نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

خانم پرتقال

جدیدا به محض شروع شدن سرگیجه‌هایم، گر می‌گیرم. یعنی انگار که یک نفر توی کله‌ام بساط منقل و کباب کوبیده راه انداخته باشد، داغ می‌کنم. بعد مجبور می‌شوم هر یک ربع یک بار بروم در یخچال را باز کنم و پیشانی‌ام را چند دقیقه بچسبانم به شیشه جا میوه‌ای که خنک شوم. آنوقت مامان که می‌بیند صدایم نمی‌آید، دقیقا هر یک ربع یک بار می‌پرسد: «کجایی؟» و من جواب می‌دهم: «تو یخچال!». این قضیه تا آنجا پیش رفته که دیروز وقتی برای دو ساعت فرش کف اتاق را لوله کرده و روی زمین دراز کشیده بودم که مثلا خنک شوم، یکدفعه مامان آمد و با تعجب گفت: «وا! اینجایی؟ چرا نمی‌ری تو یخچال خب؟» و من را به این فکر اساسی فرو برد که نکند من یک پرتقال هستم که جایم توی یخچال است؟ نکند اگر نیم ساعت دیگر کف اتاق بمانم بگندم؟ نکند از آن پوست‌نازک‌هایی باشم که زود کپک می‌زنند؟ و اینگونه شد که تصور خودم که با تیشرت و شلوار نارنجی چهارزانو توی یخچال نشسته‌ام، دقیقا بیست و چهار ساعت است که افتاده توی مغزم و بیرون نمی‌رود!

+ نیکولا 

لایه های بدون تو

فاجعه این نیست که من هنوز هم وقتی عصبانی می‌شوم، فرو می‌روم توی خودم و انقدر ناخن‌هایم را لایه لایه لایه می‌کنم تا برسم به گوشت زیرش! فاجعه این است که تو دیگر نیستی تا روبرویم بنشینی و من را از خودم بکشی بیرون و هی بگویی: «نکن، نکن، نکن دیوونه!»

+ نیکولا 

قطاری که غرق شد!

توی مترو نشسته بودم و به حراج رژلب‌های مخملی نگاه می‌کردم که آن سه زن جوان وارد شدند. دست‌شان چند پاکت آب‌میوه و یک‌سری خوراکی بود، انگار که بخواهند بروند عیادت کسی. زن‌های دیگر توی قطار رژهای مخملی را روی دستشان تست می‌کردند و در مورد گرانی لبنیات حرف می‌زدند و جزوه‌هایشان را تند تند مرور می‌کردند که یکدفعه تلفن یکی از آن سه زن جوان زنگ زد. تلفنش را جواب داد و یکدفعه گفت: «چی؟ مامان؟ » و بعد پقی بغضش ترکید و قبل از اینکه بکوبد توی صورتش از حال رفت. آن دو نفری که همراهش بودند به جای او چند بار کوبیدند توی صورتشان و بلند بلند گریه کردند. یکدفعه مترو تبدیل به مسجد شد. رژهای مخملی از یاد رفت، گرانی لبنیات و درس‌های خوانده نشده هم از یاد رفت. مادرشان مرده بود و تمام زن‌های توی قطار داشتند برای مادری که نمی‌شناختند گریه می‌کردند. جوان‌ها، پیرها، چادری‌ها و سارافون گل‌گلی‌ها، حتی دستفروش‌ها هم گریه می‌کردند. من هم گریه می‌کردم. گریه داشت که بنشینی و ببینی فاصله زنگ خوردن تلفن یک زن جوان تا به گریه افتادن زن‌های دیگر به چند ثانیه هم نکشیده و این یعنی فاجعه. یعنی زن‌های این شهر آنقدر توی دل‌ها و پشت پلک‌هایشان غم دارند که می‌توانند در کمتر از پنج ثانیه یک قطار را با اشک هایشان غرق کنند...

+ نیکولا 

ف

فاطمه شوهر کرد. آن یکی فاطمه هم همینطور. فرنوش شوهر کرد. فرشته شوهر کرد. فائزه و فتانه و فهیمه هم شوهر کردند. حتی فرزانه هم شوهر کرد. اتفاقا پیش پای نوشتن این متن بود که عکس عروسی فرناز و شوهرش را هم دیدم. لابد چهار روز بعد هم فریبا زنگ می‌زند و می‌گوید شوهر کرده. بعد چه می‌شود؟ من ایمان می‌آورم به اینکه رابطه عمیقی بین حرف «ف» اول اسم دخترها و شوهر کردن وجود دارد. شاید هم بین تالاپ تولوپ تپیدن قلب‌های پسرانه و «ف» های دخترانه! دست خودم نیست اما روزی دویست بار به این فکر می‌کنم که اگر زور بابا به مامان می‌چربید و اسمم را طبق سلیقه بابا، فروغ می‌گذاشتند، لابد الان داشتم به جای نوشتن این متن، برای بچه‌ام قصه حسنی که به جای مکتب رفتن با فرنگیس عروسی کرده بود را تعریف می‌کردم!

+ نیکولا 

حس سهل ممتنع

چطور می‌توانم ادعا کنم دلتنگی حس مزخرفی نیست؟ وقتی با تمام وجود از تو متنفرم ولی هنوز دلم برای گندکاری‌هایت هم تنگ می‌شود...

+ نیکولا 

ن می ش ود...

استادی که یک جمله درس می‌دهد بعد زل می‌زند به روبرو و می‌گوید «اون پنجره رو باز کنید. داره بارون میاد» را می‌شود دوست نداشت؟ استادی که باز یک جمله دیگر درس می‌دهد و بعد می‌رود توی فکر و می‌پرسد «کاکتوس‌ها توی بارون حالشون بد میشه؟» را می‌شود دوست نداشت؟ استادی که دوباره یک جمله درس می‌دهد و یکدفعه با غصه می‌گوید «بچه‌ها، من کاکتوس‌ها و قناری‌هام رو گذاشتم تو تراس. نگرانشونم...» را می‌شود دوست نداشت؟

+ نیکولا 

فرشته نخود سیاه!

داشتم سیب زمینی سرخ می‌کردم. هی می‌آمد و می‌گفت «میشه یه دونه بدین؟»، بعد از دو سه بار گفتم «قرار نیست همه رو یکی یکی بدم تو بخوریا!» اما توی سرش نرفت. باز هم آمد. دوباره و سه باره و ده باره! باید یک گونی سیب زمینی برای قبیله‌ای که توی خانه‌مان نشسته بودند سرخ می‌کردم. برای همین از در دوستی وارد شدم و همانطور که یک مشت پر سیب‌زمینی توی انگشتان کوچکش می‌گذاشتم گفتم: «تو تا حالا نخود سیاه دیدی؟» جوابش منفی بود. برایش توضیح دادم که نخود سیاه یک مدل کمیاب از نخود است که معمولا در هر خانه فقط دو-سه تا می روید. آن هم زیر سنگ‌ریزه‌ها. پرسید: «باهاش آش می‌پزن؟» گفتم: «نه! با دو-سه تا نخود که نمی‌شه آش پخت. نخود سیاه برای آرزوهاست. هر کس پیداش کنه و بکاره توی گلدون، یکی از آرزوهاش برآورده می‌شه.» چند تا سیب‌زمینی مانده توی مشتش را یکجا گذاشت توی دهانش و دور شد.

یک ساعت گذشت. نیامد بگوید «میشه یه دونه بدین لطفا؟!»، دو ساعت گذشت، خبری نشد. سه ساعت گذشت. سرخ کردن سیب‌زمینی‌ها تمام شد. قبیله توی خانه همه سیب‌زمینی‌ها را خوردند. ظرف‌ها شسته شد. او نیامد. نشسته بود توی حیاط و دانه دانه زیر سنگ‌ریزه‌ها را نگاه می‌کرد. تا عصر همانجا ماند و از تک تک آدم‌ها پرسید: «شما نمی‌دونین نخود سیاه زیر سنگ‌های سفید در میاد یا سیاه؟» و همه فقط به او خندیدند. عذاب وجدان گرفته بودم. کابینت را باز کردم و یک نخود برداشتم و با ماژیک سیاهش کردم. نخود را گذاشتم توی جیبم. ظرف سیب‌زمینی که از ظهر برایش نگه داشته بودم و حالا یخ کرده بود را برداشتم و رفتم حیاط. صدایش کردم: «بیا سیب‌زمینیتو بخور» گفت: «آخه همین یه تیکه از حیاطتون مونده فقط» دوباره گفتم: «تو بیا بخور. من به جات می‌گردم اون یه تیکه رو»

آن قسمت را دقیق نشانم داد و خودش با ظرف سیب‌زمینی ایستاد بالای سرم. نخودی که از توی جیبم آمده بود توی مشتم را یواش انداختم زمین و سنگ‌های اطرافش را زیر و رو کردم: «واااااای، اینجارو ببین. یه نخود سیاه!»چشم‌هایش برق زد. دوباره سیب‌زمینی‌های مانده ته ظرف را چپاند توی دهانش و دستش را مالید به شلوارش و گفت: «ببیییییینم».

تا موقع رفتن از خانه‌مان طوری نخود را توی دستش گرفته بود که من طلا را هم اینطوری نمی‌گیریم. از بابایش قول گرفته بود یک گلدان برایش بخرد. یک گلدان برای کاشتن نخود سیاهی که قرار بود آرزوهایش را برآورده کند. آن روز او خوشبخت‌ترین بچه دنیا بود و من خبیث‌ترین فرشته برآورده کردن آرزوها...

+ نیکولا 

تکرار بیست و سه ساله

اولین باری که مامان و بابا دعوایشان شد و من «دعوا بودن» قضیه را فهمیدم، خیلی کوچک بودم. سر اینکه چرا مامان به جای آوردن میز اتو از داخل کمد، لباس را روی یک بالشت گذاشته و اتو می‌کند. بعد این ماجرا هی تکرار شد. هی مامان دلش نخواست میز اتو را بیاورد پایین و هی بابا دلش خواست سر همچین چیز بیخودی گیر بدهد. آن روزها فکر می‌کردم وقتی بزرگ بشوم ماشینی اختراع می‌کنم که لباس‌ها را از این‌طرفش بگذاری داخل و از آن طرف شسته شده و خشک شده و اتو شده دریافت کنی. همان روزهایی که دخترهای هم‌سن و سال من توی کوچه مشغول خاله بازی و لی‌لی بودند، من مدام توی دفتر نقاشی‌ام نقشه می‌کشیدم. نقشه یک دستگاه.

یک کم که بزرگ‌تر شدم فهمیدم باید یک تلویزیون دو طرفه، یک دستگاه تولید نان در مواقع ضروری، یک روبات شام‌پز، یک ماشین چاپ پول، یک سیستم خودکار جواب‌دهی تلفن و خیلی چیزهای دیگر هم اختراع کنم. دخترهای هم‌سن و سال من مشغول بزرگ‌تر شدن دخترانگی‌هایشان بودند و من به راه حلی برای آرام شدن دعوای آدم‌ها فکر می‌کردم. اما نتیجه نداد. سیاهی‌های بین آدم‌ها پر رنگ‌تر از آن بود که من مخترع کوچک خوش‌خیال بتوانم با نقشه‌کشیدن‌هایم سیاهی‌شان را خاکستری کنم. برای همین بیخیال شدم.

از اولین باری که مامان و بابا دعوایشان شد، سال‌ها گذشته و آنها هنوز همان آدم‌ها هستند. رابطه‌ها هنوز همان رابطه‌ها هستند. و من هنوز همان مخترع کوچک خوش‌خیالی هستم که فکر می‌کنم یک زور یک نفر بلند می‌شود و یک واکسن ضد دعوا اختراع می‌کند!

+ نیکولا 

تولیدی لبخند

وقتی برای اولین بار در سال جدید سوار مترو شدم، خشکم زد. آدم‌هایی که تا همین یک ماه قبل خوشحال و خندان بودند و هی خرید می‌کردند و هی ذوق‌هایشان از توی چشم‌هایشان می‌پاشید بیرون، حالا همه ساکت و غم‌زده نشسته بودند روی صندلی‌ها و برایشان مهم نبود که فروشنده‌ها سه طعم جدید از آدامس‌های قبلی‌شان را هم برای فروش آورده‌اند. هر طرف را نگاه کردم غم بود. توی چشم‌های زن‌های سن‌دار، توی دست‌های آویزان از میله کارمندها، توی حرف‌های یواشکی موبایلی دخترها، حتی توی کیف من! نیم ساعت تمام توی کیفم دنبال چیزی گشتم که بچه کنار دستی‌ام را خوشحال کنم. که صورت ماسیده بر شانه مادرش را بردارد و آن «چیز» را از دستم بگیرد و لبخند بزند. ولی توی کیفم هیچ چیز نبود. پیش خودم فکر کردم مردم حتما لبخند‌هایشان را توی سال قبل جاگذاشته‌اند.باید کاری بکنم. باید چند هزارتا لبخند کاغذی درست کنم و توی کیفم بگذارم که بچسبانم روی لب این و آن. لااقل روی لب بچه‌هایی که صورتشان ماسیده روی شانه مادرشان و کسی شکلات ندارد که به آنها تعارف کند...

+ نیکولا 

ترس

صدای دکتر که گفت: «می ترسی؟ فقط با ام‌آر‌آی می‌تونم بفهمم تو مغزت چه خبره!» چسبیده به پرده گوشم و بیرون نمی‌رود. حالا چند روز است که سخت مشغول مغزتکانی‌ام. دارم یک سری افراد را از مغزم می‌ریزم بیرون و یک سری‌های دیگر را از مغزم به قلبم منتقل می‌کنم. بهتر است با مغز خالی برای تصویربرداری بروم. آخر می‌دانی؟ می‌ترسم تصویرهای ام‌آر‌آی زیادی عمیق باشد و آدم‌هایی را که بهشان فکر می‌کنم، نشان بدهد. یادم باشد قبلش هم سرم را با وایتکس بشورم که مبادا رد پای تو مانده باشد آن گوشه موشه‌ها!

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر