نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

در ستایش بستنی

چند روز است که بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌ام را گرفته‌ام. بعد از دامپزشک و خبرنگار و وکیل و استاد دانشگاه و آشپز شدن، این‌بار جدی جدی تصمیم گرفته‌ام وقتی بزرگ شدم (بزرگ‌تر از این!) بستنی‌فروش بشوم. بستنی‌ها هیچ‌وقت یادشان نمی‌رود از کجا آمده‌اند. هیچ‌وقت اصالتشان را و البته رسالتشان را فراموش نمی‌کنند. بستنی‌ها مثل خوردنی‌های دیگر یا اشیا و آدم‌ها نیستند که گاهی حالت را خوب کنند و گاهی بد. بستنی‌ها صاف و ساده‌اند. حسابی بلدند وقتی گرفته‌ای، چطور خوبت کنند و وقتی خوبی، خوب‌تر! بستنی‌ها هیچ‌وقت کاری نمی‌کنند که ازشان متنفر شوی. به هر چیزی که اضافه شوند بهترش می‌کنند. برای هر دردی درمان‌اند و مهم‌تر از همه اینکه هیچ‌وقت نمی‌میرند. این‌ها دلایل خوبی نیست برای بستنی‌فروش شدن؟!

# نیکولای_آبی 

او مامور مخصوص خبرهای خوب است، احترام بگذارید!

خرافاتی نیستم اما به بعضی چیزها اعتقاد دارم. مثل خوش‌قدم و بد قدم بودن آدم‌ها. نمونه‌هایش را هم زیاد در زندگی‌ام دیده‌ام. مهم‌ترینش پستچی تپل!

روزی که پستچی تپل از محله‌مان رفت همه خبرهای خوب را هم با خودش برد. دیگر نه از جشنواره‌ها و مجله‌ها برایم نامه می‌آمد و نه از دوست‌ها و آشناها. انگار این آدم‌ها نبودند که برایم نامه می‌فرستادند. کم کم شک کردم نکند خود پستچی تپل می‌نشسته و به اسم آدم‌های مختلف برایم بسته می‌فرستاده. مگر میشد همه یکدفعه من را یادشان برود؟ بعد از رفتن او روزها شب می‌شد و هفته‌ها و ماه‌ها می‌گذشت و کسی حالم را نمی‌پرسید.

پستچی دومی هم نتوانست حتی ذره‌ای جای خالی پستچی تپل را پر کند. همیشه خدا اخم‌هایش را تا چانه‌اش می‌کشید پایین، به زور جواب سلام می‌داد، هیچ‌وقت هم جز ابلاغیه و احضاریه دادگاه برای ساختمان‌مان چیزی نمی‌آورد.اما روزها همانطور نماندند. پستچی دوم را عوض کردند. خبرش را مامان بهم داد. جمله‌اش را هنوز دقیق یادم است: «یه پستچی خوشگل و خوش‌اخلاق اومده برا محل‌مون». گفتم نمی‌خواهم. گفتم جز پستچی تپل هیچ‌کس را نمی‌خواهم. ولی مساله این بود که دنیا معمولا با خواسته‌ها و نخواسته‌های من کاری نداشت. آن کاری را می‌کرد که خودش می‌خواست. اینطوری شد که پستچی سوم ماندگار شد. هم توی محل، هم توی دل اهالی محل.

مامان راست می‌گفت. پستچی جدید واقعا خوش‌اخلاق است، و البته خوشگل! با موتور که رد می‌شود برایم دست تکان می‌دهد، از پشت اف‌اف حالم را می‌پرسد، به مامانم سلام می‌رساند، لبخند می‌زند، وقتی خانه نیستم نامه‌هایم را نگه می‌دارد تا برگردم و ازش تحویل بگیرم، و از همه مهم‌تر، دوستی را به قلب آدم‌ها بر می‌گرداند. حالا چند ماهی می‌شود که از دوست‌های دور و نزدیک برایم نامه‌های خوشحال‌کننده می‌رسد و این را مدیون پستچی خوشگل، خوش‌اخلاق و خوش‌قدم محله‌مان هستم. با این اوضاف حق دارم به خوش‌قدم و بد قدم بودن آدم‌ها ایمان داشته باشم. نه؟

# نیکولای_آبی 

شهر مرده ها

بهشت زهرا یک شهر کامل است که برای خودش خیابان دارد و کوچه. پارک دارد و رستوران. رفتگر دارد و اتوبوس شرکت واحد. حتی قشرهای مختلف اجتماعی دارد. یک جایش پر از قبرهای ویلایی است و یک جای دیگرش قبرهای آپارتمانی دو و سه طبقه. بدبخت بیچاره‌ها هم آن آخرهای شهر سوراخ‌هایی برای خودشان دارند که می‌شود اسمش را گذاشت محله قوطی‌آباد! همین روزهاست که یک مرکز تجاری بزرگ هم وسط بهشت زهرا بزنند و اسمش را بگذارند «مرده مارکت». چرا اینطوری نگاه می‌کنید؟ شهر است دیگر. شهر ندیده‌اید مگر؟!

# نیکولای_آبی 

خوش به حال او...

من آخرین نفر بودم. سوار که شدم، راننده از توی آینه نگاه‌مان کرد، سلام داد و گفت: «من اومدم تو این دنیا که مردم رو بخندونم». بعد هم صدای آهنگ شادش را بلندتر کرد و شروع کرد به یک دستی بشکن زدن. بهتر از همه مایی که توی ماشینش بودیم و ادعای آدم‌حسابی‌بودن داشتیم، هدفش از آفریده‌شدن را می‌دانست و بهتر از همه آدم‌های دنیا با یک دست فرمان زندگی‌اش را می‌چرخاند...

# نیکولای_آبی 

اعتماد بر باد رفته، و البته چین دار!

من از آن دخترهایی هستم که دامن نمی‌پوشند. از آن‌هایی که همیشه شلواری برای موقعیت‌های مختلف پیدا می‌کنند، شلوار عروسی، شلوار خانگی، شلوار اداری، شلوار عزا حتی! از آن‌هایی که فکر می‌کنند دامن یعنی هیچ، یعنی اگر یک نفر یکهو دامنت را بکشد پایین، یا اگر باد یکهو دامنت را بزند بالا، آبرویت رفته. از آن‌هایی که دامن هرچقدر هم به نظرشان زیبا و دلبرانه و قر آور(!) باشد، باز هم آن را به عنوان «پوشش» قبول ندارند. من از آن دخترهایی هستم که هیچ‌وقت هیچ‌وقت هیچ‌وقت نمی‌توانند به دامن اعتماد کنند...

# نیکولای_آبی 

شعور انتخاباتی

کسی که با پوسترهای تبلیغاتی‌اش سردر معروف‌ترین دانشگاه کشور را می‌پوشاند، با کسی که آب دهانش را در خیابان تف می‌کند، کسی که آدامسش را روی صندلی اتوبوس می‌چسباند یا کسی که دستمال کاغذی‌هایش را توی چاه دست‌شویی می‌اندازد، هیچ فرقی ندارد! کی می‌خواهیم یاد بگیریم که هر کاری، هر حرفی، هر چیزی، جایی دارد!؟

# نیکولای_آبی