نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

این زن های بلا!

با این که من خودم یک زن هستم و بارها هم متهم به ابراز عقاید فمینیستی شده ام، این بار آمده ام اعتراف کنم که اکثریت قریب به اتفاق ما زن ها (منظورم زن به معنای مونث کلمه است، اعم از مجرد یا متاهل!) توانایی این را داریم که در مواقع خاصی به یک اژدهای غول آسا تبدیل شویم. و آن چه مواقعی است ؟ وقتی که اصطلاحا "به جایی برسیم" یا "برای خودمان کسی بشویم" یا مثلا " یک میز داشته باشیم". آن وقت این توانایی را داریم که برای حفظ جایگاه و قدرت خودمان، دهانمان را باز کنیم و همه عالم و آدم را به آتش بکشیم و با پاهای گنده مان، تمام بشریت را له کنیم! خدا همه موجودات عالم را از شر برخی اژدهاسانان زن نمای پشت میز نشین برهاند! آمین!

+ نیکولا 

بچه های دوره تف

«اون وقت ها موز نبود توی ایران. بعضی وقت ها توی مدرسه بهمون موز و کیک می دادن. یه مدل کیک های روغنی خوشمزه. ما بچه های دوره موز و کیک بودیم.» این ها را مامان می گوید. هر وقت می خواهد دوران مدرسه رفتنش را تعریف کند خودش را با لقب "بچه های دوره موز و کیک" می خواند. داشتم فکر می کردم من بچه چه دوره ای بودم. من که نه توی مدرسه فلکم می کردند. نه روی نیمکت های سه نفره می نشستم. نه مدرسه مختلط می رفتم. نه خیلی چیزهای دیگر که از بزرگ تر ها شنیده ام! من بچه چه دوره ای محسوب می شوم؟

من جزو بچه هایی بودم که توی دبستان هر هفته یکشنبه صبح توی حیاط ردیفمان می کردند و بطری های صورتی بد قواره ای که مثلا اسممان را رویش چسبانده بودند(و همه مان می دانستیم برچسب ها می افتد و اسم هایمان هی با هم قاطی می شود) را می دادند دستمان، بعد مربی بهداشت با ساعت مسخره اش که دلمان می خواست عقربه هایش به سیصد قطعه متساوی تقسیم شوند می ایستاد بالا سرمان و 5 دقیقه زمان می گرفت و ما باید 5 دقیقه آن مایع بدبوی بدمزه را توی دهانمان می چرخاندیم. چیزی که اسمش فلوراید بود و می گفتند برای دندان هایمان خوب است اما برای ما چیزی جز زهر مار نبود! برای همین هم به محض اینکه مربی بهداشت میکروفون را می آورد بالا تا اتمام 5 دقیقه را اعلام کند، همه مایع بدبو را تف می کردیم وسط حیاط!

من بچه دوره ای بودم که توی مقطع راهنمایی هفته ای 2 بار ناظم با یک پارچ و یک لیوان که کم کم 500 دانش آموز دیگر مدرسه هم به آن دهن زده بودند می آمد بالای سرمان و به زور قرص آهنی که مزه کلید می داد را می چپاند توی حلقمان و مجبورمان می کرد آب بخوریم. برایش مهم نبود چند صد جور میکروب می رود توی بدنمان. فقط این مهم بود که آهن بدنمان پایین نیاید. و ما هم به طور دسته جمعی گزینه «بدون آب می خورم» را اتخاب می کردیم و قرص را بعد از درآوردن ادای قورت دادن، گوشه لپمان نگه می داشتیم و به محض خروج ناظم از در کلاس قرص ها را تف می کردیم کف کلاس!

من بچه دوره ای بودم که وقتی رفتم دبیرستان با وعده شیر پاکتی و محکم شدن استخوان گولمان زدند. هفته ای یک بار جعبه های شیر آوردند توی مدرسه. جعبه هایی که مستقیم بعد از خروج از کامیون 7-8 جعبه اش می رفت توی دفتر مسوولین مدرسه و آن یکی دو جعبه باقیمانده ماهی یک بار نصیب یک کلاس می شد و آن یک بار چه روزی بود؟ روز خوب آب بازی. شیرهایی که شباهتی به شیر نداشتند و شاید درصد شیرشان فوق فوقش 5درصد بود می شد وسیله بازی بچه ها. بوی گند همه جا را بر میداشت. بچه ها دهانشان را پر می کردند و تف می کردند روی در و دیوار مدرسه که بگویند ما آشغال نمی خوریم!

حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم من بچه دوره ای نبودم جز دوره تف کردن فلوراید، تف کردن قرص آهن، تف کردن شیر قلابی! آره، فقط همین بود، شاید بشود من را یکی از  "بچه های دوره تف!" صدا کرد مثلا!

 

+در جواب عده زیادی که ایمیل زده و سوال پرسیده اند: من فارغ التحصیل "حقوق" از دانشگاه تهران هستم و برای مقطع ارشد تغییر رشته داده و رشته "فرهنگ و زبان های باستانی" می خوانم. اما خط و زبان پهلوی، فارسی باستان و سایر خطوط باستانی را در کلاس های آزاد دکتر علی امینی میگذرانم که در حال حاضر در تهران و در صورت به حد نصاب رسیدن در بقیه شهر ها هم برگزار می شود. اگر تمایل به حضور دارید یا سوالات بیشتری دارید ایمیل بزنید تا توضیحات کامل تری بدهم.

+ نیکولا 

سه قاشق پرت و پلا

* داشتیم توی جاده می آمدیم که یکدفعه چشمم خورد به تابلوی "خطر افتادگی شانه". پیش خودم گفتم لابد جاده ها هم شانه دارند، چاله و چوله روی صورت شان دارند، دل پیچه می گیرند گاهی، تن شان گر می گیرد، شاید افسرده هم بشوند و شکست عشقی هم بخورند... چقدر از ما آدم ها بیچاره ترند و کسی هوایشان را ندارد!

* سفر به مناطق کویری چه فایده ای دارد وقتی کسی نیست تا تمام یک ساعتی که زل زده ای به ستاره ها و چشم از آنها برنمیداری، زل بزند به تو و چشم ازت بر ندارد...؟

* از بدترین اتفاقات عالم این است که رمز های بین تو و او، بشود رمزهای بین او و آنها. اگر یک روز فقط با تو این مدلی حرف می زد، حالا با همه حتی بقال سر کوچه شان هم همین مدلی حرف بزند!

+ نیکولا 

پس از عاشقی...

همه چی تا اون وقتی خوبه که فقط خودت از قضیه خبر داری، تا اون وقتی که شبانه روز به این فکر می کنی منظور خاصی توی نگاهش بوده یا نه، فلان جمله رو به قصد خاصی گفته یا نه، توی فلان حرفش به طور غیر مستقیم به تو اشاره کرده یا نه، اونم شبا خواب تو رو می بینه یا نه، توی خیالش موهای تو رو می بافه یا نه، دوست داره تو رو به اسم کوچیک صدا کنه یا نه، همه چی تا اون موقع خوبه که حتی نمی دونی طرف اصلا متوجه وجود تو شده یا نه. ولی از وقتی بفهمه هستی، از وقتی بفهمه بهش فکر می کنی، از وقتی بفهمه منتظر یه اشاره ای، بدتر از همه از وقتی بفهمه دوسش داری، درست از همون لحظه گند می خوره توی همه چی...

+ نیکولا 

بو می دهم!

تا حالا شده بو بدهید؟ نه، منظور بدی ندارم. حتی منظورم بوی بد حمام نرفتن هم نیست. منظورم این است که خودتان را با یک بوی خاصی حس کنید. کسی نخندد لطفا. من چند روز است که بوی وانیل می دهم. باور کنید حس می کنم یک کیک وانیلی گرد و قلمبه به جای من نشسته پای کامپیوتر و تق تق تق تایپ می کند. حتی خیلی وقت ها که گرسنگی بهم فشار می آورد دوست دارم خودم را گاز بزنم. خیلی وقت ها هم شده که بوی شکلات داده ام. بوی نسکافه. بوی نارگیل. بوی سیب. بوی سرلاک یا بیسکوییت روغنی حتی! این چیزها ربطی هم به این ندارد که چی خورده باشم یا چی نخورده باشم. انگار توی تنم یک کارخانه بزرگ مواد خوراکی است که هر چند روز یک بار یک نوع محصول خاص تولید می کند. الان، در این لحظه، درست در همین ثانیه که دارم "درست در همین ثانیه" را تایپ می کنم دلم می خواهد برای روزهای بعد بوی ویفر پرتقالی بدهم و در ضمن درست در همین لحظه دارم دعا می کنم که کارخانه توی تنم یک وقت هوس تولید کشک بادمجان و میرزاقاسمی و سیرترشی به سرش نزند...

+ نیکولا 

مغز پاره (با سکون روی "ز")!!!

پاره سنگ برداشتن مغز که شاخ و دم ندارد. دارد؟ مثلا مغز خود من. چرا؟ برای اینکه سه روز است حروف الفبای زبان فارسی میانه (پهلوی) را یاد گرفته ام و دقیقا از همان روز مثل کلاس اولی ها ذوق کرده ام و هی چپ می روم راست می آیم اسمم را به پهلوی با رنگ های مختلف می نویسم و هی می گویم « ماماااااااااااااان. بیا اینو ببین» و مامان طوری که انگار به عقلم شک کرده باشد می گوید «این که همون قبلیه!چیز دیگه بلد نیستی بنویسی؟!» . نکته جالبتر اش اینجاست که سه روز است ذوق کرده ام که از این به بعد خاطراتم را به خط پهلوی می نویسم و کسی نمی تواند بخواند. بعد تازه امروز فهمیدم «من که خاطره ای ندارم! من که هیچ وقت خاطره نمی نویسم! من که همه چیزم رو همه می دونن!» و الان دقیقا یک ساعت است دارم به خودم می خندم!!!

+این هم یک نمونه خط پهلوی (خط و زبان دوره ساسانیان) برای آنهایی که نمی دانند چه شکلی است.

+ به یادبان هم سر بزنید و از مطالبش استفاده کنید. هیچ کس مثل من نمی داند یادبانی ها برای نوشتن این مطالب چه شب زنده داری ها و چه مصیبت هایی کشیده اند.

+ نیکولا 

شعور سنجی

حقوق خواندن هیچ چیز هم که نداشت لااقل ما را با چند تا کلمه و اصطلاح آشنا کرد.مثلا ترم اول که بودیم و استادمان می گفت "همه آدم های دنیا دارایی دارند"، ما هرهر می خندیدیم یا پیش خودمان می گفتیم یارو استاده کور است و نمی بیند این همه بدبخت و بیچاره ریخته توی دنیا. اما بعد منظورش را بهتر فهمیدیم. در علم حقوق دارایی مفهومی است که همه انسان ها آن را دارند اما این دارایی می تواند مثبت یا منفی باشد. یعنی کسی که پول دارد و حساب پس انداز و سرمایه زندگی، دارایی اش مثبت است و کسی که طلبکارها هر روز و هر شب دم در خانه اش چادر زده اند و بدهی از سر و کولش بالا می رود، دارایی اش منفی است. پس اصولا کاربرد فعل "نداشتن" در مورد دارایی بیهوده است و نباید گفت "فلانی هیچی نداره" درست تر اش این است که بگوییم "دارایی اش منفیه!" .

در ادامه همین بحث(!) دیروز داشتم به مفهوم کلمه "شعور" فکر می کردم. دیدم شعور هم چقدر شبیه دارایی است. یعنی شعور هم اصولا چیزی نیست که کسی خریده باشد یا با شرکت در کلاسی بدست آورده باشد یا مثلا طی حادثه ای آن را از دست داده باشد. پایه اولیه شعور در همه انسانها وجود دارد. ولی دقیقا مثل دارایی، شعور هم می تواند مثبت یا منفی باشد. یعنی کسی که حدودی از موازین اخلاقی و رفتاری را رعایت می کند شعورش مثبت و کسی که هیچ کدام از آنها را رعایت نمی کند، شعورش منفی است و فعل "نداشتن" در مورد شعور صدق نمی کند. پس بهتر است به جای به کار بردن اصطلاحاتی مثل "بی شعوره!" یا "شعور نداره!" از چیزهایی مثل "شعورش منفیه!" یا "کمبود شعور داره" استفاده کنیم.

+ نیکولا 

حکایت علی ضیا و سبزآبی روشنی که آبیش بیشتر از سبزش بود!

خیلی وقت ها که می رفتم بیرون، از شال فروشی ها و لاک فروشی ها می پرسیدم" شال یا لاک سبزآبی روشن که آبیش بیشتر از سبزش باشه دارین؟" و همه شان بدون استثنا با تعجب زل می زدند بهم و می گفتند "نه" . چند سالی که گذشت تک و توک توی مغازه ها رنگ هایی شبیه آن چیزی که دوست داشتم پیدا شد. حالا اگر می رفتم جایی، راهم را کج می کردم توی مغازه و می گفتم "از این شال یا این لاک یه ذره روشن تر دارین؟" و همه دوباره می گفتند "نه". اولین باری که توانستم یک قاب گوشی از همان رنگی که می خواهم و یک لاک با همان رنگی که دوست دارم و یک شال دقیقا همان رنگی پیدا کنم کلی ذوق مرگ شده بودم. اما حالا چی؟ هرجا می روم پر شده از وسایل سبزآبی، توی هر مغازه ای قسمتی از ویترین را چیزهای سبزآبی چیده اند، توی دست هر کس یک دفتری، خودکاری، کیفی، چیزی که رنگش سبزآبی است می بینی و حتی فروشنده های مترو هم بورس لوازمشان شده سبزآبی روشنی که آبیش بیشتر از سبزش است!

چند وقت پیش شال سبزآبی ام( که اتفاقا آبیش هم بیشتر از سبزش بود!) را سرم کرده بودم و به همایشی رفته بودم که خیلی ها مثل من شال سبزآبی سرشان بود. از شالم بدم آمده بود. و وقتی کمی بهتر نگاه کرده بودم دیده بودم که حتی مجری برنامه هم پیراهن سبزآبی پوشیده است. همان مجری که زور می زد شبیه ضیا باشد. این صحنه را بارها توی برنامه های مختلف دیده بودم. یادم آمد که ضیا اوایل کارش وقتی جای مجری قبلی نشست، خیلی ها با تعجب نگاهش کردند. فکر نمی کردند قیافه اش به مجری شدن بخورد! یک کم که گذشت دیدند خیلی هم بد نیست. می شود بعضی وقت ها و بعضی روزها تحملش کرد. باز هم یک کم دیگر که گذشت کم کم بعضی ها عاشقش شدند. دختر ها توی گوشی شان عکسش را ریختند و شب ها خوابش را دیدند. حالا طوری شده که هر کس چشم های آبی و قیافه ای کمی شبیه علی ضیا دارد فکر می کند خفن ترین مجری دنیاست و توی هر برنامه ای که می روی یک نفر را می بینی با چشم های آبی و قد بلند و لحن حرف زدن ضیا که خودش را مسافر هر شب خواب های دخترهای دم بخت می داند!

این ها را صرفا به عنوان مثال گفتم که بگویم توی زندگی ما هر چیزی قابلیت خز شدن را دارد. هیچ چیز آنقدر مقدس نیست که برای همیشه بهترین بماند. هر چیزی که شاید یک روز برای هیچ کس مهم نبوده، هر چیزی که یک روز بعضی ها دوستش داشته اند و بعضی ها بی تفاوت، هر چیزی که شاید واقعا هم خاص نبوده، یک روز انقدر زیاد می شود که دل آدم را می زند. هر چیزی و هر کسی وقتی به حدی برسد که خیلی ها عاشقش باشند، بالاخره یک روز خز می شود. رنگ سبزآبی روشنی که آبیش بیشتر از سبزش باشد خز می شود. علی ضیا شدن هم همینطور!

+ نیکولا 

خوشبختی های ریز ریز

فردا می روم حرم. یک حرم همین دور و بر ها. فرقش با دفعه های قبل این است که این بار نه فقط برای حاجت گرفتن و گریه و زاری می روم، نه برای ادای نذر، نه برای خریدن تسبیح، نه برای نشستن روی سنگ هایی که بوی خوب گلاب می دهند و نه حتی فقط فقط فقط برای زیارت. دارم می روم حرم که در کنار همه چیزهایی که گفتم، وقت عبور از بازارش به طاق هایی نگاه کنم که زیر آن پر از لانه های گلی است و اگر خیلی خوش شانس باشم پرستوهایی را می بینم که با گردن های کج زل زده اند به من و برایم دست تکان می دهند. این را کسی بهم پیشنهاد داده که نگاهش با آدمهایی که می شناسم زیادی فرق دارد. اصلا خوشبختی همین است که توی زندگی ات با کسانی رفاقت و همکاری و هم صحبتی کنی که آنها را نه از روی لباسشان، نه از روی ماشین شان، نه از روی لحن حرف زدنشان، که فقط از نوع متفاوت نگاهشان به دنیا، بشناسی...

+ نیکولا 

تبری بر دوش خودم...

هرجا می روی و هر کس را می بینی می گویی که فلانی اگر بهترین دوستت هم نباشد لااقل یکی از بهترین دوست هایت است. بعد فلانی چی؟ ترجیح می دهد توی هیچ جمعی با تو نرود که یک وقت فکر نکنند سرو سری با هم دارید.

هی زور می زنی نیامدن ها، تاخیر ها، پیچاندن ها و بد حرف زدن های فلانی را فراموش کنی، آنوقت فلانی هنوز دهانت را باز نکرده یادت می آورد که یک سال و شش ماه و سه هفته و دو روز قبل حرفی به او زده ای که مثلا دلش را کمی تا قسمتی ابری کرده ای!

حتی وقت هایی که توی خلوت خودت به فلانی فکر می کنی چند تا جمله خوبی که از او شنیده ای را مرور می کنی و می گویی "چه آدم فهمیده و عاقلیه!" . آنوقت فلانی بعد از اینکه صدبار بهت تاکید می کند حوصله حرف زدن ندارد، یک بار هم که پای حرف هات می نشیند قبل از هر چیز صحبتش را با این آغاز می کند که "تو حرفات انرژی منفی داره. بد بینی. بلد نیستی تصمیم بگیری. فکر کن قبل حرف زدن و..."

برای خوشحال شدن فلانی نقشه می کشی. خیال بافی می کنی. برنامه می چینی. بعد فلانی یا وقت ندارد برای تو، یا حوصله ات را ندارد، یا اصلا دلش نمی خواهد تو را ببیند. زور که نیست!

آن وقت چه می شود؟ تو، زن ترین زن عالم هم که باشی یک ابراهیم به تمام معنا می شوی، صبرت سر می رسد و تبر را بر می داری و  با هزار بدبختی شروع می کنی به شکستن بتی که ساخته ای و یاد میگیری از این به بعد قبل از بت سازی درصد سنگ بودن طرف را بسنجی...

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر