نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

رقص ناامیدی

یک فکر لعنتی چند روزی است آمده توی سرم و بیرون نمی‌رود. اینکه ما به خاطر اعتقاداتمان است که امید داریم یا امید است که اعتقاداتمان را زنده نگه داشته؟ شاید هم عین حلقه به هم وصل باشند. یعنی وقتی یک پای اعتقادمان می‌لنگد ناامید می‌شویم و بعد که ناامید می‌شویم خودمان می‌زنیم آن یکی پای غیرلنگ اعتقادمان را هم می‌شکنیم. 

حالا من کجای این حلقه ایستاده‌ام؟ همان وسط‌ها، چوب به دست و منتظر شکستن پای اعتقاداتم. هنوز یک ذره‌ی کوچک از امید درونم هست اما اگر همان یک ذره هم از بین برود، همه‌چیز را می‌گذارم کنار، زیباترین لباسم را می‌پوشم، موهایم را می‌ریزم روی شانه‌هایم، در حد مرگ مست می‌‌کنم و تا خود صبح در خیابان‌های شهر می‌رقصم و می‌رقصم و می‌رقصم. اینطوری حداقل نه امید دارم نه اعتقاد، اما دلم شاد می‌شود.

# نیکولای_آبی 

راهنمای ارتباط با گربه‌ی درون!

اول راهنمایی معلم پرورشی‌مون گفت: «فکر کنین روی پیشونیتون یه دکمه است. هروقت عصبانی شدین اون دکمه رو بزنین و ساکت شین. چون دختر خوب خشمش رو بروز نمی‌ده.» ما هم همین کار رو کردیم. چندین سال بعد فهمیدم خیلی از مشکلات روحی روانی آدم‌ها به خاطر همین فرو خوردن خشم و سکوت کردنه.
چند روز پیش که یه کتاب با موضوع مدیریت خشم برای بچه‌ها خوندم، یکیشون گفت: «خانم من زیاد عصبانی و ناراحت می‌شم. چی‌کار کنم؟» یاد بدبختی‌هایی که از توصیه‌ی معلم پرورشی کشیده بودم، افتادم. بهش گفتم این‌جور وقت‌ها چه شکلی می‌شی؟ گفت: «شکل یه گربه‌ی غمگین.» سریع روی کاغذ یه گربه‌ی غمگین کشیدم و چسبوندم به یه سیخ چوبی. بعد گفتم: «یه نقاب اینطوری درست کن. هروقت عصبانی شدی بذار جلوی صورتت و از زبون اون گربه‌هه هرچی دلت می‌خواد بگو. مهم نیست به کی. حتی به در و دیوار. فقط بگو. چون یه دختر خوب نباید همه‌ی خشم و غم‌هاش رو بریزه توی خودش.»
امروز پیام داد و گفت: «خانم حالم خیلی بهتره.» حالا من دارم به این فکر‌ می‌کنم که کاش معلم پرورشی ما هم جای اون دکمه رو نشونمون نمی‌داد و به جاش یه نقاب برامون می‌ساخت...

# نیکولای_آبی