نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

ملاقات با  بچه‌ی فیلسوف و مامان بی‌حوصله در تاکسی

بچه: مامان، سگ‌ها دستشویی‌شون چه رنگیه؟

مامان: من چه می‌دونم!؟

بچه: ولی من فکر می‌کنم دستشویی‌شون قرمزه.

مامان: نمی‌دونم!

بچه: مامان، سگ‌ها وقتی می‌رن دستشویی، کی اونا رو می‌شوره؟

مامان: من از کجا بدونم؟!

بچه: ولی من فکر می‌کنم خودشون خودشونو می‌شورن.

مامان: شاید!

بچه: مامان.

مامان: هیس!

بچه: ...

# نیکولای_آبی 

سفیه اندر عاقل؟!

سر راه چشمم افتاد به کتاب‌فروشی همان انتشاراتی که کتابم را چاپ کرده. می‌خواستم ببینم توزیعش شروع شده یا نه. رفتم داخل و پرسیدم: «سوفار زرین رو دارین؟» آقاهه دستش را به نشانه‌ی فکر کردن گذاشت روی چانه‌اش، بعد گفت: «نویسنده‌اش کی بود؟» گفتم: «نیک‌بنیاد. نیلوفر نیک‌بنیاد» یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: «خانوم این کتاب خیلی وقته چاپ نمی‌شه.» پرسیدم: «مطمئنید؟ من شنیدم تازگی‌ها چاپ شده. انتشارات خودتون هم چاپش کرده.» دوباره نگاه عاقل اندر سفیه‌اش را روی صورتم تنظیم کرد و گفت: «خااااانوووووم! من می‌دونم یا شما؟» جواب دادم: «قطعا شما!» و از مغازه بیرون زدم. خنده‌ام بند نمی‌آمد. کتابم هنوز نیامده، قدیمی شده بود و نایاب!

# نیکولای_آبی 

تیراناسور در بلوار فردوس

توی لاک خودم بودم و آرام از خیابان پایین می‌آمدم و کارهایی را که باید انجام می‌دادم، توی سرم مرور می‌کردم. یک‌هو پسرکی که لباس تبلیغاتی دایناسور پوشیده بود از در رستوران بیرون آمد و جلوی من سبز شد. سرم را که بالا گرفتم یک تیراناسور با دهان باز و دندان‌های پارچه‌ای داشت توی صورتم نگاه می‌کرد. ناخودآگاه داد زدم «دایناسوووووور!» و دستم را گذاشتم روی قلبم. جدی جدی داشتم پس می‌افتادم. پسره کلاه دایناسوری‌اش را از سرش برداشت و گفت: «خانوم! خانووووم! خوبین؟ بابا دایناسورها چند میلیارد ساله منقرض شدن!». نمی‌دانستم از حرفش بخندم یا یک لگد خودش را هم بفرستم پیش دوستان منقرض‌شده‌اش!

# نیکولای_آبی 

نو رسیده

اولین عکس از اولین بچه‌ام...

دو سال و نیم پیش نوشتم‌اش. با دو تا از دوستان عزیزم یک تیم سه نفره شدیم و سه تا داستان برای نوجوان‌ها نوشتیم که شخصیت‌هایش مشترک هستند و داستان‌هایش متفاوت. فعلا بچه‌ی من به‌دنیا آمده و آن دوتای دیگر هم همین روزهاست که چند لگد محکم به شکم ناشر بزنند و بیایند بیرون.

رمان برای نوجوان‌ها و درباره‌ی نوجوان‌هاست. شخصیت‌هایش سه تا نوجوان به اسم‌های کیان، مزدک و آنا هستند. بقیه‌اش را هم اگر نوجوانید یا اگر خواندن داستان نوجوان دوست دارید، خودتان بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید. اگر هم نوجوان نیستید یا رمان نوجوان دوست ندارید که هیچ! با هم دوستیم همچنان؛ لپ بچه‌ام را بکشید و لبخند بزنید و به راهتان ادامه بدهید...

# نیکولای_آبی