نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

انگل هستم، از نوع اجتماعی!

وقتی عکس دوستان دوران راهنمایی و دبیرستانم را میبینم، نگران خودم می شوم.اکثرشان هدفشان داف شدن بود، که شدند! آن وقت من در آستانه 23سالگی نشسته ام و 23 ساعت از شبانه روزم را به این فکر می کنم که وقتی بزرگ شدم می خواهم چه کاره شوم!

+ نیکولا 

نیمه پر

از ساعت هشت صبح بیدار شده ام و زل زده ام به سقف و دلم هوای خیابانی را کرده که نمی دانم کجاست. فقط یادم می آید وقتی کوچک بودم یک بار توی اتوبوسی که نزدیک خانه مان نبود نشسته ام و از آن خیابان رد شده ام. خیابانی که پیاده روهای خاصی نداشت و ساختمان های خاصی نداشت و مغازه های خاصی نداشت و حتی اسم خاصی نداشت و هیچ جای خاصی هم نبود. بعد لبخند می زنم و پیش خودم فکر می کنم این یعنی ممکن است یکدفعه کسی از یک گوشه دنیا دلش برای من تنگ بشود! برای دختری که قیافه خاصی ندارد و طور خاصی حرف نمی زند و کار خاصی نمی کند و کلا چیز خاصی نیست...

+ نیکولا 

در ادامه پست «کاپتان نیکولا!»

+ نیکولا 

از سبیل گربه تا ناخن نیکولا

جدیدا شبیه گربه شده ام. دیده اید وقتی سبیل گربه را می کنند تعادلش به هم می خورد؟ البته خودم هم ندیده ام. فقط شنیده ام. به هر حال شبیه گربه شده ام. البته قضیه مربوط به سبیل نیست ها! مدتی است که هر وقت ناخن هایم را می گیرم تعادلم به هم می خورد. انگشت هایم از کنترلم خارج می شود و تا وقتی که قد ناخن هایم به حد متناسبی برسد کسانی که بهشان پیامک یا ایمیل یا چیزهای نوشتاری دیگر می زنم باید حرف هایم را رمز گشایی کنند از بس که غلط دارد! این موضوع را وقتی مخاطب رفیق و آشنا و فامیل باشد یک جوری می شود توجیه کرد ولی وقتی با یک شاعر مصاحبه کرده باشید و با طرف رودروایستی داشته باشید و بعد یک چیزی ازتان بخواهد و شما در جواب به خاطر کوتاه کردن ناخن هایتان تعادلتان بهم بخورد و اشتباهی به جای «چشم» بنویسید «پشم» و برایش بفرستید، درد من را می فهمید!

+ نیکولا 

چهل تکه

به ساده ترین حالتی که فکرش را بکنی خرد شدم. آن هم زیر قدم های کسی که فقط، راه رفتنش شبیه تو بود...

+ نیکولا 

بدون شرح!

قیافه دختری را تصور کنید که هشت صبح شنبه ای که هنوز مهر ماه نیست، رفته سر کلاس دانشگاه، استاد آمده سر کلاس و همان اول کار گفته : «همونطور که می دونید کار سختی در پیش رو دارید. شاید از این به بعد نتونید بیشتر از دو ساعت در روز بخوابید. باید حسابی بنویسید و حسابی بخونید. تا می تونید هم باید زبان بلد باشید. هر زبانی که فکرش رو بکنید. اگر تا الان هم آلمانی و فرانسوی رو یاد نگرفتید که کلا از همه عقبید. همین امروز شروع کنید به یاد گرفتنشون. راستی حتما می دونید که فرصتتون خیلی کوتاهه، پس بهتره از همین الان به فکر پایان نامه تون باشید.»!!!

+ نیکولا 

عوضی های دوست داشتنی

به شخصه اعتراف می کنم به وجود گونه جدیدی از بشریت بر روی کره زمین پی برده ام . و آن چیزی نیست جز «عوضی خوب!». تا حالا آدمی را ندیده بودم که با وجود عوضی بودن، یک عالمه هم خوب باشد. دقیق تر بخواهم بگویم، خوب هایی که خوب بودنشان وانمود است و ته ته ته وجودشان عوضی، زیاد دیده ام اما عوضی هایی که ته وجودشان خوب و دوست داشتنی باشد به شدت نایاب اند.

+ نیکولا 

کاپتان نیکولا

از اولش به شوخی می گفتم «کاش با هلی کوپتر بریم» اما با مینی بوس رفتیم. حتی آخرش هم که قرار بود گروه مان را با هلی کوپتر برگردانند، یک سری از بچه ها داد و هوار راه انداختند که «گوش درد می گیریم» و از این حرف ها، و باز هم با مینی بوس برگشتیم! اما از آنجایی که من نمی خواستم ناکام از دنیا بروم، خودم را به محوطه پارکینگ هلی کوپتر رساندم و به آقای خلبان مهربان گفتم «میشه من کنارش عکس بندازم؟». و او در کمال ناباوری نه تنها اجازه داد کنار هلی کوپترش عکس بیندازم بلکه من را برد داخل و نشاند روی صندلی خودش و هد ست گنده خلبانی را هم گذاشت روی گوشم و گذاشت من برای چند دقیقه یک کاپیتان واقعی باشم. فقط خوم می دانم در آن لحظه با وجود اینکه قول داده بودم دست به چیزی نزنم، وسوسه کشیدن دسته و پرواز همه تنم را گرفته بود....

+ نیکولا 

خوشبختی های نخودی

در حالیکه خودتان را وزن کرده اید و با عدد وحشتناکی روبرو شده اید و دارید به خانه تان برمی گردید و توی راه کم کم افسردگی هم می گیرید، یکدفعه چشمتان بیفتد به ویترین یک مغازه و همان موقع یکی از دستبند ها بگوید «منو بخر. منو بخر!». بعد شما با اینکه اهل خرید درمانی نیستید و باز هم با اینکه اهل جینگول جات انداختن به سر و کله تان نیستید، بروید تو و دستبنده را بخرید. هنوز از مغاره نیامده باشید بیرون که دستبنده بگوید «اسمم کهکشانه!» شما فکر کنید زده به سرتان. با چشم های گرد شده زل بزنید بهش و ببینید زیر نور آفتاب، سرمه ای شفاف می شود و یک چیزهایی از دورنش یکی یکی برق می زند. هم اضافه وزنتان یادتان برود هم افسردگی. حالا کهکشان و ستاره هایش روزها توی مشت شماست و شب ها توی مشت آسمان...!

+ نیکولا 

«معضل راه» و «تئوری بابای مشترک»!

حتما همین اول کار می خواهید بپرسید معضل راه چیست؟ در خانه ی ما یک قانونی هست که هر وقت سال هر کدام از اعضا به هر دلیلی به هر کجای کشور بخواهد برود، یک جنجال حسابی برپا می شود. نه نه، اشتباه نکنید. مساله اصلا سر اجازه گرفتن برای رفتن یا سر محل اقامت و همراهان سفر نیست. مساله فقط سر این است که مثلا «کی تو رو تا راه آهن ببره؟» ، «چه جوری بری تا فرودگاه؟» ، «کی از ترمینال برت گردونه؟». حتی این موضوع که از ترمینال یا راه آهن یا فرودگاه چه طوری می خواهید به مقصد سفر برسید هم اصلا مهم نیست. مشکل فقط سر مسیر خانه تا محل استقرار وسیله ی نقلیه و برعکسش است.

از طرف دیگر این که اسمش را تئوری بابای مشترک گذاشته ام، به این معنا نیست که چند نفر آدم یک بابا داشته باشند. البته اگر این چند نفر برادر و خواهر باشند که موضوع حل می شود ولی در موارد غریبگی علت نامگذاری به خاطر این است که سال ها پیش وقتی برای اولین بار قرار بود همراه مدرسه به اردوی رامسر بروم با این معضل راه روبه رو شدم. یعنی این که «چه جوری بری تا دم آموزش پرورش؟» به یک مساله فوق العاده مهم در خانه مان تبدیل شده بود. انقدر که حتی من همیشه درونگرای ساکت را وادار کرد در موردش با چند تا از دوستانم صحبت کنم. ولی می دانید نکته ی جالب اش چه بود؟ این که همه ی آن چند نفر دوستانم بعد از شنیدن حرف های من گفتند: «ئه! چه جالب! دقیقا عین بابای من!» و این شباهت باباهایمان به حدی زیاد بود که انگار این همه بابا، توی این موضوع یک نفرند. برای همین اسم دیگر این معضل را گذاشتم تئوری بابای مشترک!

 نمی دانم تا حالا در موردشان چیزی نوشته بودم یا نه. ولی راستش این موضوع گاهی انقدر شدت می گیرد که اگر چیزی در موردش ننویسم بدون شک خفه خواهم شد، حتی اگر قبلا هم نوشته باشم! پس شما بگذارید به حساب جلوگیری از خفه شدگی یک آدم درونگرای دچار به معضل راه! با تشکر...

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر