یک وجب بهشت
وقتی سرم را آنجا میگذارم و خوابم میبرد، وقتی بغضم میگیرد و اشکهایم را آنجا میریزم، وقتی قهقهه میزنم و از خوشحالی سرم را میکوبم آنجا؛ با خودم فکر میکنم بهشت اگر جایی میان شانه و سینهی راستش نیست، پس کجاست؟
قلم بافی های یک نیکولای آبی
وقتی سرم را آنجا میگذارم و خوابم میبرد، وقتی بغضم میگیرد و اشکهایم را آنجا میریزم، وقتی قهقهه میزنم و از خوشحالی سرم را میکوبم آنجا؛ با خودم فکر میکنم بهشت اگر جایی میان شانه و سینهی راستش نیست، پس کجاست؟
اگر از آنهایی هستید که هر روز به پدر یا مادرتان زنگ میزنید و یک ساعت تلفنی با آنها صحبت میکنید، بدانید که در دستهی خوشبختهای دنیا قرار دارید. چون در همین حوالی کسانی هستند که جز دو جملهی «دلم برات تنگ شده» و «دوستت دارم» هیچ حرفی برای گفتن به خانوادهشان ندارند، اما از بدِ روزگار روی گفتنِ همین دو جمله را هم ندارند و معمولاً مکالمههایشان به معمولیترین و غمانگیزترین شکل ممکن شروع و تمام میشود! میدانید قسمت تلختر ماجرا کجاست؟ اینکه بعضیها اصلاً پدر یا مادری ندارند که بخواهند بهش زنگ بزنند...