X
تبلیغات
نیکولا

نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

تو ماشین ظرفشویی نیستی مامان

مامان سلام...خوبی . تعجب نکن که آخرش را علامت سوال نگذاشتم. یک "خوبی" از نوع خبری بود. مگر می شود مامان ها بد باشند؟ مامان ها به خودی خود، همین که مامانند یعنی خوبند. اگرچه این خوب با آن خوب فرق دارد.مثلا اینکه همین الان- درست همین لحظه ای که دارم این متن را می نویسم- تو زانویت را خم کرده ای تا شاید درد لعنتی اش کمتر شود و یک ذره خوابت ببرد، یا اینکه حالت از دیدن قوطی های قرص معده و کبد و کلیه و روده بهم می خورد دیگر، اینها هیچ کدام دلیل نمی شود که خوب نباشی. تو خوبی و این را فقط من می فهمم. منی که چندین روز است دارم فکر می کنم چه چیزی خوشحالت می کند؟ لباس؟ وسایل خانه؟ لوازم آرایش؟ کتاب؟ یا  مثلا به جای همه اینها بیایم آدم باشم و طوری رفتار کنم که خوب بودنت را خودت هم حس کنی. یک جور که حس مهم بودن مثل بچه های وروجک از سر و کولت برود بالا. یک جور که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت بغض نکنی و چشم هایت شبیه آن روزی که از پیش دکتر آمدی نشود. همان روزی که دکتره گفته بود یک توده یا زایده یا یک جور موجود مزخرف دیگر دارد توی زانویت جولان می دهد و تو خودت را باخته بودی و به محض رسیدن به خانه رفته بودی توی پناهگاهت و بعد مرا صدا کرده بودی به آشپزخانه و با بغض سنگینی گفته بودی " بیا برنج آبکش کردنو یاد بگیر. یه روز لازمت میشه" . من بغضم ترکیده بود از اینکه فکر کرده بودی اگر نباشی ما تنها مشکلمان آبکش کردن برنج است! اصلا می دانی مامان ؟ اگر یک روز، حتی یک روز، نباشی آن برنج ها تک تکشان سنگ های بی قواره ای می شوند توی دل هایمان. شاید چیزی شبیه همان سنگ قلمبه توی کیسه صفرایت.تو آشپز نیستی ، تو نظافتکار نیستی، تو ماشین ظرفشویی نیستی مامان! تو مامانی و این کافی است برای اینکه من یک ربع زودتر به خانه  آمدن را به بستنی خوردن با همکلاسی هایم یا چرخیدن توی خیابان انقلاب و یا هر کار دیگری ترجیح بدهم. تو مامانی و همین کافی است برای اینکه تو را با لاغر شدن های بیش از حدت، با  درد هایت، با  همه توده ها و سنگ های توی بدنت، با قند و فشار خون بالایت دوست داشته باشم. تو خوبی و این را فقط من می فهمم...

یکی از دوستامون داره اولین روزهای بدون مادر رو سپری میکنه. براش آرزوی صبر کنین.خیلی سخته واقعا... 

+ نیکولا 

ببینیم و عبرت بگیریم و تکرار نکنیم!

فکر کن پروفسور باشی، همه عمر تقریبا صد ساله ات را هم بگذاری برای شناختن فرهنگ و تاریخ یک کشور، بیشتر از تمام کتاب هایی که مردم خود آن کشور درباره کشورشان نوشته اند کتاب برایشان تالیف کنی، هی تحقیق کنی، از همه زندگی ات بزنی برای آنها، حتی زبانشان را بهتر از خودشان یاد بگیری، بروی توی چند کشور دیگر دانشکده بسازی که تاریخ آن کشور را درس بدهی، آن قدر بهت افتخار کنند که کتابهایت را بکنند منابع کنکور ارشد و دکترا، یک خانه هم توی یکی از شهرهایشان بهت بدهند مثلا (برخلاف قانونشان که می گوید خارجی ها حق ندارند توی کشور زمین و خانه داشته باشند)، بعد تو از این همه محبت ذوق کنی و وصیت نامه بنویسی که بعد از مرگ جنازه ات را توی همان شهر دفن کنند. آن وقت یکهو بیفتی بمیری. یک نفر زنگ بزند بپرسد که جنازه ات را چه کار کنند ، مسوولین آن کشوره بگویند " مگه مرده؟ ما که خبر نداریم!" بعد جنازه ات هی توی بیمارستان بماند و موعد بو گرفتنش نزدیک شود. یک روز، دو روز، یک هفته... بعد به همسرت بگویند " نه. ما دفنش نمی کنیم. جاسوس بوده!" و همسر بیچاره ات لابد چشم هایش از حدقه بزند بیرون و هی به روحت فحش بدهد و یادش بیاید که چقدر آن روزها می گفت عمرت را خرج تاریخ و این ها نکن و تو گوش ندادی! لابد دو روز بعد اثاثت را هم از آن خانه ای که بهت داده اند می ریزند بیرون و خانه را پس می گیرند. بعد هم نه تنها خودت را توی کشورشان دفن نمی کنند بلکه می روند قبر استاد بیچاره ات که توی همان کشور بوده را مورد عنایت قرار داده و داغون می کنند!!!

حالا اصلا به این کار ندارم که این اتفاق ها توی همین چند روز افتاده یا نه، اصلا برایم فرقی ندارد که پروفسوره کجایی بوده و کشوری که از آن اسم بردیم کدام کشور! فقط خواستم بگویم بعضی کارها به خودی خود زشتند. یارو حتی اگر جاسوس و دشمن و کافر هم باشد وقتی این همه به پیشرفت دانش یک ملت کمک کرده قابل احترام است. بد نیست آن کشوری که ازش اسم بردیم کمی هم متعادل باشد مثلا. دانشمندان خودش را تا وقتی زنده اند کسی نمی شناسد و بعد که میمیرند عزیز می شوند و چهره ماندگار! دانشمندان خارجی شان را تا وقتی زنده اند روی سر حلوا حلوا می کنند و بعد که می میرند می شوند "جاسوس!" .

من از همین تریبون یک وصیت می کنم : همسر عزیز آینده و فرزندان مهربانم، چنانچه من خیر سرم به جایی رسیدم و برای خودم کسی شدم و وصیت کردم که مرا در فلان جا دفن کنید، اگر مرا نخواستند و بهم برچسب توهین آمیزی زدند بیخیال همه خدمت هایی که بهشان کردم بشوید، حتی بیخیال وصیت نامه من! بروید جنازه ام را بیندازید جلوی لاشخور ها و با موها و استخوان های باقی مانده ام قلموی نقاشی بسازید! یا آتشم بزنید کلا. هر کاری خواستید بکنید فقط مرا دست کسانی که مغز و جان و روحم را تا عمیق ترین نقطه عسل زدم و کردم توی دهانشان و گاز گرفتند ندهید. با سپاس!

+ نیکولا 

غریبه ای که تویی...

من باشم، تو هم باشی، ولی یک چیزی این وسط کم باشد، یک جور حس آشنایی شاید. بعد هر چقدر زور می زنم برایت چیزی تعریف کنم، توی آشنای قدیمی را بخندانم، پیشنهاد شیرکاکائو خوردن بهت بدهم، یک کم - فقط یک کم- عاشقت باشم، نتوانم. نه اینکه نخواهم ها! واقعا نتوانم...

+ نیکولا 

ست پیشنهادی نیکولا برای روز زن

اگر فکر می کنید پول گرفته ام که این ها را تبلیغ کنم یا مثلا کسی قول داده ماچم کند(!) سخت در اشتباهید. فقط رنگی رنگی جان ازم خواست که بگویم اگر قرار باشد برای مادرم از بین جینگیل جات فروشگاهش چیزی بخرم چه چیزهایی را ست می کنم؟  از یک طرف چون مامان جان بر خلاف آبی مطلق بودن خودم، یک بانوی چند رنگی است و ترکیب های رنگی مثل طوسی-صورتی، آبی-نارنجی و سبز-قرمز را بیشتر دوست دارد، از طرف دیگر چون بالاخره هر چه باشد این بنده حقیر یک دانشجو بیش تر نیستم و تازه باید برای نمایشگاه کتاب هم پول نگه دارم، از آن یکی طرف چون این روز فقط روز مادر نیست و روز زن است و اگر من شوهر داشتم(!) دلم می خواست همچین چیزهایی را بهم بدهد، این ست دورنگ را انتخاب کردم.فقط یک پیشنهاد است. وگرنه می دانم که همگی خوش سلیقه تر از من هستید... : ایناهاش

+ چند نفری اعتراض کردند که چرا دارم تبلیغ می کنم؟ خواستم بگویم تبلیغ کردن برای دختری که مبتکر و خلاق است (منظورم نگار یعقوبی مدیر سایت رنگی رنگی است) نه تنهای ایرادی ندارد بلکه خیلی هم خوشحال کننده است. وقتی برای بافتنی ها و دوختنی ها و خوردنی هایی که بقیه دوست هایم می سازند و میفروشند با اشتیاق تبلیغ می کنم، چرا برای ایده هایی که این دوست جدیدم می سازد تبلیغ نکنم؟ دوست داشتید این مصاحبه را هم با نگار یعقوبی - دختر رنگی - بخوانید و باز هم اگر دوست داشتید بهش افتخار کنید لطفا...

+ نیکولا 

رویایی که یادآور یک کابوس بود

استاد عزیز پایان نامه سلام.

امیدوارم حالتان خوب باشد. البته حدس می زنم که باید باشد. شما که پایان نامه یا همان کار تحقیقی ندارید و غصه اش را نمی خورید چرا باید حالتان بد باشد؟ احتمالا امروز هم که من از کله سحر رفته بودم کتابخانه ملی و در به در دنبال منابعی برای پایان نامه بودم شما یا توی دفترتان داشتید چای دارچینی می خوردید یا همسرتان توی خانه داشت بادتان می زد! این ها را برای اعتراض نمی گویم ها. خب حقتان است. زحمت کشیده اید و حالا دارید نتیجه زحمت هایتان را می بینید اما کمی هم فکر ما باشید.

استاد جان می دانید که من این روزها در وضعیت اسفناکی گیر افتاده ام و دارم روزی چند صفحه ترجمه می کنم و دو سه تا متن عاطفی و ادبی و دو سه تا متن طنز بی ادبی(!) می نویسم؟ می دانید چقدر سخت است آدم توی یک ساعت هم تراژدی بنویسد هم طنز؟ می دانید وسط این نوشتن ها اگر یادتان بیفتد که مجموعه داستانتان را هم باید بازنویسی کرده و تا هفته بعد به ناشر تحویل بدهید یعنی چه؟ شما اصلا می دانید اینکه آدم یک کتاب نصفه نوشته شده داشته باشد و فرصت نکند بقیه اش را بنویسد چه درد بزرگی است؟ می دانید اینکه اسم دو تا کتاب(!) را توی ذهنتان انتخاب کرده باشید اما هنوز شروع به نوشتنشان نکرده باشید یعنی چه؟ می دانید فکر کردن به طرح دادن برای یک نشریه جدید و پیگیر یک پروژه میان رشته ای جدید شدن چیست؟ استاد شما می دانید داشتن ۹۵ جلد کتاب خوانده نشده چه مصیبتی است؟ شما می دانید تا ۲ نصفه شب بیدار نشستن و نوشتن معرفی کتابی که هنوز ۳۰ صفحه اش را نخوانده ای چه جانی از آدم میگیرد؟

نمی دانید استاد. نمی دانید چقدر سخت است آدم جسمش را توی یک رشته و روحش را یک جای دیگر سرمایه گذاری کند. بعد می شود مثل من. باید با مغزش یک جور فکر کند و با دستش یک چیز دیگر توی پایان نامه اش بنویسد. آن وقت شب که از فرط بی خوابی روی بالش بیهوش شد خواب ببیند شما ایمیل زده اید و نوشته اید « دانشجوی عزیزم سلام. وبلاگت را خواندم و آمدم بگویم که با خیال راحت به کارهایت برس. موفقیت توی نوشته های ادبی ات برایم مهم تر است و نمره پایان نامه ات را با همان ها می دهم.خدانگهدار!»...

+ نیکولا 

برای آقای م.چ و چندی دیگر!

بارها گفته ام و توی وبلاگم هم نوشته ام که آدم هر کاری می خواهد بکند و هر شغلی که می خواهد انتخاب کند باید همه زورش را بزند که توی آن کار بهترین باشد. حالا چه در سطح خاورمیانه و چه در سطح جهانی! کارش هم اصلا مهم نیست. حتی اگر می خواهید آب حوض کشی کنید طوری آب حوض کشی کنید که اسمتان توی تاریخ نامه های دنیا ثبت شود و کسی روی دستتان نیاید. اینکه یکی دو نفر که مثلا اسم خودشان را می گذارند شاعر و نویسنده و روزنامه نگار، خیلی شیک و باکلاس بلند شوند نوشته های من یا یک نفر دیگر را بردارند و توی شبکه های اجتماعی خودشان ثبت کنند و عکس هنری(!) شان را هم بگذارند پای نوشته، چیز عجیب غریبی نیست. من فقط یک چیز را هیچ وقت نفهمیده ام. اینکه آدم چقدر می تواند خودش را خوار کند که نوشته یک نفر دیگر را مدعی شود؟ مثل این است که یکی یک بچه بزاید و یک نفر دیگر دست بچه را بگیرد و به زور بخواهد بگوید او زاییده! خب بچه که قیافه پدر و مادرش را دارد خیلی راحت اصالتش را داد می زند و نیازی به حرف اضافی نیست. نوشته ها هم همینطورند. نویسنده واقعی شان را داد می زنند. فقط خواستم بگویم اگر هم می خواهید دزدی کنید دله دزدی نکنید. انشا دزدی هم شد کار؟ لااقل یک جور دزدی کنید که کسی روی دستتان نباشد. که صد سال بعد نوادگانتان بتوانند بگویند جد ما دزد دفتر دستک داری بوده برای خودش! کمی هم از بچه های مردم یاد بگیرید بد نیست به خدا. بعضی ها دزدی های هزار میلیاردی می کنند، آن وقت شما زده اید توی خط انشا دزدی؟! صرفا جهت نصیحت خواهرانه گفتم. باشد که رستگار شوید!

+ نیکولا 

دوستی های قدمت دار، نخواستم!نخواستم!

دوستی های بی خبر و ناگهانی را همیشه بیشتر از دوستی های مقدمه چینی شده و از روی اجبار و مصلحت دوست داشته ام. اینکه من حوصله همکلاسی هام را نداشته باشم ، اینکه هر روز یا حداقل هفته ای دو سه بار دیدنشان حالم را بد کند، اینکه توی حرف هایشان حتی به یک کلمه هم علاقه نداشته باشم ، اینکه سال برود و بیاید و هی داغون شدنم را ببینند و  به روی خودشان نیاورند و بعد تا با دوست پسرشان دعوایشان می شود بچسبند بیخ ریشم که مغزم را بخورند، همه اینها باعث می شود که دوستشان نداشته باشم. که تنهایی ام را هزارها بار به بودن با این دوست ها ترجیح بدهم، که ظهرها راهم را کج کنم بروم یک جای غریبه غذا بخورم...

بعد مثلا همانطور که روی یکی از صندلی های یک میز سه نفره نشسته ام تا خانم میکروفون داد بزند" شماره هفتاد و پنج: ماکارونی!" یکی بیاید بنشیند روی آن یکی صندلی و شروع کند به گاز زدن لقمه کتلت اش. صدای دخترهای توی بوفه بلند باشد. بیشتر شبیه جیییییغ. من هی نگاهشان کنم و پیش خودم دو دوتا چهار تا کنم که آیا واقعا خاطره تعریف کردن از یک بیرون رفتن ساده یا دیدن یک نفر توی فلان مهمانی انقدر هیجان انگیز است که برایش حنجره شان را پاره می کنند؟! دختری که روی صندلی کناری ام نشسته بگوید " چقدر جیغ می زنن" و من با سر بگویم" اوهوم" و بعد بهم کتلت اش را تعارف کند و من لبخند بزنم. ساده ترین سوال ها را از هم بپرسیم. "مال کدوم دانشکده ای؟ ترم چند؟" و بعد که من آخرین رشته ماکارونی و او آخرین لقمه کتلت اش را می خورد بلند شویم برویم. حتی یادمان برود اسم هم را بپرسیم اما یک خاطره خوب بماند توی ذهنمان.

یا مثلا یک روز دیگر که باز از آدم های تکراری که ریز تا ریز زندگی شان را می دانم اما جذابیتی برایم ندارد خسته شوم، باز بروم یک جای دیگر، مشغول چپاندن کوله ام توی پایین ترین طبقه کمد کتابخانه غریبه باشم که یک نفر بگوید سلام. از آن سلام های خوشحال که انگار یک نفر وقت گفتنشان لب های آدم را از دو طرف می کشد.بلند شوم که جوابش را بدهم. سرم بخورد به کمد بالایی. دردم بگیرد. او لبش را گار بگیرد که " خاک به سرم. ببخشید". من بگویم "اشکال نداره .چیزی نشد که. فقط مغزم اومد تو دهنم" و بعد دوتایی بخندیم و سوال های ساده ای بینمان رد و بدل شود " مال کدوم دانشکده ای؟ ترم چند؟" . کوله هایمان را بگذاریم توی کمد و برویم دنبال کارهایمان و حتی یادمان برود اسم هم را بپرسیم اما یک خاطره خوب  بماند توی ذهنمان.

این دوستی های یکهویی بی بهانه به قول بعضی ها "زودگذر" را چقدر بیشتر از دوستی های ماندگار چندین ساله با آنهایی که حتی یادآوری اسمشان غم می نشاند توی چهره ام، دوست دارم. اسم این دوست هایم را نمی دانم که نمی دانم. آسمان که به زمین نمی آید. تعداد خواهر برادر ها و دوست پسرها و هفت نسل قبلشان را نمی دانم که نمی دانم! چه می شود مگر؟ اینکه نمی دانم پنج شنبه هفته پیش کجا رفته و با کی رقصیده و شام چی خورده اند چه ربطی به من دارد؟ همین که می دانم دوستانی دارم که یک بار لقمه کتلتی را با من قسمت کرده اند یا سلام خوشحالی را خطاب به من گفته اند برایم کافی است .اصلا این دوستی های یکهویی مثل یک تکه شکولات از یک بسته سوغاتی خارجی هستند که نمی دانی چند وقت بعد دوباره تجربه شان کنی اما طعمش هیچ وقت از یاد آدم نمی رود...

+ نیکولا 

عجی مجی لاترجی

آن وقت ها می خندیدیم. مسخره اش می کردیم و حتی گاهی بهش می گفتیم " مردک خل و چل!". توی کلاس های مشاوره اش بهمان گفته بود که سر کنکور هروقت بین دو گزینه شک کردیم اگر درصد شک مان به نفع یکی از گزینه ها بیشتر بود همان را بزنیم.چون کنکور قضیه مرگ و زندگی است(!) و با کسی شوخی ندارد. ولی اگر بین هر دو گزینه به طور مساوی شک داشتیم چشممان را ببندیم و دست راستمان را بگذاریم روی قلبمان و اسم بابا و مامانمان را بیاوریم و بعد بگوییم "عجی مجی لا ترجی" تا جواب درست خودش را به ما نشان بدهد...

اینکه مامان می گوید " دکتر آخریه گفت چیزیت نیست. با قرص خوب میشی" دو حالت بیشتر ندارد. یا مامان دارد یک چیز را از ما قایم می کند. یا خدا جدی جدی صدای دعاهای دوستانم را شنیده و دارد کم کم جواب می دهد. خدایا نگاه کن. دست راستم را گذاشته ام روی قلبم. اسم بابا و مامان را هم که آوردم. این هم از "عجی مجی لاترجی" حالا لطفا یک جوری بگو که گزینه دوم صحیح است. خب؟ مثلا دو تا رعد و برق بزن توی آسمانت. دو تا برگ را با باد بیاور توی تراسمان، دو تا گنجشک بنشان لب پنجره اتاقم. حداقل دو تا سرفه کن لطفا. می شود...؟

+ نیکولا 

دماغ پینوکیو روی صورت آقای هنرمند!

آن آقایی که میکروفون به دست و با لبخند ملیحی رو به دوربین می ایستد و می گوید " ما هنرمندا همه مون(!) بی نیازیم و یارانه هم نمی خوایم!"  احتمالا در جواب اینکه نظرش در مورد دختر بیست ساله ای که تا یک ساعت مانده به سال تحویل جلوی متروی انقلاب نشسته بود و سنتور می زد و سرش را بالا نمی گرفت چیست، خواهد گفت: " دختره هنرمند نیست و به طور اتفاقی از برخورد مضراب هاش با سیم های سنتور صدای چهارمضراب دشتی پخش شده! یا شاید اصلا نیازمند نیست و صرفا جهت تفریحات پایان سال نشسته بوده به سنتور زدن و احتمالا دلیل بالا نگرفتن سرش هم آرتوروز گردن بوده! وگرنه همه می دونن که ما هنرمندا هیچ کدوممون (!) نیازمند نیستیم!"

+ نیکولا 

تقاضایی از جامعه پزشکی

از سری بیماری های جدیدی که در بین افراد دیده شده و آرزو می کنم این ها نیز به وسیله "استامینوفن"، "ژلوفن"، " تدافن"، " ایبوپروفن" و سایر" فن!" ها درمان شود یا جامعه پزشکی کشور فکری به حالشان بکند، می توان به موارد زیر اشاره کرد:

تعدد معشوق داشتگی!

توهم معشوق شدگی!

تبحر در خیانت به معشوق قبلی به وسیله معشوق جدید!

 

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر