او مامور مخصوص خبرهای خوب است، احترام بگذارید!
خرافاتی نیستم اما به بعضی چیزها اعتقاد دارم. مثل خوشقدم و بد قدم بودن آدمها. نمونههایش را هم زیاد در زندگیام دیدهام. مهمترینش پستچی تپل!
روزی که پستچی تپل از محلهمان رفت همه خبرهای خوب را هم با خودش برد. دیگر نه از جشنوارهها و مجلهها برایم نامه میآمد و نه از دوستها و آشناها. انگار این آدمها نبودند که برایم نامه میفرستادند. کم کم شک کردم نکند خود پستچی تپل مینشسته و به اسم آدمهای مختلف برایم بسته میفرستاده. مگر میشد همه یکدفعه من را یادشان برود؟ بعد از رفتن او روزها شب میشد و هفتهها و ماهها میگذشت و کسی حالم را نمیپرسید.
پستچی دومی هم نتوانست حتی ذرهای جای خالی پستچی تپل را پر کند. همیشه خدا اخمهایش را تا چانهاش میکشید پایین، به زور جواب سلام میداد، هیچوقت هم جز ابلاغیه و احضاریه دادگاه برای ساختمانمان چیزی نمیآورد.اما روزها همانطور نماندند. پستچی دوم را عوض کردند. خبرش را مامان بهم داد. جملهاش را هنوز دقیق یادم است: «یه پستچی خوشگل و خوشاخلاق اومده برا محلمون». گفتم نمیخواهم. گفتم جز پستچی تپل هیچکس را نمیخواهم. ولی مساله این بود که دنیا معمولا با خواستهها و نخواستههای من کاری نداشت. آن کاری را میکرد که خودش میخواست. اینطوری شد که پستچی سوم ماندگار شد. هم توی محل، هم توی دل اهالی محل.
مامان راست میگفت. پستچی جدید واقعا خوشاخلاق است، و البته خوشگل! با موتور که رد میشود برایم دست تکان میدهد، از پشت افاف حالم را میپرسد، به مامانم سلام میرساند، لبخند میزند، وقتی خانه نیستم نامههایم را نگه میدارد تا برگردم و ازش تحویل بگیرم، و از همه مهمتر، دوستی را به قلب آدمها بر میگرداند. حالا چند ماهی میشود که از دوستهای دور و نزدیک برایم نامههای خوشحالکننده میرسد و این را مدیون پستچی خوشگل، خوشاخلاق و خوشقدم محلهمان هستم. با این اوضاف حق دارم به خوشقدم و بد قدم بودن آدمها ایمان داشته باشم. نه؟
