بالاخره يكی از همين شنبههای كلهی سحر دلم را میزنم به دریا و سرم را میگذارم روی شانهی آقای تپل كناردستی و تا خود تجريش میخوابم. نمیشود كه! میشود هر هفته اتفاقی همديگر را ببينيد و كنار هم بنشينيد و تا رسيدن به مقصد سرتان را نگذاريد روی شانهی هم؟ من مطمئنم شانهی او از تمام شانههای شهر امنتر، از تمام پشتیهای صندلی نرمتر و از تمام گردندردهای بعدازظهر شنبه مهربانتر است. راست گفتهاند كه هيچجا خانهی خود آدم (شما بخوانيد شانهی آن آقای تپل كناردستی) نمیشود!
توی این چند سال هرکس میفهمید خوردن میوه و سبزی برایم ضرر دارد، خندهاش میگرفت. وقتی میفهمیدند درعوض میتوانم شبانهروز چیپس و پفک و آلوچه و بستنی و سیبزمینی سرخکرده بخورم و چیزیم هم نشود، بیشتر خندهشان میگرفت. اخیراً ویژگی جدیدی پیدا کردهام که از قبلی هم مسخرهتر است. تا حالا دیده بودید ورزش برای کسی ضرر داشته باشد؟ آنقدر که هروقت ورزش میکند سرگیجه و حالت تهوع و معدهدرد و گرفتگی عضلات پیدا کند؟ خب الان دارید میبینید. وقتی به دکتر این چیزها را گفتم، اول خندید، بعد گفت: «خب ورزش نکن دختر. همهچی که برای همه خوب نیست.» خدا را چه دیدید؟ شاید روزی رسید که دیگر لازم نبود هوا بخورم یا شبها بخوابم. به هر حال آدمها با هم تفاوت دارند و ممکن است اکسیژن و خواب برای همه لازم نباشد!
چند سال پیش، دایی فلانی که مُرد، بعد از تشییع جنازهاش همه کمکم به سمت خانههایشان راه افتاده بودند که یکی از زنها داد زد: «واااای! دندون مصنوعیشو درنیاوردن.» دوباره همه برگشتند سرِ خاک و هایهای گریه کردند و توی سر و صورتشان زدند. نه میشد قبر را بکَنند و جسد را بیرون بکشند، نه دلشان راضی میشد به بیخیال شدن و رفتن.
راستش را بخواهید تا آن موقع به این فکر نکرده بودم که با تکههای مصنوعی آدمها بعد از مرگشان چه کار میکنند. حالا چند روز است عین خوره افتاده به مغزم که آنهایی که دندانهایشان را ارتودنسی کردهاند، چی؟ اگر خدانکرده یکهو بیفتند و بمیرند، دانهدانه براکِتها را از روی دندانهای شخص درگذشته میکنند یا بیخیال میشوند و میگذارند یک چیزی هم بماند برای باستانشناسان آینده؟
آدم است دیگر. یک وقتهایی فکرش یک جاهایی میرود که نباید برود...
بیا دلمان را به این خوش کنیم که خدا دستی در ادبیات کودک و نوجوان دارد و خوب بلد است چطور سرنوشت دنیا را مثل یک داستانِ کودک رقم بزند. طوری که آخرش، بعد از همهی بدبختیها و غصهها و جنگها و ویرانیها، همهچیز ختم به خیر شود و همه لبخند بزنند. خب؟