کُخ
من نه سوغات شهرهای مختلف را دوست دارم و نه صنایع دستیشان را. من بیشتر از همه عاشق گویشها و لهجههای مردم نقاط مختلف کشورم. در هر سفری کِیف میکنم از شنیدن آواهای جدید، کششهای جدید در کلمات، واژههای جدید، فعلهای ترکیبی جدید و چیزهای دیگر. با یاد گرفتن هر کدامشان حس میکنم گنجی دارم که خیلیها ندارند. حتی اگر این گنج یک واژهی دو حرفی کوچک باشد. مثلاً امروز یاد گرفتم که کُخ ریختن در گویش خراسانیها چیزی شبیه کرم ریختن خودمان است و وقتی یکی به قصد اذیت کردن کاری میکند که میرود روی اعصابتان، باید برگردید و بهش بگویید: «کُخ نریز!» قشنگ نیست؟ باور کنید که هست.
# نیکولای_آبی
