داشت تعریف میکرد: «فلانی که مُرد به بچهها نگفتیم. با خودمان فکر کردیم بلند میشوند از آن سر دنیا میآیند و برنامههایشان به هم میریزد. گفتیم بالأخره یک روز خودشان میآیند و میفهمند. آمدند و چه بساطی به پا کردند که چرا ما را بیخبر گذاشتید و این حرفها. بدجور عصبانی بودند.»
درست از همان روز که اینها را تعریف کرد، استرس دوری گرفتم. فرقی نمیکند یک کوچه از خانه دور بشوم یا یک شهر یا حتی یک کشور. از همان ثانیهی اول نگران میشوم که نکند اتفاقی افتاده و به من نمیگویند؛ نکند الکی در جواب «چطوری؟» میگویند: «خوبیم»؛ نکند خندههایشان الکی و برای رد گم کردن است؛ نکند صدای گرفتهشان از گریه است، نه از سرماخوردگی و...
با خودم فکر میکنم کاش آن روز که داشت اینها را تعریف میکرد، آنجا نبودم. بعد این شعر شفیعی کدکنی میآید روی زبانم: «ای کاش آدمی وطنش را/ مثل بنفشهها/ در جعبههای خاک/ یک روز میتوانست/ همراه خویشتن ببرد هرکجا که خواست...» و توی دلم در دنبالهاش اضافه میکنم: «و خانوادهاش را!»
گشایش پروندهی ادبیات کودک و نوجوان اتفاق خوبی است که به تازگی در وبسایت شهرستان ادب رقم خورده. از این به بعد میتوانید یکشنبه و پنجشنبهی هر هفته مطلبی دربارهی ادبیات کودک و نوجوان در این پرونده بخوانید: اینجا
تجربه نشان داده در هر باشگاه ورزشی زنانهای، در هر کجای دنیا، همیشه زن چاقی هست که نه برای تناسب اندام به باشگاه میآید، نه برای سلامتی. این مدل آدمها فقط میآیند تا صبح به صبح لبخند خوشمزهشان را به دیگران ببخشند و به بقیهی زنها یادآوری کنند که چقدر زیبا شدهاند و چقدر رنگ موی جدیدشان قشنگ است و چقدر خوب وزن کم کردهاند و چقدر خواستنیاند و... به جرئت میشود گفت که این زنهای چاق خوشروی مهربان از همهی خانمهای حاضر در باشگاه زیباتر و از همهی آنها سالمترند!
در خانهمان گلدانهای زیادی داریم که همه را به جز یکی برایمان هدیه آوردهاند. از آنجایی که در زمینهی پرورش گل و گیاه تازهکاریم و اسم و فامیل خیلی از گلها را نمیشناسیم، هر کدام را به اسم هدیه آورندهشان صدا میزنیم. به جز «پیتوس» که خودمان خریدهایم و «حسن یوسف» که اگر قرار بود به اسم هدیهآورنده صدایش کنیم، میشد «زهرا»؛ اما خودش خوشش نمیآمد تغییر جنسیت بدهد و همان یوسف ماند. خلاصه اینکه اگر روزی از زیر پنجرهی کسی رد شدید و مثلاً شنیدید که «افشین جوونه زده» یا «برگهای شهریار رو پاک کن»، شاخ درنیاورید. شاید دیوانههایی در این شهر پیدا شوند که غیر از حیوانات و اشیا، برای گلهایشان هم اسم بگذارند.
بعد از یک ماه آمدهام خانه. هی پشت سر هم خاطره تعریف میکنم و ادا اطوار درمیآورم. مامان میخندد. بلند بلند و غشغش؛ آنقدر که از گوشهی چشمهایش اشک راه میافتد. بعد همانطور که از خنده مثل آلبالو سرخ شده، میگوید: «خدا نکشتت. یه ماه بود از این خونه صدای خنده نمیاومد.» درخت آلبالو روی لبهایم میخشکد. بغضم میگیرد. سعی میکنم گریهام را قایم کنم. لابهلای اشکها میخندم. بلند بلند و غش غش. مثل مامان. حالا معلوم نیست کداممان شوق داریم و کداممان بغض...
به تازگی در بین اقوام و دوستان همسرم که صد پشت با هم غریبهایم، کسانی پیدا شدهاند که وبلاگم را میخوانند. اما چون من پرروتر از آنم که بعضی حرفها را سانسور کنم یا چیزی را که توی گلویم گیر کرده، ننویسم؛ مجبورم گاهی بین مطلبها پرانتزی باز کنم و مثلاً بگویم: «سلام گلناز جون. عرض ارادت!» یا مثلاً «شهلا خانم، دلمون براتون تنگ شده.» یا فوق فوقش هروقت فکر کنم کل خانوادهشان قرار است از یکی از نوشتههایم ناراحت شوند، به سبک سریالهای ایرانی، آخر مطلب پاورقی بزنم و بنویسم: با تشکر از خانوادهی محترم رجبی! اسم این سبک رفتاری را هم میگذاریم آتشبس از پیش تعریفشده!
من نه سوغات شهرهای مختلف را دوست دارم و نه صنایع دستیشان را. من بیشتر از همه عاشق گویشها و لهجههای مردم نقاط مختلف کشورم. در هر سفری کِیف میکنم از شنیدن آواهای جدید، کششهای جدید در کلمات، واژههای جدید، فعلهای ترکیبی جدید و چیزهای دیگر. با یاد گرفتن هر کدامشان حس میکنم گنجی دارم که خیلیها ندارند. حتی اگر این گنج یک واژهی دو حرفی کوچک باشد. مثلاً امروز یاد گرفتم که کُخ ریختن در گویش خراسانیها چیزی شبیه کرم ریختن خودمان است و وقتی یکی به قصد اذیت کردن کاری میکند که میرود روی اعصابتان، باید برگردید و بهش بگویید: «کُخ نریز!» قشنگ نیست؟ باور کنید که هست.
گفته بودند فردا ساعت دوازده حاضر باش که برویم به یک رستوران زنانه. من چه کار کردم؟ هیچی! یک بلوز و شلوار ساده پوشیدم و آمادهی رفتن به رستوران زنانه شدم. چون حدس میزدم در رستوان باید غذا خورد و نهایتاً چون محیط زنانه است، قرار است مانتوهایمان را دربیاوریم. اما میدانید در آنجا با چه صحنهای روبهرو شدم؟ یک سالن صد و خردهای نفره جلوی رویم بود درست شبیه تالارهای عروسی. میزهای گرد زرق و برقی که رویشان پر از شیرینی و میوه بود و چند مهماندار که فرت و فرت برایمان چای و نسکافه میآوردند. هر میز را خانوادهای رزرو کرده بود. زنهای مختلف از خانوادههای مختلف، از نقاط مختلف شهر با قیافههای مختلف ورودی داده و وارد تالار شده بودند. خب شاید تا اینجایش زیاد عجیب نباشد. عجیبیاش از وقتی شروع شد که سالن تقریباً پر شد. خانمهایی که همه آرایشگاه رفته و موهایشان را شینیون کرده بودند شروع کردند به عوض کردن لباسهایشان. فضا دقیقاً شبیه یک جور عروسی بیداماد بود. بعد برقها را خاموش و رقصنور روشن کردند و یک دختر جوان دیجِی هم مشغول آهنگ گذاشتن و جَو دادن شد. خانمهای غریبه که تقریباً بین بیست تا هشتاد سال سن داشتند، ریختند وسط و مشغول رقصیدن شدند. در تمام این مدت من چه کار میکردم؟ هیچ کار نمیکردم، چون توی شوک بودم. حتی زمانیکه صد و خردهای خانم غریبه با هم دوست شدند و کنار هم ناهار خوردند و خندیدند و برای هفتههای بعد قرار گذاشتند هم توی شوک بودم. حتی از هفتهی قبل که این اتفاق افتاد تا همین چند دقیقه قبل هم توی شوک بودم. میخواستم حالا حالاها توی شوک بمانم، چون فکر میکردم همهی اینها را خواب دیدهام اما یکدفعه زنگ زدند و گفتند: «فردا ساعت دوازده حاضر باش که برویم به یک رستوران زنانه.» من چه کار میکنم؟ هیچی! اگر فکر کردهاید لباس مجلسی میپوشم و آرایشگاه میروم و تا فردا جلوی آینه تمرین رقص میکنم، سخت در اشتباهید. من باز هم بلوز و شلوار سادهای میپوشم و به آمادهی رفتن به سرزمین عجایب میشوم.