نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

چنین دانشجویان بی بخاری هستیم ما

روز دانشجو بود. یک طرف دانشگاه این وری ها مراسم و سخنرانی و جشن گرفته بودند و یک طرف دیگر آن وری ها . یک سری ها سر و کله شان را فلان رنگ کرده بودند و یک سری دیگر یک رنگ دیگر! بعد در چنین شرایطی من از یک هفته قبل با دوست دوران دبیرستانم قرار گذاشته بودم که بیاید دانشگاهمان باهم ماکارونی با قارچ و پنیر بخوریم. در حالی که جلوی هر کدام از در های دانشگاه چندین و چند نگهبان حراست چیده بودند و حضور مامورین غیر رسمی نیز به وضوح احساس می شد و هیچ غریبه ای را توی دانشگاه راه نمی دادند و دانشجویان با شور و شوق زیادی از این سمت به آن سمت می رفتند ، من خیلی هدفمند به طرف بوفه رفته ماکارونی خریده و سپس در کنار خیابان انقلاب روی زمین نشسته و با دوستم مشغول خوردن ماکارونی شدم! سپس در حالیکه صدای شعارهای شعف مند(!) دانشجویان از داخل دانشگاه به گوش می رسید من و دوست یاد شده به طرف لوازم تحریری رفته و چندین برگ کاغذ کادو خریدیم. بعد از آن هم احتمالا وقتی دانشجویان در روز مخصوص خودشان داشتند سوالاتشان را از مسئولین جناح های مختلف مملکت می پرسیدند ما در راحت ترین حالت ممکن توی بستنی فروشی نشسته بودیم و در مورد طعم خامه بحث می کردیم. دانشجوها داشتند کف می زدند که ما از توی کتاب فروشی کتاب هایی که جایش توی کتابخانه مان خالی بود  را خریدیم. دانشجوها با فشار و لگد از سالن خارج می شدند که ما طلسم های دست فروش کنار خیابان را زیر و رو کردیم و بعد دیدیم که دلمان باز شدن بخت هم نمی خواهد حتی. و در آخر همینطور که به طرف مترو برمی گشتیم همزمان با دانشجویانی که توی مراسم مختلف جناح ها شرکت کرده بودند از کنار سردر دانشگاه رد شدیم. حالا همه مان مثل هم بودیم.سه ساعت وقتمان را گذرانده بودیم و بی نتیجه به خانه هایمان می رفتیم. با این تفاوت که ما هنوز حنجره مان سالم بود ، چند جلد کتاب جدید داشتیم،  لباس های زمستانی جدید و مجلات قدیمی و لوازم تحریر خارجی دیده بودیم و یک طعم ته مانده شیرین از بستنی توی گلویمان داشتیم. این بار هم جناح دو نفره من و رفیق دوران دبیرستانم برنده بود...!

# نیکولای_آبی