نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

رجبی، ایزد شگفتانه در ایران باستان!

گفتم: تو نباید یک بار وقتی می‌آی خونه، برام هدیه‌ی سورپرایزی بیاری؟

گفت: آخه من از این کارها بلد نیستم. مثلاً چی بگیرم؟

گفتم: چه می‌دونم! کتاب، اسمارتیز، کیک، از این جور چیزها.

فردایش از خواب که بیدار شدم، خانه نبود. زنگ زدم و گفتم: با این حال ناخوش کجا رفتی؟

گفت: اومدم برات هدیه‌ی سورپرایزی بخرم.

نیم ساعت بعد آمد خانه. با یک کتاب، یک بسته اسمارتیز و یک کیک صبحانه! 


برچسب‌ها: رجبی
# نیکولای_آبی