نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

شانه‌‌های امنِ شهر

بالاخره يكی از همين شنبه‌های كله‌ی سحر دلم را می‌زنم به دریا و سرم را می‌گذارم روی شانه‌ی آقای تپل كناردستی و تا خود تجريش می‌خوابم. نمی‌شود كه! می‌شود هر هفته اتفاقی همديگر را ببينيد و كنار هم بنشينيد و تا رسيدن به مقصد سرتان را نگذاريد روی شانه‌‌ی هم؟ من مطمئنم شانه‌ی او از تمام شانه‌های شهر امن‌تر، از تمام پشتی‌های صندلی نرم‌تر و از تمام گردن‌دردهای بعدازظهر شنبه مهربان‌تر است. راست گفته‌اند كه هيچ‌جا خانه‌ی خود آدم (شما بخوانيد شانه‌ی آن آقای تپل كناردستی) نمی‌شود!

# نیکولای_آبی