نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

جون جون!

از خوشبختی‌های آدم می‌تواند این باشد که یک همکلاسی چینی به همکلاسی‌هایش اضافه شود. یک نفر که قشنگ فارسی صحبت کند اما تمام جزوه‌هایش را به خط چینی بنویسد و تو تمام مدت زل بزنی به دفترچه یادداشتش. یک نفر که اصطلاحات فارسی را بهتر از خودت بلد باشد و وقتی بهش می‌گویی: «چه خوشگل می‌نویسی» جواب بدهد: «اختیار داری!». یک نفر که اسمش «جون وانگ» باشد و تو پیش خودت فکر کنی اگر با او صمیمی‌تر شوی و ته اسم کوچکش یک «جان» اضافه کنی، او می‌شود «جون جون» تو...!

+ کتابهای پر فروش سال 93 را با 30 درصد تخفیف تا 19 اسفند از تاچارا بخرید.

+ نیکولا 

مسابقه نویسندگی ( اطلاع رسانی کنید لطفا)

این هم یک مسابقه خوب، با جوایز نقدی و غیر نقدی خوب، با یک موضوع خوب (تغییر)، با داورهای خیلی خوب (مثلا من!) در سه رشته خوب (شعر، داستان کوتاه، یادداشت)، برای شما آدم‌های خوب.

دیگر چه می‌خواهید؟ بروید شرکت کنید دیگر. قوانین و جزییات جشنواره نویسندگی «نقطه سر خط» که از طرف وبسایت هفته‌نامه «جیم» برگزار می‌شود را هم می‌توانید این‌جا بخوانید: جشنواره نویسندگی نقطه سر خط

نکته امتحانی: درست است که من داورم و شما هم از امروز می‌خواهید جشنواره را بترکانید با آثارتان، اما آثار، بدون نام نویسنده به دست ما می‌رسد برای داوری، شرمنده‌ایم که نمی‌توانیم بند پارتی را تاثیر بدهیم! (این جمله به صورت پیش‌بینی در جواب به ایمیل‌هایی که قرار بود بپرسند «من برنده میشم یا نه؟» نوشته شد) با تشکر فراوان...

+ نیکولا 

باباها

بابا آب داد، نان هم داد، و بعد پیش خودش فکر کرد همه زندگی همین است که در را محکم بکوبد و اخم کند و همه احکام خدا را در «موهاتو بکن تو» خلاصه کند و داد بزند و خیالش هم راحت باشد که یک بابای کامل بوده. چون آب داده، نان هم!

+ نیکولا 

آخ اگر من موش بودم...

دیشب خوابم نمی‌برد. زیر پتو گولیده بودم و داشتم توی گوشی دنبال نحوه ساخت و خواص انواع پنیر می‌گشتم که یکهو نشانی و عکس یک مغازه پنیر فروشی به چشمم خورد. بعد تا خود صبح باز هم خوابم نبرد. تمام شب به این فکر می‌کردم که موش‌های شهر من عجب موش‌های احمقی هستند که شبانه‌روزی توی آشغال‌دانی‌ها دنبال غذای کپک‌زده می‌گردند، اما عرضه ندارند یک تونل زیر زمینی به آن مغازه بزنند...

+ نیکولا 

یک نظریه نیکولایی!

من فکر می‌کنم بهشت هر کس در آن دنیا به اندازه گشاده‌رویی‌اش وسعت دارد...

+ نیکولا 

نمی خواهم کارمند وبلاگم باشم!

همیشه دلم می‌خواست کاری داشته باشم که بوی کارمندی ندهد. نه اینکه کارمندی بد باشد ها، ولی شغل مورد علاقه‌ام نبود. تصور تکرار کردن مداوم یک کار، داشتن سات کار ثابت، هر روز یک جای مشخص رفتن و کار کردن برایم عذاب‌آور بود. برای همین وقتی می‌توانستم در بانک یا سازمان شهرداری یا فلان شرکت معروف کار بکنم، همه را رد کردم. ترجیح می‌دادم همچنان درس بخوانم و آخرش یک پژوهشگر بشوم. هر چند با درآمد کمتر. یا کاری بکنم که همه‌چیزش دست خودم باشد. کاری که با عشق انجامش بدهم. یک چیزی مثل نوشتن...

حواسم نبود نوشتن و نویسندگی هم یک روزی تبدیل به کارمندی می‌شود. حتی از بانک و شهرداری هم بدتر. یکدفعه به خودت می‌آیی و می‌بینی تویی که اوایل به عشق نوشتن و آفریدن یک متن دست به قلم می‌بردی، حالا شده‌ای یک کارمند که وظیفه داری هر روز، هر چند کم، مطلبی را بنویسی و بگذاری توی وبلاگت که چیزی به کسی بدهکار نباشی. از خودت بدت می‌آید، از کارمندانه نوشتن برای مخاطب‌هایت بدت می‌آید. از گول زدن خودت و بقیه آدم‌ها بدت می‌آید.

می‌نشینی فکر می‌کنی که چند سال با این آدم‌ها زندگی کرده‌ای. هر روز ده تا اتفاق روزانه‌ات را زیر و رو کرده‌ای که بهترینش را سوا کنی برای نوشتن، که یک حس خوب بهشان هدیه بدهی، یک لبخند روی لب‌هایشان بیاوری، یادشان بیندازی که زندگی با همههههههههه بدبختی‌هایش هنوز چند نقطه کوچک سفید و آبی برای شاد بودن دارد. که بعد منتظر واکنش‌هایشان بنشینی و از خواندن ایمیل‌هایی که بوی رضایت می‌دهد، توی دلت هزار تا پرنده آبی گرد و قلمبه پرواز کند.

به اینجا که می‌رسی، می‌بینی باید کاری کرد. نمی‌شود همه چیز را گذاشت و رفت. نمی‌شود نقطه‌های سفید و آبی زندگی را بیخیال شد. از آن طرف هم نمی‌شود گذاشت که نقطه‌ها کم کم سیاه بشوند و غصه دل همه خواننده‌هایت را بگیرد. هی دودوتا چهارتا می‌کنی و بالاخره تصمیمت را می‌گیری.

درست است. من تصمیم گرفته‌ام دیگر کارمند نباشم. هر روز نوشتن در وبلاگم مرا به یک کارمند نویسندگی تبدیل کرده بود. باید برگردم به روزهای اول. به دلی نوشتن. به شاد نوشتن. به رسالت خودم که «یادآوری شادی‌های ذره‌بینی زندگی» است، نه فقط «هر روز نوشتن». این حرف یعنی از این به بعد هر وقت حس کنم حرفی برای زدن دارم، می‌نویسم. شاید بشود روزی پنج تا پست، شاید هم بعد از پنج روز یک پست! اما خیالم راحت است که آدم‌ها نمی‌آیند دم باجه وبلاگم که کارشان را راه بیندازم. می‌آیند که نقطه‌های سفید و آبی شادی را با هم قسمت کنیم و یک پرنده گردالی آبی توی دلمان به پرواز دربیاید...

+ نیکولا 

چند اپیزود بیمارستانی

*«نه والا. داشت راس‌راس تو خیابون راه می‌رفت. کلی وسیله خریده بود دست‌هاش پر بود. یهو یه دونه ازین مانع‌های نارنجی جلوش دید. اومد تعادلشو حفظ کنه که نخوره زمین، پاش پیچ خورد و از چند جا شکست، از چند جا هم در رفت. نشد جا بندازن، عملش کردن.کلی پین گذاشتن تو پنجه پاش. بله، بله، حتما حکمتی توش بوده...» چند خط نوشته بالا، چیزی نیست جز شرح ماجرای اتفاق افتاده برای برادرم که این روزها حدودا هر نیم ساعت یک بار، برای کسانی که زنگ می‌زنند توضیح می‌دهیم. گفتم اینجا هم بنویسم که خیال خودم و بقیه را راحت کرده باشم!

*پشت سالن اتاق‌های عمل منتظر بودیم. داشتند 7-8 نفر را همزمان عمل می‌کردند. یکی از دکتر ها آمد بیرون. ماسک روی دهانش را برداشت. دختره پرسید «دکتر، مامانم...؟» دکتر سرش را تکان داد، گفت « متاسفم» و بعد از پله‌ها رفت پایین. دختره از حال رفت. برادرهایش عربده‌کشان دویدند دنبال دکتر. سه چهار نفر هم آن طرف‌تر شروع کردند به گریه و کوبیدن توی سر و صورت‌شان. هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک روز واقعیتی انقدر شبیه فیلم‌ها را جلوی چشم‌های خودم ببینم...

*«توهم» که می‌گویند، الکی هم نیست ها! برادرم که از اتاق عمل آمد بیرون، بعد از اینکه مسکن مخدر دار بهش تزریق کردند، شروع کرد به پرسیدن چیزهایی که حتی یک صدم درصد هم به من و خودش و آن موقعیت ربط نداشت! «اون دو نفر کی‌اند؟ ایمیل‌های خارجی رو جواب دادی؟ جنس‌هارو ترخیص کن بده به مشتری! دو تا باتری داری به من بدی؟ پرداخت قانونی یعنی چی؟ جاده تنگه از چپ نرو!مارک دوربینت چیه؟ چند درصد مونده نصبش کامل شه؟»

*توی این چند روز «هرکس» ماجرا را فهمید، گفت «پاچه گوسفند بخور!». فکر کردن به اینکه ما برای خوب شدن پای خودمان پای یک موجود دیگر را بخوریم، کمی تا قسمتی وحشتناک است، ولی از آن وحشتناک‌تر، فکر کردن به این است که توی یک دنیای دیگر موجودات غول پیکری باشند که وقتی پایشان آسیب می‌بیند، پاچه آدم بخورند!

+ نیکولا 

در پاسخ به آن دوستی که پرسید «چرا کم می نویسی؟»

از آنجایی که من هم یک دوپا هستم(!)، حق دارم گاهی خسته شوم، گاهی نای نوشتن نداشته باشم، گاهی هر چه می‌گردم شادی‌های زندگی‌ام را پیدا نکنم و دلم هم نخواهد چیزهای غم انگیز بنویسم، گاهی حس کنم که باید عرصه را گذاشت برای حرف های مهم تر، باید بیشتر فکر کرد و کمتر حرف زد، یا حداقل به موقع حرف  زد... اصلا بگذار روراست بهت بگویم. اگرچه همیشه از این جمله متنفر بوده‌ام اما «عزیزم، باور کن اینطوری برای هردوتایمان بهتر است!»

+ نیکولا 

نامردم!

این روزها اتفاقات عجیب زیادی توی زندگی‌ام می‌افتد. مثلا یکدفعه برادرم وسط یک خیابان صاف پاش پیچ می‌خورد و از چند جا می‌شکند و می‌‌افتد زمین. بعد در حالی که خیابان ذکر شده یکی از پر تردد ترین خیابان‌های شهر است و مردم ما هم به ادعای خودشان خوب و مهربان و عاشق صلح و دوستی و هم‌وطنانشان هستند، چهل و پنج دقیقه همان گوشه می‌افتد و به خودش می‌پیچد تا ما برسیم و به بیمارستان برسانیمش. شاید اینکه کسی برای کمک به طرفش نیامده عجیب نباشد، ولی اینکه حتی کسی برای فیلم گرفتن با گوشی هم دورش جمع نشده، قطعا عجیب است!

+ نیکولا 

صد متر جلوتر

سه تا دختر روی صندلی عقب نشسته بودند، من هم جلو سوار شدم و تاکسی راه افتاد. از همان موقع که در را باز کردم، اینها داشتند با راننده می‌گفتند و می‌خندیدند. فکر کردم آشنایشان است، اما نبود. هر چه جلوتر می‌رفتیم هرهر و کرکرشان بیشتر می‌شد. راننده هم که ساکت می‌شد، اینها باز یک چیزی می‌گفتند و صحبت را ادامه می‌دادند. حرف‌های چرتی می‌زدند که قسم می‌خورم حتی در محیط‌های کاملا زنانه مثل استخر هم نمی‌شود شنید. آنقدر حرصم گرفته بود که دوست داشتم برگردم و بزنم توی صورتشان. تحمل دخترهای جلف از مردهای زن‌باز هم برایم سخت‌تر بود. گفتم: «پیاده میشم». یکدفعه نگاهم به کنار خیابان افتاد. ماشین گشت ارشاد درست همان جا ایستاده بود. راننده پرسید: «اینجا؟» پیش خودم فکر کردم عجب اوضاع مسخره‌ای است، شاید کسانی مثل من را به خاطر مانتوی کوتاه یا شلوار تنگ بگیرند، اما هیچ‌وقت دخترهای این مدلی را به خاطر زبان دراز و دهان بیش از حد گشادشان نمی‌گیرند! از توی آینه نگاهشان کردم و گفتم: «صد متر جلوتر!»

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر