نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

من قورباغه ام، قور قور...

نمی گویم به آدم ها حسودی نمی کنم اما خیلییییی کم پیش می آید دلم بخواهد مثل کسی باشم یا چیزی که کسی دارد را داشته باشم. به جایش تا دلتان بخواهد به حیوانات حسودی می کنم. تا حالا شاید میلیون ها بار اتفاق افتاده که دلم خواسته خرس باشم، اسب باشم، گورخر باشم، اردک باشم، پرستو باشم، پاندا، شیر نر(!)، گراز، بچه فیل، کوالا، یا اصلا قورباغه باشم. بله درست خواندید. قورباغه. یا شاید هم غورباقه! چه فرقی می کند؟ مهم این است که قورباغه دچار «دگر دیسی» می شود و من نمی شوم. دگر دیسی یکی از آن کلمه هایی است که عاشقشان هستم. معنی اش تغییر و تحول و دگرگونی است اما همین چند ساعت پیش فهمیدم که فقط برای فرآیند های زیستی حیوانات (مخصوصا حیواناتی مثل قورباغه!)  به کار می رود. آن هم در حالتی که من مدت هاست دارم به دچار دگر دیسی شدن خودم فکر می کنم. حالا آیا حق ندارم به قورباغه حسودی کنم؟! معلوم است که حق دارم!

+ نیکولا 

نمی دانم، واقعا نمی دانم...

با اینکه می خواهم هیچ وقت بچه دار نشوم اما خیلی وقت ها –تاکید می کنم خیلیییییی وقت ها-  به این فکر می کنم که عمرا نمی توانم مفهوم دو تا چیز را برایش توضیح بدهم. یعنی حتی اگر بتوانم بعضی مسائل بین خودم و پدرش را برایش توجیه کنم، اگر بتوانم سن بلوغ و تحولاتش را برایش توضیح بدهم، اگر بتوانم با یک روش عاقلانه خط قرمز ها و آزادی هایش را برایش معلوم کنم، اگر حتی چه طور متولد شدنش را به طور علمی برایش روشن کنم، باز هم نمی توانم دو تا مفهوم یک کلمه ای را توی ذهنش معنا کنم. یکی «نابرابری» و آن یکی «جنگ».

یعنی واقعا نمی دانم وقتی از مدرسه می آید و می پرسد «چرا فلان دختره خونه شون انقد بزرگه؟ مگه زمین رو خدا واسه همه نیافریده؟» چه چیزی باید بهش بگویم. یا نمی دانم وقتی من و پدرش داریم اخبار سرشار از جنگ توی مناطق مختلف دنیا را نگاه می کنیم و او می پرسد «آدما سر چی با هم دعوا می کنن؟» باید چه جوابی بهش بدهم. همین دو تا سوال است که باعث می شود حتی توی تصوراتم از بچه داشتن بترسم. اعتراف می کنم که واقعا می ترسم. به نظرم مادر نشدن خیلی بهتر از مادر شدنی است که هی بخواهم بگویم «نمی دونم، نمی دونم، نمی دونم....».

+ نیکولا 

اطلاعیه

قسمت دوم یادداشت «طبقه بندی انواع خواستگار» در جیم: خواستگاری به سبک سیاستمدارها!

+ نیکولا 

به بابات می گم!

این قضیه که مامان ها برای هر نوع تهدید یا کسب اجازه یا هر چیز دیگری پای باباها را می کشند وسط، به هیچ وجه از زندگی اغلب ما ایرانی ها قابل حذف نیست. مثلا «ببین بابات می ذاره بری اردو یا نه!»، «اگه بابات میگه نه،یعنی نه!»، «بابات گفت بهت بگم درساتو خوب بخونی!» و... و این وضعیت گاهی انقدر شدت می گیرد که حتی برای مواقع غیر ارادی هم به کار می رود. مثلا وقتی آدم در اثر شدت جوگیری ناشی از یک ورزش کبود می شود و مادرش که نمی داند نگرانی اش را چه طور ابراز کند، می گوید: «اگه تا فردا کبودیات نره، به بابات میگم!!!»

+ نیکولا 

ماجرای یک خرید زمستانی

کمی آن طرف تر،  پشت شیشه ایستاده بود و کاغذی داده بودند دستش که حراج انواع بافت زمستانی را اعلام می کرد. درست همان پلیوری را پوشیده بود که سال قبل برای تو خریدم. با شلوار جینی دقیقا به رنگ شلوار جین تو. همه چیزش مثل تو بود. همانقدر بی روح حتی! فقط خیالم راحت بود که اگر سرم را برگردانم،  مثل تو یکدفعه و بی دلیل غیبش نمیزند. مانکن ها هرچقدر  هم به درد نخور باشند، نامرد نیستند...

+ نیکولا 

هولاهوپ

شما را توصیه می کنم به حلقه زدن! منظورم از همین گردالی هایی است که می اندازند دور کمر و قر می دهند.  چه پیر باشید چه جوان، چه زن باشید چه مرد، خوب است حلقه بزنید که هم روحیه تان شاد می شود و هم می توانید با اعتماد به نفس و با صدای بلند برای خودتان بخوانید: کمر باریک من...

+تاریخ آیین پایانی سومین جشنواره کتابخوانی مشخص شد. لطفا بروید حضور یا عدم حضورتان را در بخش نظرسنجی اعلام کنید. به دیگران هم اطلاع رسانی کنید. جزییات بعدی (اسامی مهمان ها و مجری و برنامه ها) به زودی اعلام خواهد شد.

+ نیکولا 

سرگشاده ای برای پستچی تپل

آقای پستچی سلام. این بار آمده ام برای شما نامه بنویسم. اما قبل از اینکه حالتان را جویا شوم می خواهم این را بپرسم که می دانید بد ترین خبری که یک دختر جوان در یک روز نیمه سرد پاییزی می تواند بشنود چیست؟ رفتن پستچی تپل از محله شان! البته شاید می دانستید. شاید حتی این را هم می دانستید که یک دختر جوان می تواند دو هفته تمام با شنیدن صدای هر موتوری بدود جلوی پنجره و بعد با ناامیدی بگوید: «نبود! خودش نبود!» و بعد انگار که کشتی هایش غرق شده باشند زانوی غم بغل کند و منتظر صدای موتور بعدی بماند...

می دانید آقای پستچی؟ توی این سال ها همه عالم و آدم فهمیدند که من شما را زیادی دوست دارم. همه فهمیدند که من هر وقت قرار باشد نامه ای برایم بیاید دو بار ذوق می کنم، یک بار برای نامه و یک بار برای دیدن شما. همه فهمیدند که من می توانم یک پستچی تپل خنده رو را به همه قوم و خویش و دوست و آشنا ترجیح بدهم. همه فهمیدند که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت یک پستچی دیگر، حتی اگر به طور اتفاقی تپل و ته ریش دار باشد، نمی تواند حتی یک نقطه از جای شما را توی قلبم بگیرد...

یک جور هایی بغض کرده ام آقای پستچی، یک جورهایی نمی دانم باید چه چیزی بنویسم. من که به قول همه تبدیل شده ام به «دستگاه متن ساز» و در عرض ثانیه ای می توانم یک متن دو صفحه ای بنویسم، حالا توی همین چند خط نوشتن برای شما مانده ام. بهتر است دیگر تمامش کنم و بگذارمش توی پاکت و درش را تف بزنم و بعد تلق پاکت را بیندازم توی صندوق که یک پستچی دیگر آن را برایتان بیاورد. چقدر نامه نوشتن برای یک پستچی سخت است! مثل گل خریدن برای یک گل فروش یا شیرینی بردن برای یک قناد... گفتم شیرینی؟ خب راستش... راستش... اندازه یک نان خامه ای بزرگ دوستتان دارم آقای پستچی. همین. تمام!

+ نیکولا 

دکترای بلند کردن هندوانه با دو دست

نشسته بودم روی آخرین صندلی مترو و سرم را تکیه داده بودم به شیشه. داشتم به طور ذهنی برنامه ریزی می کردم. برای درس ها و کارها و نوشتنی ها و خواندنی هایم، که اگر بشود چند ساعت ورزش را هم بچپانم توی برنامه ام یا بتوانم دوباره سنتور زدن را شروع کنم. ولی انگار همه جا پر بود. همه سوراخ سنبه های زندگی ام تا حلق پر شده بود و هر لحظه ممکن بود بترکد. احساس بیهودگی می کردم. از اینکه نمی توانستم عین آدم ورزش کنم یا عین آدم ساز بزنم یا عین آدم نقاشی بکشم! حالا پارک رفتن و فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن و دل دادن و قلوه گرفتن به کنار!

آن وقت دختره درست کنار من روی صندلی نشسته بود و تلفنی با رفیقش حرف می زد. دو ثانیه یک بار می خندید. می گفت چقدر از خودش راضی است. از اینکه توی بیست و سه سالگی توانسته فوق دیپلمش را بگیرد و انگار دیگر هیچ کار مهمی توی زندگی اش ندارد. هی روی بیست و سه سالگی اش تاکید می کرد و می خندید و احساس رضایت از تک تک سلول هایش می ریخت کف مترو. چقدر آرزوهایش با من فرق داشت. چقدر خواسته هایش، اهدافش، تفکراتش با من فرق داشت. چقدر حتی قیافه اش با من فرق داشت! کنار هم نشسته بودیم اما انگار اندازه این سر تا آن سر قطار با هم فرق داشتیم. آخرش هم قطار رسید به مقصد. او در حالیکه آدامس هندوانه ای اش را می ترکاند و هنوز پای تلفن بلند و از ته دل می خندید پیاده شد، من در حالیکه داشتم فکر می کردم می توانم هفت هشت تا هندوانه دیگر هم با این دو تا دستم بلند کنم یا نه، پیاده شدم...

+ نیکولا 

ماهی آبی

بعضی وقت ها با این یکی شماره ام به آن یکی شماره ام یادداشتی که تازه نوشته ام را پیامک میکنم، بعد دقیقا همان لحظه یادم می رود ک خودم فرستنده هستم. ذوق می کنم و با جهش، پیامک رسیده را باز میکنم!

بعضی وقت ها رژ قرمز می زنم بعد درست همان لحظه یادم می رود رژ زده ام.دستم را می کشم روی لبم و وحشت می کنم از دیدن این همه خون!

بعضی وقت ها عینکم را از توی قابش در می آورم و می زنم به چشمم. بعد درست همان لحظه قاب خالی را نگاه می کنم و از خودم می پرسم: عینکم کو؟!

در مورد حافظه ماهی قرمز ها که حتما شنیده اید؟ اینکه فقط سه ثانیه اتفاقات را یادشان می ماند! بعضی وقت ها جدی جدی فکر می کنم من ماهی آبی شان هستم...

+ نیکولا 

هفتاب نیکولایی (شماره چهارم)

با تاخیر زیاد، بالاخره هفتاب نیکولایی چهارم هم رونمایی شد. این دفعه مجموعه شعر سپید «بادها کجا می میرند» از «حسن آذری» معرفی شده است. برای خرید کتاب می توانید فهرست نمایندگی های فروش در شهر های مختلف را ببینید، یا در نهایت جهت راهنمایی گرفتن برای خرید اینترنتی با پخش ققنوس به شماره 66460099 تماس بگیرید.

برای دیدن هفتاب و آشنایی بیشتر با کتاب، روی تصویر زیر کلیک کنید.


برچسب‌ها: هفتاب نیکولایی
+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر