نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

ناش

در زدم، رفتم تو، کاغذها را دادم دست زنی که از بالای عینکش نگاهم می‌کرد، و گفتم: «اینارو از طرف فلانی آوردم. خودش نتونست بیاد» چشم‌هایش را روی تک تک نقاط بدنم بالا و پایین برد و بعد پرسید: «خانومشی؟». نمی‌دانم چرا یکهو دلم خواست بگویم «کاش...». اما نگفتم. عقل حکم می‌کرد توی اداره‌ای که آدم‌هایش از بالای عینک نگاهت می‌کنند فقط بگویی «نه!». برای همین هم نفهمیدم چه شد که عقل و دلم قاطی شد و به خانم بالا عینکی جواب دادم: «ناش!» و از اتاق زدم بیرون. حالا خانم بالا عینکی مانده و حوضش، و احتمالا رازی به اسم «ناش»!

# نیکولای_آبی