیشی از زیر ماشین بیرون آمد و کش و قوسی به خودش داد و احتمالاً توی دلش آهنگ «رسیدیم و رسیدیم، کاشکی نمی‌رسیدیم، تو راه بودیم خوش بودیم...» را با با میومیو برای خودش خواند. بعدش چه شد؟ همراه بابا این‌ها شام خورد و شاید آروغ هم زد و گرفت تخت خوابید! فردایش هم به محض شنیدن صدای استارت پرید جای قبلی‌اش توی ماشین و برگشت به پارکینگ خانه. الآن چه کار می‌کند؟ لابد دارد برای بقیه‌ی گربه‌های محله ماجرای سفر و کباب و ماشین‌سواری‌اش را تعریف می‌کند!

# نیکولای_آبی