نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

بعضی ها را دوست تر دارم

آمده ام اعتراف کنم امروز یکی از همان روزهای بی حوصلگی بود که خواندن ایمیل زهرا حالم را از این رو به آن رو کرد. نمی دانم من زیادی حساس شده ام یا باور کردن و دیدن بعضی صحنه ها واقعا تاثیر گذار است که فرت و فرت اشکم را در می آورد. دیدن نوشته های زهرا، تصور کردن او توی آن حالت ها، به یاد آدم های مثل او افتادن، همه این ها از آن اتفاقاتی است که اشک های خوب همراه با لبخند را به صورت آدم می آورد.

اولین باری که به آدمی با ویژگی های زهرا آفرین گفتم، وقتی بود که «ج» را دیدم. شعر هایش را دورادور خوانده بودم. یک عالمه با او ایمیلی حرف زده بودم. همیشه به او و شعر هایش آفرین گفته بودم و وقتی برای اولین بار حضوری دیده بودمش و فهمیده بودم معلولیت جسمی دارد، نمی گویم که جا نخوردم اما تصویر او توی ذهنم فقط بزرگ تر و بزرگ تر و بزرگ تر شد و دوستی مان پر رنگ تر...

دفعه بعد وقتی بود که چند سال قبل برای تعمیر گوشی مامان به اداره امور مشترکین رفته بودم. پرسیده بودم گوشی را به چه کسی باید نشان بدهم و یک آقای معلول را نشانم داده بودند. و من مردد مانده بودم بین جلو رفتن یا نرفتن. و وقتی آقای «م» با دست هایش که زیاد شبیه دست های من نبود گوشی را گرفته بود و در عرض سی ثانیه درستش کرده بود، بغضم را قورت داده بودم و به جایش یک تشکر حسابی و یک لبخند محکم تحویل آقای تعمیرکار داده بودم.

دفعه های بعدش زیاد بود. مثل دیدن آقای وکیل روی ویلچر توی دفتر وکالتش، دیدن آقای مسئول اداره پست با جثه کوچک و قلب بزرگش یا دیدن آن مردی که چشم نداشت و دست نداشت و توی دانشگاه بهتر از همه ما رفتار می کرد... بعد فهمیده بودم جامعه پر است از این آدم های بزرگ. از این کسانی که شاید کارهایشان به نظر ما عادی باشد، اما یک جهاد بزرگ است. من اگر سوار بی آر تی بشوم، اگر بتوانم شاعر خوبی باشم، اگر تعمیر کردن موبایل را یاد بگیرم یا توی آزمون وکالت قبول شوم کار خاصی نکرده ام. کار خاص را این هایی کرده اند که به جای نشستن کنج خانه و غصه خوردن و فحش دادن به دنیا و سرنوشتشان راه افتاده اند و دارند مثل ما یا حتی خیلی بهتر از ما گلیم خودشان را از آب می کشند بیرون.

همین هایی که خیلی وقت ها نادیده شان می گیریم. خیلی وقت ها بهشان بی توجهی و حتی بی احترامی می کنیم. خیلی وقت ها فکر می کنیم خونمان رنگین تر از آنهاست. همین هایی که خیلی وقت ها ما، دقیقا خود خود خود ما، مسئول منزوی شدنشان هستیم .

آمده ام اعتراف کنم با اینکه همیشه سعی می کنم به خودم بفهمانم که باید همه آدم ها را یک اندازه و بدون توجه به رنگ پوست و ظاهر و شغل و مقامشان دوست داشته باشم، اما باز هم بعضی ها را دوست تر دارم. کسانی مثل زهرا، آقای «م»، «ج»، آقای وکیل و مسئول پست و همکلاسی قدیمی. نمی شود این بزرگ دل های دوست داشتنی را به خاطر معلولیت شان کمتر از بقیه یا حتی اندازه بقیه دوست داشت. باور کنید نمی شود...

+ در ادامه همین پست شاید بد نباشد اشاره ای هم به دوست خوبی که به چالش موسسه محک دعوتم کرده بود بکنم. محک را که حتما می شناسید، فقط خواستم بگویم درد بچه ها خیلی درد تر از درد ماست. آن هم اگر سرطان باشد. هر طور که می توانید و هر چقدر که می خواهید کمکشان کنید...

+ نیکولا 

ماهی آبی کالباس خور

* توی حمام که هستم بر خلاف قبل و بعدش، پوستم خیلی خوب می شود. آنقدر که پیش خودم فکر می کنم اگر ماهی بودم بی شک ماهی خوشگلی می شدم...

* یک جور مرض گرفته ام جدیدا. تا وقتی یک نفر دوستم ندارد دوستش دارم. بعد که می فهمم او هم دوستم دارد دیگر دوستش ندارم!

* چه قدر خوب می شد اگر خدا وقت آفرینش بعضی آدم ها لب هایشان را کمی از دو طرف می کشید که بفهمند یک ذره لبخند زدن کسی را نمی کشد.

* هر روز قیمت لبنیات را گران می کنند بدون اینکه یک ذره به گاوهای بیچاره علف های خوشمزه تر یا آب خنک تر بدهند. پولش را هم جوری می خورند و نوش جان می کنند که انگار شیر خودشان را دوشیده و فروخته اند!

* همانا از بزرگ ترین لذت های دنیا لذت خرد کردن ژامبون برای اضافه کردن به مواد سالاد الویه است. دو تا برای من، یکی برای الویه، دو تا برای من، یکی برای الویه...

+ نیکولا 

دخترهایمان را توی دیگ نیندازیم!

اگر معلم بشوم هیچ وقت شاگرد هایم را نمی ترسانم و به آن ها نمی گویم که در کنج حیاط مدرسه پشت درخت های کاج پیرزن جادوگری زندگی می کند که بچه های بی حجاب را می اندازد توی دیگ قیر و می پزد و می خورد. دلم نمی خواهد دخترهایی تحویل جامعه بدهم که بعد از گذشت بیست و خرده ای سال از زندگی شان و با وجود اینکه حیاط بزرگ مدرسه شان حالا تبدیل به چهار تا مدرسه شده و اثری از کاج ها نیست، هر روز به محض گذشتن از کنار مدرسه ناخودآگاه دستشان برود سمت مقنعه شان و سرشان را بیندازند پایین و چشم هایشان را ببندند که آن کنج سمت چپ را نبینند. این ها همان هایی می شوند که بعد ها راحت تر بهشان تجاوز می شود. همان هایی که اگر اگر اگر یک در صد احتمال فاش شدن ظلمی که بهشان شده وجود داشته باشد، همه مان پوستر می گیریم دستمان و ادعای حمایت از دختران آسیب دیده می کنیم. دوست ندارم به دروغ از کسانی حمایت کنم که خودم با دست خودم انداختمشان توی دیگ جادوگرها!  اگر معلم بشوم به دخترهایم می گویم  چه با حجاب چه بی حجاب، چه در کنج مدرسه چه گوشه گوشه شهر، با چشم های باز راه بروند. جادوگرها منتظر دخترهایی اند که چشم هایشان را بسته و سرشان را پایین انداخته اند...

+ نیکولا 

باخان، اسمی که یادم نخواهد رفت

این ترم سه تا همکلاسی عراقی دارم که یکی شان فارسی را بهتر از بقیه حرف می زند، اغلب کنار من می نشیند. بعضی چیزها را از روی جزوه ام نگاه می کند و می نویسد. آخر کلاس ها هم اسم مقاله هایی که باید بخوانیم یا کارهایی که اساتید گفته اند انجام بدهیم را از من می پرسد. هی هم بابت زیاد سوال پرسیدنش عذرخواهی می کند. دیروز یکی دیگر از بچه ها بهم گفت: «یه جا دیگه بشین خب. کلافه ات نمی کنه؟» کلافه ام نمی کند. نشستن کنار دختری که فارسی را دست و پا شکسته و با لهجه مخلوط عربی و کردی حرف می زند برایم لذت و حتی نعمت بزرگی است. چند روزی است که به خاطر او سعی می کنم روی حرف های اضافه ای که به کار می برم دقیق تر باشم که یک وقت «صفحه 40 با 48» را اشتباهی به او«40 تا 48» نگویم، ته فعل هایم را نصفه نیمه قورت ندهم. جواب سلامش را کامل بدهم و به یک «سل» اکتفا نکنم، وقتی حرف می زند بگذارم جمله هایش را تا ته بگوید و وسط حرف هایش نپرم. چند روز است که به خاطر سوال های گاه و بی گاه او دارم سعی می کنم زبان مادری ام را درست تر حرف بزنم. و این چیز کمی نیست...

+ نیکولا 

یک جور جهش ژنتیکی یک شبه مثلا

از عجایب خلقت، ظهور یک جور عنصر خارق العاده در خون بشریت به محض اتمام دوره دبیرستان است که باعث می شود بشر نام برده تا شب آخر دبیرستان باحال بودن را در آویزان شدن از شیشه سرویس، زنجیر چرخاندن و حرکاتی از قبیل هوار و سوت و جیغ کشیدن برای حاضرین در صحنه بداند و بلافاصله بعد از ورود به دانشگاه در اثر ظهور همان عنصر مذکور، فقط سعی کند خانم یا آقا به نظر برسد و دیگر هیچ!

+ نیکولا 

بارش شترمرغ از آسمان!

در حالی که اندازه پنج تریلی کار ریخته سرتان، یکهو گوشی تان شوخی شوخی تصمیم میگیرد مرض باتری خوری اش را یکدفعه رو کند و نصفه شبی خاموش شود ک صبح ساعت مزخرفش زنگ نزند و شما خواب بمانید.بعد بلند شوید تند تند بروید دوش بگیرید و بیایید ببینید مقاله ای که باید ترجمه کنید خیلی بیشتر از آن چیزی است که فکرش را می کردید.تعداد صفحاتی که باید بخوانید را به علاوه تعداد صفحاتی که باید ویرایش کنید و تعداد مشق هایی که باید بنویسید ( ما در رشته جدیدمان مشق هم می نویسیم. فکر کرده اید یاد گرفتن هفت تا زبان مختلف آن هم در یک زمان الکی است؟! ) را جمع بزنید و تقسیم بر ساعاتی که تا شب مانده بکنید، بعد یادتان بیاید که امروز آشپزی و ظرف شستن با شماست و این را هم یادتان بیاید که کلاس هم دارید. در همین زمان شارژر گوشی تان هم دستش با گوشی توی یک کاسه باشد و خراب بشود و کارش را انجام ندهد. شارژر همراهی که داشتید از دستتان بیفتد و بترکد. وقتی دنبال یک کوفتی برای شارژ کردن گوشی هستید دوربین تان هم پرت شود زمین و  یک تکه اش بشکند، آن وقت گریه تان بگیرد. از آنجایی ک وقتی گریه می کنید صورت تان مثل باسن میمون قرمز می شود تصمیم بگیرید کلاس نروید. تصمیم بگیرید اصلا ترک تحصیل کنید. بروید آشپزی یاد بگیرید که هم برای دنیایتان خوب است و هم آخرتتان. بعد دسر خارجی گرانی که دیروز به مناسبت حقوق گرفتن خریده اید را با شیر بپزید که وقتی خانواده از راه می رسند ذوق کنند. یکهو ببینید دسر را بهتان انداخته اند و تاریخش گذشته و هم پولتان کوفت شده، هم شیر! در این زمان شما باشید چه کار می کنید؟ ادامه مقاله را ترجمه می کنید؟ می روید مغازه و دسر را پس می دهید و یک دسر جدید می خرید؟ شارژر گوشی را به یک مرکز تعمیر موبایل می برید؟ خیر.جواب هایتان غلط است. شما فقط می نشینید لب پنجره و منتظر بارش شترمرغ ها از آسمان می مانید و از این روز خوب و دلنشین و سرشار از موفقیت لذت می برید!

+ نیکولا 

مامور حفظ جان تپل های جهان

 با این سرعت وحشتناک حیرت آور چندش آلود پیشرفت تکنولوژی های ارتباطی، اعتراف می کنم آنقدر که از بسته شدن اداره پست و بیکار شدن پستچی تپل محله مان و غصه خوردن و لاغر شدنش می ترسم، از بیکار شدن خودم و مردن در اثر بی پولی نمی ترسم!

+ نیکولا 

انگار فقط تا دو بلد باشی بشماری

چند وقتی می شود که دلم شدیدا برای یک سری حس دور تنگ شده است. حس تردید بین دوست داشتن یا نداشتن کسی، حس ذوق از دیدن اسم کسی، حس خوشحالی بعد از فکر کردن به کسی و خیلی چیزهای دیگر. انقدر روزهای پر «اضطراب» و پر «غصه» داشته ام که گاهی شک می کنم  اصلا غیر از این دو حس، حس دیگری هم باشد...

+ نیکولا 

صدایم می کرد، نگاهش می کردم، می خندید...

خیلی کم پیش می آید کسی را یک بار ببینم و بعد از سال ها باز هم یادش کنم. سه سال پیش با فلانی توی مترو داشتیم لواشک لیس می زدیم که یکدفعه دستی از پشت به دستم که روی میله بود، خورد. برگشتم و خودم را آماده کردم برای یک برخورد سخت. وقتی توی قسمت مختلط مترو سوار می شوی باید حواست به همه دست هایی که بهت می خورد، باشد. اما چیزی که دیدم به جای اخم یک لبخند گنده کشید روی صورتم. یک بچه فسقلی حدودا 5-6 ماهه بغل مادرش نشسته بود و با دست های فینگولی اش زده بود به دست های من و وقتی برگشتم نگاهم کرد و خندید. خنده ام گرفت. قیافه سیاه سوخته بامزه ای داشت. دوباره برگشتم و مشغول حرف زدن با فلانی شدم. بچه باز کارش را تکرار کرد و با دست صدایم کرد و وقتی برگشتم دوباره خندید. آنهایی که دور و برمان بودند هم خنده شان گرفته بود. چند بار دیگر این کار را امتحان کردم. برگشتم. بچه صدایم کرد. نگاهش کردم. خندید.

در تمام این مدت مادرش مقنعه اش را کشیده بود پایین روی چشم هایش و زمین را نگاه می کرد. رسیدیم به یکی از ایستگاه های شلوغ. مادره خواست بلند شود، سختش بود. بچه را یک لحظه ازش گرفتم. کیسه پر از دستمال کاغذی اش را از روی زمین برداشت، بچه را از من گرفت و پیاده شد. مادرش دستفروش بود. از آنهایی که سر چهار راه می ایستند.

هنوز که هنوز است اگر دروغ نگویم هفته ای یکی دو بار یادش می افتم. هر بار که توی خیابان راه می روم، هر بار که یکی بهم می گوید «فال میخری؟» و هربار یکی از کوچولوهایی را می بینم که دم تئاتر شهر می چسبند به آدم و به بهانه دستمال فروختن انقدر پیشت می نشینند که یک کم خستگی در کنند،. همیشه هم به این فکر می کنم که اگر مادرش آن روز بچه را می گذاشت بغل من و می زد به چاک، شاید حالا فسقلی 3-4 ساله به جای دستمال فروختن سر چهار راه دست من را گرفته بود و می رفت کلاس نقاشی، توی راه هی صدایم می کرد، من نگاهش می کردم، او می خندید...

+شماره جدید نشریه عروسک سخنگو منتشر شد. برای سفارش و اشتراک و دیدن شماره های قبلی و کامل کردن آرشیوتان می توانید به لینک هایی که دادم مراجعه کنید.

+ نیکولا 

خوشبختی به وقت اول پاییز...

می خواستم بگویم روزهایم فرقی با قبل نکرده و هنوز هم آنقدر که باید از دانشگاه رفتنم خوش نیستم، اما دیدم همین که با کسانی همکلاسی ام که به محض ورود به کلاس به همدیگر سلام می کنند، کسانی که وقتی نگاهشان می کنم لبخند می زنند، کسانی که تعداد واج های صامت و مصوت یک کلمه برایشان مهم تر از تعداد شلاق هایی است که به یک سارق زده می شود، کسانی که اگر هیچ چیز هم نداشته باشند لااقل پوشش شان را به خاطر مصلحت رشته شان تغییر نمی دهند، همین ها یعنی خوشبختم.حتی اگر انقدر درس های سخت و تکالیف زیاد و مرد افکن (! ) ریخته باشد سرم که از شدت خستگی مجبور شوم به جای پیاده روی و لذت بردن از ویترین های پر کتاب انقلاب، کل درآمدم را خرج کرایه تاکسی و خوردن شیرکاکاوو برای رسیدن قند به مغزم بکنم...

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر