نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

مرگ بهتر است یا سردرگمی؟

از سردرگمی بیزارم. همیشه هم همینطور بودم و معتقدم هیچ کلمه ای نیست که بتواند شدت نفرتم از این حالت روحی را نشان بدهد. مثل این است که از یک طرف به شما بگویند می توانید بروید توی یک فروشگاه بزرگ جوراب و یکی را انتخاب کنید یا اینکه بنشینید توی مترو و اولین فروشنده ای که فقط یک مدل جوراب داشت را صدا بزنید و جورابتان را از او بخرید و شما راه دوم را انتخاب کنید.

سردرگمی، سردرگمی است. فرقی ندارد توی انتخاب کردن یک مدل جوراب سردرگم بمانید یا توی انتخاب کردن راه زندگی تان. هر دوتای آنها حال بهم زنند. و من متاسفانه خیلی وقت ها توی زندگی ام دچار این حالت حال بهم زن بوده و هستم.

بعضی وقت ها چیزهای زیادی پیش رویتان هست که می توانید از پس همه شان بر بیایید اما فقط باید یکی را انتخاب کنید و این اصلا خوشحال کننده نیست. اینکه یک بدبختی بنشیند و پیش خودش فکر کند که دوست دارد برای بزرگسال بنویسد یا نوجوان، و بعد انقدر این حس گند ریشه بدواند توی مغزش که برود قرارداد چاپ کتابش را لغو کند تا بتواند یک تصمیم قطعی بگیرد. اینکه همان بدبخت ذکر شده بعد از مدت ها به این فکر بیفتد که اصلا دوست دارد بنویسد یا ترجیح می دهد بنشیند و مثل آدم درسش را بخواند، اینکه باز سردرگم بماند بین اینکه درس خواندن را دوست دارد یا بهتر است برود سازی که مدت ها پیش می زد را بزند، اینکه بماند و جان بکند یا همه چیز را ول کند و بنشیند به نقاشی کشیدن، اینکه حرص کمبود وقتش را بخورد یا برود با تمام قوا ورزش کند، همه اینها ته ته اش بر می گردد به حس گند سردرگمی. همان حسی که از یک جا به بعد نه تنها نمی گذارد بین این گزینه ها یکی را انتخاب کنید، که ترجیح می دهید قید همه شان را بزنید و سرتان را بکوبید به دیوار و با خیال راحت به خواب ابدی بروید! هدف از این همه فک زدن رساندن این مفهوم بود که آدم بمیرد اما سردرگم نشود!

+فراخوان: آن دسته از نوجوانان 13 تا 17 ساله ای که وبلاگ نویس اند و دوست دارند نوشته های وبلاگشان در  نشریه کوله پشتی چاپ شود، لطفا مشخصات کامل و نشانی وبلاگشان را برایم ایمیل کنند.

+ نیکولا 

چیزی که هستم

اگر فکر می کنید نویسنده این متن کسی است که یک بار به صورت اتفاقی و در شرف سفر از ایستگاه راه آهن (که دقیقا آن سر شهر است) یک نوع بیسکویت شکلاتی خوشمزه خریده و حالا هر چند وقت یک بار این همه راه می کوبد می رود تا راه آهن که از آن بیسکویت ها بخرد، باید بگویم که درست فکر می کنید! آفرین بر شما! اصلا شما برنده خوش شانس این هفته ما هستید که توانستید میزان چل بودگی نویسنده این متن را حدس بزنید. یک بسته بیسکویت شکلاتی به زودی به نشانی شما ارسال خواهد شد.با تشکر...!

+ نیکولا 

اسمش را هم می گذارم جهاد خود آزاری!!!

توی هر خودکشی که حتما نباید یک عالمه خون و زیر خاک رفتن باشد. من خودم به شخصه هروقت درجه عصبانیتم می چسبد به سقف، برای تنبیه خودم تصمیم می گیرم  با یک آدم به شدت متعصب ازدواج کنم و بعد قید همه درس ها و کارها و خواندن ها و نوشتن ها و تفریحات و دوست هایم را بزنم و از صبح تا شب توی خانه به این فکر کنم که شوهرم اگر بفهمد فیلم خارجی با زیرنویس دیده ام بیشتر کتکم می زند یا فیلم خارجی بدون زیر نویس، اگر بفهمد با چادر رفته ام دم در بیشتر کتکم می زند یا با مانتو روسری، اگر بفهمد به پسر سه ساله همسایه گفته ام محسن بیشتر کتکم می زند یا محسن جان!

+ نیکولا 

به کارگردانی خدا

دیروز توی یک کتاب خواندم که خدا به بنده هایش گفته اگر اندازه نقطه ای ایمان داشته باشند و به یک کوه بگویند از جا کنده شو، بی شک کنده می شود. معلم دینی مان هم همیشه همین را می گفت: «اگر اندازه یک ذره ی غبار ایمان داشته باشید و به درخت ها بگویید راه بروند، بی شک راه می روند.» می دانید؟ از وقتی 9-10 ساله بودم این جمله و جمله های شبیه آن را از زبان هزاران نفر دیگر شنیده ام و توی تمام این سال ها فقط و فقط به این فکر کرده ام که اگر آن نقطه، ذره، یا اتم ایمان مال من بود، یقینا به خدا پیشنهاد می دادم همه بدی ها و زشتی ها و کینه ها و جنگ ها و مریضی ها را بریزد دور و بعد به آدم ها بگوید انقدر همدیگر را بدون در نظر گرفتن ویژگی های انتسابی و اکتسابی دوست داشته باشند که از عشق بمیرند. اینطوری دنیا با یک پایان رمانتیک تمام می شد و خدا هم توی تیتراژش می نوشت: بر اساس طرحی از نیکولا...

+ نیکولا 

از مزایای خط چشم نکشیدن

1-هفت دقیقه دیرتر بیدار شدن و صرفه جویی در وقت!

2-پس انداز کردن ماهیانه هفت هزار و سیصد تومان، به عبارت هر خط چشم بیست هزار تومان و هر سه ماه یک خط چشم!

3-قابلیت خاراندن چشم در هر ساعت از شبانه روز و با هر وسیله ممکن اعم از انگشت، دستمال، مقنعه و...!

4-امکان تبدیل شدن به معشوقه پسرهایی که دختر بی آرایش را بیشتر دوست دارند!!!

5-عدم ترسیدن از هر نوع مالیدگی، سیاه شدگی و ریختگی آن بر زیر و بالای چشم!

6-توانایی گرفتن سر به سمت بالا در زیر باران و گفتن جمله: «آخجون چه کیفی میده!» آن هم بدون استرس!

7-افزایش امید به زندگی از راه نگاه کردن مداوم به آینه و فکر کردن به اینکه «بدون آرایش هم زیاد بد نیستما»!

8-کیف لوازم آرایش سبک تر، درد کتف کمتر، زندگی بهتر!

9- شنیدن عبارت «عزیزم تو همه جوره قشنگی» از زبان یک نفر که دوستش دارید!

10-افزایش خوش قلبی از راه کاهش حسادت به کسانی که بدون تکیه گاه و در حین له شدگی در مترو خط چشم می کشند!

و...

+ نیکولا 

سل لا سی دو لب خند...

هر چقدر از زن هایی که عشوه خرکی می ریزند متنفرم، مرد هایی که وقت نواختن سازهای سنتی لبخندهای کمرنگ عشوه دار می زنند را عاشقم!

+ نیکولا 

اندر معایب خر نشدن

بعضی وقت ها در زندگی به جایی می رسید که دیگر خر نمی شوید و این نه تنها نشانه خوبی نیست بلکه یک فاجعه بزرگ و احتمالا علائمی از افسردگی یا پیری زودرس است(ما که روانشناس نیستیم!). فکرش را بکنید یارو از اهالی سینما باشد و از صبح تا عصر توی یک محیط فرهنگی زل بزند به شما، بعد بالاخره جراتش را جمع کند و بیاید و بگوید: می دونستید چهرتون سینماییه؟ به بازیگری فکر کردید تا حالا؟

و شما بگویید: ممنون.

و او دوباره بگوید: وای خدای من، صداتون هم سینماییه حتی!

و شما باز بگویید: ممنون.

او رشته تان را بپرسد و وقتی اسم رشته را می گویید، بکوبد به پیشانی اش و بگوید : معرکه است! معرکه (طوری که غلظت «ع» اش هر دختر دیگری را خر بکند!)

و شما دیگربار بگویید: ممنون!

و خر نشوید! فاجعه است دیگر. فکر کردن ندارد که!

+ نیکولا 

مرام چرکی!

پسرهای نوجوان را به طرز عجیبی دوست دارم. شاید یک جور مرض باشد دست خودم که نیست. دلم می خواهد خاله همه شان باشم. برای همین وقتی یک عالمه پسر دبیرستانی کج و کوله و تازه به بلوغ رسیده با صدای گوش خراش می بینم، به جای ایش و ویش کردن، جلو می روم و کلی سر به سرشان می گذارم. حس می کنم پشت آن جوش های سر سیاه و سر سفید دوره نوجوانی این پسر ها، معرفت و مرامی هست که در تمام وجود مردهای سبیل کلفت با تجربه نیست!

+ نیکولا 

خوشبختی های بند انگشتی

وقتی یک نفر در صف بی آر تی، توی سلف غذاخوری، وسط له شدگی مترو، توی یک نشست تخصصی، بین دو تا نماز مسجد دانشگاه یا هر جای دیگری یک دفعه می آید به طرفم و می گوید: « عه! آبی خانم. تو همون نیکولایی؟» چنان ذوقی می‌کنم که بی شک ملکه الیزابت بعد از این همه سلطنت تجربه اش نکرده...

+ نیکولا 

شهر تو...

دارم به شهری می روم که تو از تک تک باجه هایش به من زنگ زده ای، از تک تک دفاتر پستش برایم نامه فرستاده ای، توی همه کوچه هایش وقت قدم زدن هایت با من حرف زده ای، از مغازه های کوچک و بزرگش برایم هدیه خریده ای و لابد وقت نبودنم غصه هایت را با دار و درخت هایش هم در میان گذاشته ای. من دارم به شهری می روم که همه اجزایش با انگشت نشانم می دهند و در گوش هم پچ پچ می کنند. دارم به جایی می روم که یک شهر مرا می شناسد اما من از همه شهر فقط تو را. آن هم با فعل ماضی. و این حس قشنگی نیست. می فهمی؟

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر