نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

لابه‌لای نُت‌ها دوستت دارم

گفت: صدات خیلی قشنگه ها!

به خودم آمدم. داشتم با صدای بلند با خواننده‌‌ای که صدایش از ضبط ماشین پخش می‌شد، هم‌خوانی می‌کردم؛ منی که هیچ‌وقت اهل این کارها نبودم! با خودم فکر کردم لابد اینکه آدم خجالت نکشد و روش بشود پیش کسی آواز بخواند، از نشانه‌های عاشق بودن است. و بعد ادامه‌ی آوازم را خواندم...

# نیکولای_آبی 

خلاصه‌ی تماس‌های تلفنی این روزهایم

«سلام. تسلیت می‌گم. خدا رحمتشون کنه. خدا بهتون صبر بده. من رو تو غمتون شریک بدونین. خداحافظ»

تلفن را قطع می‌کنم و یک ربع برای غم بزرگ آدمِ آن ور خط، گریه می‌کنم. شنونده آرام نشده است. من هم! تسلیت گفتن بی‌فایده‌ترین کار دنیاست. نه؟

# نیکولای_آبی 

گاج یا شاید هم یک ناشر دیگر

دوازده سال پیش بود. سال کنکور. پشت جلد کتاب‌های گاج یا شاید هم یک ناشر دیگر نوشته بود: «کمرنگ‌ترین خودکارها از پررنگ‌ترین حافظه‌ها ماندگارترند.» به نظرم چرت محض بود! من حافظه‌ام با پررنگ‌ترین خودکارها که هیچ، با پیشرفته‌ترین دوربین‌های عکاسی زمانه رقابت می‌کرد. اصلاً با همین شگرد درس می‌خواندم. به جای حفظ کردن مطالب، یک عکس از هر صفحه‌ی کتاب در ذهنم می‌گرفتم و وقتی تست را می‌دیدم سریع عکس را توی ذهنم بازیابی می‌کردم و بعد می‌گفتم مثلا خط  سوم از پاراگراف دوم ، جواب می‌شود فلان! با همین استدلال هر سفری که می‌رفتیم و هر اتفاقی که می‌افتاد، وقتی مربی‌های پرورشی یا بقیه‌ی دوستانم می‌گفتند خاطره بنویسیم، من توی دلم می‌خندیدم که خاطره‌نویسی دیگر چه کوفتی است؟! وقتی می‌شود آدم همه جا را با دقت نگاه کند و توی ذهنش عکس بگیرد و یک عمر با همان عکس‌های ذهنی کیف دنیا را بکند.

توی خانه هم همین بساط بود. برخلاف برادرم که عشق عکاسی بود و از در و دیوار و زمین و زمان عکس می‌گرفت، من به شدت عکس‌گریز بودم و دلم می‌خواست به جای نگاه کردن از توی لنز دوربین، با چشم‌هایم همه‌جا را ببینم. به این خیال که این دیدن‌ها یک عمر با من می‌ماند. اما می‌دانید چه شد؟ جمله پشت کتاب گاج یا شاید هم یک ناشر دیگر درست از آب درآمد. چند سالی است حافظه‌ام به فنا رفته و از کمرنگ‌ترین خودکارها و به‌دردنخورترین دوربین‌ها هم کم‌کارتر شده است. یکی می‌گوید به خاطر شغلم است که مدام یک عالمه اطلاعات درباره‌ی فلان چیز جمع می‌کنم و برای فلان روزنامه یادداشت می‌نویسم و بعد همه‌اش را می‌ریزم دور؛ یکی دیگر می‌گوید به خاطر قرص‌هایی است که می‌خورم، یکی می‌گوید موقتی است و برمی‌گردد و هزار تا دلیل دیگر. خلاصه هرکس چیزی می‌گوید اما دلیلش هر چه باشد، من حالا هیچ‌کدام از سفرهایی را که رفته‌ام، هیچ‌کدام از کتاب‌هایی را که خوانده‌ام، هیچ‌کدام از فیلم‌هایی را دیده‌ام، یادم نمی‌آید. تصویر محوی توی ذهنم مانده که مثلاً با مدرسه رفته‌ام رامسر، یا کتابی از فلان نویسنده خوانده‌ام، یا با فلانی فیلم خنده‌داری دیده‌ام، اما از جزئیات خبری نیست که نیست. بارها شده همان چند خاطره‌ی محو از دوران مختلف زندگی‌ام را برای کسانی تعریف کرده‌ام و بعد فهمیده‌ام تکراری است؛ بارها اصرار کرده‌ام فلان فیلم را ببینیم و وقتی به وسطش رسیده، فهمیده‌ام که قبلاً هم دیده‌ام اما صدایش را درنیاورده‌ام یا گاهی افرادی را در خیابان دیده‌ام و سلام و علیک گرمی کرده‌ام اما هنوز هم نمی‌دانم که بودند و از کجا می‌شناختمشان. این‌ها به ظاهر شاید چیز مهمی نباشد اما در باطن قطعاً سخت است و دردناک و آزاردهنده!

همه‌ی این‌ حرف‌ها را گفتم که بگویم گاج یا شاید هم یک ناشر دیگر راست می‌گوید. کم‌رنگ‌ترین خودکارها از پررنگ‌ترین حافظه‌ها پررنگ‌تر است. خاطراتتان را بنویسید. از چیزهایی که برایتان عزیزند، عکس بگیرید. یک روز می‌رسد که پشیمان می‌شوید. حتی اگر خودتان را ایزد یا ایزدبانوی حافظه‌ی تصویری بدانید، روزی می‌رسد که یادتان نمی‌آید اسم دوست صمیمی‌تان چیست، خانه‌تان در کدام خیابان است و مردی که هر روز شما را می‌بیند و راهش را کج می‌کند کسی است که دوستش دارید یا همانی است که ماشینتان را خط انداخته...

 

# نیکولای_آبی