نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

چشم به دهان

به‌جای چشم داشتن به جیب دیگران و وضع مالی‌شان، به‌جای چشم داشتن به دست و پای دیگران و سالم یا معلول بودنشان، به‌جای چشم داشتن به طرز تفکر دیگران و عقاید سیاسی‌اجتماعی‌شان، به جای چشم داشتن به هر چیز دیگری، به لب‌های مردم چشم ‌داشته باشید! کسی که لبخند زدن بلد نیست، حتی اگر خیلی پولدار، کاملا سالم و دارای بهترین عقاید و تفکرات ذهنی باشد، هیچ‌وقت دوست، همسر یا الگوی خوبی نمی‌شود، هیچ‌وقت!

# نیکولای_آبی 

عشق بی مایو!

معشوقه نداشتن در روز عشق، مثل فشفشه نداشتن در چهارشنبه‌سوری، مداد و دفتر نداشتن در اول مهر یا سبزی‌پلو نداشتن در شب عید است. شاید اتفاقا خاصی نیفتد اما یک جورهایی احساس لخت بودن می‌کنی. اصلا... معشوقه نداشتن در روز عشق بیشتر شبیه مایو نداشتن در استخر است، والسلام!

# نیکولای_آبی 

یکی مال من، یکی مال سطل آشغال

مرضی گرفته‌ام به اسم دور ریز! دور ریختن هر چیزی خوشحالم می‌کند. استدلالم هم این است که هرچه الان به کارم نیاید، بعدا هم نخواهد آمد. دفترهای قدیمی، لاک‌های نصفه، کش‌موهای شل‌شده، آدم‌های کمرنگ و خیلی چیزهای دیگر را راحت دور می‌اندازم. انگار لذتی که در دور ریختن اشیا و افراد هست، در نگه‌داشتنشان نیست...

# نیکولای_آبی 

در راستای همرنگی با جماعت

آن روز که فلانی گفت بدترین ویژگی شخصیتی من زیادی مهربان بودنم است، خیلی تعجب کردم. نمی‌توانستم تصور کنم مهربان بودن یک نکته منفی باشد. اما فلانی راست می‌گفت. بعضی‌وقت‌ها که تصمیم می‌گیرم آدم‌های دور و برم را الک کنم و آنهایی را که بهم ضربه نزده‌اند سوا کنم، با ارفاق زیاد فوق فوقش دو سه نفر لای سوراخ‌های الک گیر می‌کنند. چرا؟ خب معلوم است، بخاطر زیادی مهربان بودن و زیادی خوش‌خیال بودن من! منی که همیشه خدا امید دارم آدم‌ها عوض شوند و دست از دل‌شکستن و دروغ گفتن و غیبت کردن و خودخواهی و زیرآب زدن بردارند، اما حقیقت این است که اشتباه می‌کنم. یادم می‌آید چند سال قبل یک مامور گشت ارشاد در جواب به اینکه «چرا اونایی که تیپ‌شون فاجعه است رو نمی‌گیری ولی به ساده‌ها گیر می‌دی؟» گفت: «اونا دیگه اصلاح نمی‌شن ولی شماها شاید اصلاح شین». راست می‌گفت بنده خدا. اقرار می‌کنم با همه نفرتم از گشت ارشاد، این یک جمله را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. وقتی بقیه آدم‌ها هیچ‌وقت اصلاح نمی‌شوند، باید دست به کار شوم و خودم را اصلاح کنم. بهتر است بگویم به جای الک کردن آدم‌ها این بار باید خودم را بریزم توی الک و بسابم بسابم بسابم، آن‌قدر که فقط رفتارهای دانه‌درشت‌ بماند برایم!

# نیکولای_آبی 

قه قه ه

صدای خنده را دوست دارم. وقتی دارم داستان جدیدم را تایپ می‌کنم و صدای خنده یواشکی مامان و بابا از آشپزخانه می‌آید. وقتی توی دفتر انتشارات نشسته‌ایم و صدای خنده آدم‌های اتاق بغلی می‌آید، وقتی دارم حرف‌های استاد را گوش می‌دهم و صدای خنده دانشجوها از راهروی دانشکده می‌آید، حالم یک طور غریبی خوب می‌شود. شاید باورش سخت باشد اما صدای خنده از ته دل، صدای خنده بدون بدجنسی، صدای خنده واقعی معجزه می‌کند.

# نیکولای_آبی 

ذوق درد

اگر معلمید، اگر پدر و مادرید، اگر نویسنده‌اید، هر کسی که هستید، خواهشا اگر اطرافتان بچه‌های کوچک می‌بینید، بهشان ذوق کردن را یاد بدهید. این روزها به گذشته‌ام که نگاه می‌کنم، دردناک‌ترین روزهایش وقت‌هایی بوده که کاری برای کسانی انجام داده‌ام و انتظار ذوق داشته‌ام، اما آنها ذوق کردن بلد نبودند...

# نیکولای_آبی 

من نکبت هستم!

داشتم یک داستان قدیمی می‌خواندم. یا بهتر است بگویم خیلی خیلی قدیمی. یکی از داستان‌های زبان سغدی (از زبان‌های دوره میانه، حدودا در تاجیکستان و ازبکستان امروزی) که قصه‌اش مربوط به قرن چهارم میلادی است و احتمالا خودش هم بین قرون 4تا 10 میلادی نوشته شده. در قسمتی از داستان خواندم:

* روزی از روزها بازرگان در مسیر خانه به مردی برخورد کرد، مرد به او سلام کرد و گفت: «من نکبت هستم و ماموریت دارم که روزی به سراغ تو و خانواده‌ات بیایم. آیا مایل هستی در پیری به زندگی‌ات وارد بشوم یا الان؟». مرد بازرگان از نکبت مهلت خواست تا با همسرش در این مورد مشورت کند و بعد پاسخ نکبت را بدهد... *

از آن موقع تا حالا دارم به این فکر می‌کنم که نهایت خلاقیت بدون شک همین است. این که یک نفر حدود هفده قرن پیش برای «نکبت» شخصیت داستانی ساخته، آن هم چنین شخصیت محترمی که قبل از وارد شدن به زندگی دیگران اجازه می‌گیرد و بعد هم منتظر جواب می‌ماند. انگار دنیا بدطور دارد تغییر می‌کند. هیچ چیز دیگر مثل قدیم‌ها نیست و کیفیت همه‌چیز پایین آمده. آدم‌ها، داستان‌ها، حتی... نکبت هم نکبت‌های قدیم!

منبع داستان هم کتاب «قصه‌هایی از سغد» پژوهش و بازنویسی «دکتر زهره زرشناس و آناهیتا پرتوی» است. برای آنهایی که دوست دارند بیشتر بخوانند.

# نیکولای_آبی 

ناش

در زدم، رفتم تو، کاغذها را دادم دست زنی که از بالای عینکش نگاهم می‌کرد، و گفتم: «اینارو از طرف فلانی آوردم. خودش نتونست بیاد» چشم‌هایش را روی تک تک نقاط بدنم بالا و پایین برد و بعد پرسید: «خانومشی؟». نمی‌دانم چرا یکهو دلم خواست بگویم «کاش...». اما نگفتم. عقل حکم می‌کرد توی اداره‌ای که آدم‌هایش از بالای عینک نگاهت می‌کنند فقط بگویی «نه!». برای همین هم نفهمیدم چه شد که عقل و دلم قاطی شد و به خانم بالا عینکی جواب دادم: «ناش!» و از اتاق زدم بیرون. حالا خانم بالا عینکی مانده و حوضش، و احتمالا رازی به اسم «ناش»!

# نیکولای_آبی