نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

حافظه لعنتی بلند مدت

شبنم سرگیجه داشت. این را وقتی فهمیدیم که روز پنجم مدرسه وقت گچ آوردن یکهو سرش گیج رفت و افتاد وسط کلاس. ناظم بداخلاقمان ایستاده بود بالای سرش و مثل فیلم‌ها آب می‌پاشید روی صورتش. چشم‌هایش را که باز کرد، صورت اخمو و ابروهای پرپشت خانم ناظم از 20 سانتیمتری زل زده بود بهش. این طرف را نگاه کرد، خانم مدیر. آن طرف، معلم زبان. پشت سرش هم ما 25-30 تا دختر کله مقنعه‌ای زشت خسته با نگاه‌های نگران. بیخود نبود که دوباره سرش گیج رفت و افتاد. حالا این روزها که زیاد سرم گیج می‌رود، حتی اگر کنار پنجره باشم، یا کنج دیوار یا توی حیاط یا وسط کتابفروشی، فرقی نمی‌کند. اول قیافه شبنم و بعد خانم ناظم با ابروهای پرپشت، خانم مدیر، معلم زبان و 25-30 تا دختر کله مقنعه‌ای به ترتیب می‌آید توی سرم و بعد از حال می‌روم...

+ نیکولا 

کبیره

گاهی به سرم می زند بروم خراب بشوم یا مثلا آدم بکشم که لااقل خیالم راحت باشد عذاب هایی که میبینم نتیجه گناهانم است. گناه دارم که بی گناه این همه عذاب بکشم...

+ایمیل ها را با تاخیر زیاد جواب می دهم. پوزش.

+ نیکولا 

زن دوم بودن

من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام مردهای دو زنه را درک کنم. اینکه مرده چه حوصله و توانی دارد برای اداره دو تا زن، یک طرف ماجراست، اینکه زن اول چه اعصابی دارد برای تحمل زن دوم، یک طرف دیگر ماجرا، و اینکه زن دوم چطور می‌تواند با خودش کنار بیاید و برود با یک مرد زن دار ازدواج کند، آن یکی طرف ماجرا! حالا دو تای اول یک چیزی اما این سومی هیچ مدلی توی مغزم فرو نمی‌رفته و نمی‌رود.

البته خواب‌های من، مرا و مغزم را و درک‌کردن یا نکردنم را به هیچ‌جایشان حساب نمی‌کنند. چون من سال‌هاست دارم خواب زن دوم شدن می‌بینم. مثل دیشب، مثل ماه پیش، مثل سال قبل و... دیشب هم خوابش را دیدم. خواب دیدم وبلاگم را خوانده و فهمیده هنوز دوستش دارم و یک نفر را فرستاده واسطه بشود و من را خواستگاری کند. که چی؟ که من بشوم زن دومش! حتی آن‌وقت‌هایی که بچه بودم و او هم بچه بود، همیشه خواب می‌دیدم یک بار ازدواج می‌کند و بعد می‌آید من را می‌گیرد که من زن دوم باشم. صد بار دیگر هم خوابش را دیدم. توی تمام خواب‌ها نه زنش مرده، نه زنش را طلاق داده، نه زنش زن خوبی نیست، من زن دومم و این تمام  چیزی است که هیچ‌وقت توی خواب‌هایم عوض نمی‌شود.

صبح که بیدار شدم گوشی‌ام را گرفتم دستم و عکس عروسی‌اش را باز کردم. داشت می‌خندید. کنار زن اولش نشسته بود و می‌خندید. مثل وقت‌هایی که توی خواب کنار من بود و می‌خندید.مثل وقت‌هایی که توی خواب راستکی یا دروغکی می‌گفت از اول هم من را دوست داشته و می‌خندید. مثل وقت‌هایی که توی خواب من را می‌برد آرایشگاه برای عروس شدن و بعد موهایم را می‌بوسید و می‌خندید.مثل وقت‌هایی که دوتایی می‌خندیدیم و من ککم هم نمی‌گزید که زن دومم. عکسش را چند ثانیه دیگر نگاه کردم، زنش خوشگل بود. دوست نداشتم بمیرد. دوست نداشتم طلاقش بدهد. دوست نداشتم زن بدی باشد. دوست نداشتم از ماجرا حذفش کنم حتی. اما... دوست داشتم من زن اول باشم... 

+ نیکولا 

توریستیسم!

انقدر تنها سفر کردن را دوست دارم که می‌توانم تمام روز در خیالاتم به این فکر کنم که «وقتی بزرگ شم (!) حتما جهانگرد می‌شم.» آن هم نه به خاطر تجربه‌های جدید خوراکی و دیدنی و آشنایی با آدم‌هایی که فرهنگ‌های مختلف دارند. تنها سفر کردن به جاهایی که برایم غریبه‌اند را برای این دوست دارم که می‌توانم هروقت روز با هر تیپی، حتی با شلوار خانگی و بدون آرایش بزنم بیرون و از اینکه هیچ‌کس از دیدنم با آن قیافه تعجب نمی‌کند، خوشحال باشم.

+ نیکولا 

این خط این هم نشان!

«امسال» قول داده مبارک بودنش را بهمان ثابت کند...

+ نیکولا 

کرم شبتابی را می شناسم که رژ می زند...

دیشب تا دیروقت نشسته بودم و داستان می‌خواندم. در واقع داشتم کار می‌کردم. داستان خواندن جزوی از کارم بود و این را هیچ‌وقت اطرافیانم نتوانسته بودند درک کنند. یک جا از زبان یک نفر به اسم بورتون راسکوئه خوانده بودم «چیزی که همسر یک نویسنده هرگز درک نمی‌کند این است که وقتی همسرش از پنجره به بیرون خیره شده، در حال کار کردن است.»و بعد از خواندن این جمله پیش خودم فکر کرده بودم که چقدر «راسکوئه» راستگوئه!!! نه تنها همسر آدم که حتی پدر و مادر و بقیه هم این را درک نمی‌کنند که کسی که کارش خواندن و نوشتن است وقتی روی تختش دراز کشیده و کتاب دستش گرفته، وقتی دارد دفترچه‌اش را خط‌خطی می‌کند، وقتی به دیوار روبرو زل زده، در همه این وقت‌ها دارد کار می‌کند. برای کار کردن که حتما نباید پشت یک میز با لباس رسمی نشست یا از این طرف به آن طرف دوید!

گفتم که تا نصفه‌شب داشتم داستان می‌خواندم و آخرین دانه لواشک بسته‌ای غیر بهداشتی‌ام را لیس می‌زدم که بابا یکدفعه آمد و گفت «هنوز بیداری؟» باباها عادت دارند جمله‌های امری‌شان را با سوال بگویند. انگار توی مدرسه به پسرها فرق جمله دستوری و سوالی را یاد نمی‌دهند که وقتی پدر شدند بتوانند این دو تا را به جای هم به کار ببرند. «هنوز بیداری؟» یعنی «همین الان برو بگیر بخواب!»، «سرپایی؟» یعنی «از تو اتاق عینکمو بیار»، «فردا کلاس داری؟» یعنی «قبل از تاریکی هوا خونه باش» و خیلی چیزهای دیگر. در جوابش گفتم «دارم کار می‌کنم.» اما بابا توی دلش گفت «من شاخ دارم کره‌خر؟» و بعد برگشت توی اتاقش. من هم مانیتور را بستم و چپیدم زیر پتو.

زیر پتو گوشی‌ام را گرفته بودم دستم و کتاب الکترونیک می‌خواندم. خوابم نمی‌آمد. خوابیدن که زور نیست. وقتی این همه وسایل برای بهتر وقت گذراندن اختراع شده چرا آدم باید حتما هشت ساعت بخوابد؟ کاش می‌شد قرصی خورد که میزان خواب آدم را هم جبران کند. در این صورت آدم می‌تواند برود زیر پتو و به جای خوابیدن به این فکر کند که نور گوشی‌اش از آن طرف پتو چه شکلی است؟ مثلا ممکن است شبیه تنها کرم شبتاب دنیا به نظر برسد که به جای باسنش، از کله‌اش نور می‌تابد! اما خب حقیقت این است که نصفه‌شب‌ها کرم شبتاب شدن هم در خانه ما جرم محسوب می‌شود.

 بهتر بود گوشی را بچپانم زیر بالشم و کار دیگری بکنم. مثلا چی؟ مثلا به معشوقه‌هایم(!) فکر کنم. به تمام آدم‌هایی که در طول زندگی‌ام دوست داشته‌ام اولین نفری باشم که عید را بهشان تبریک می‌گویم. ولی خب چه فایده؟ وقتی توی این لیست به زور می‌شد چند تا آدم پیدا کرد و تازه تصویر بابا تمام مدت به صورت محو در پشت‌صفحه‌ی لیست دیده می‌شد که با چشم و ابرو می‌خواست بگوید معشوقه داشتن خوب نیست و دختر خوب که این وقت شب به پسر مردم فکر نمی‌کند!

برای همین باز هم بیخیال شدم و رفتم سراغ یک کار دیگر. به عکس رژ لبی که سه سال بود توی کیفم گذاشته بودم و هی با خودم از این مغازه به آن مغازه می‌بردم تا شبیهش را پیدا کنم فکر کردم. به اینکه حالا کلی رژ لب همرنگ توی خانه داشتم که هیچ‌کدامشان شبیه رژی که عکسش توی کیفم بود، نبودند. به اینکه شاید اگر همان سه سال پیش این رژ را پیدا می‌کردم چقدر زندگی‌ام فرق می‌کرد و دقایقی که در مغازه‌های لوازم آرایشی گذرانده بودم را می‌توانستم جور دیگری بگذرانم! اما یکدفعه به خودم آمدم و با لحنی که بی‌شباهت به لحن حرف‌زدن بابا نبود به خودم گفتم: «خب که چی؟سه ساله دنبالشی؟ حالا هم نشستی ساعت سه نصفه شب به عکس اون دختره جلف اونور آبی فکر می‌کنی؟»

طعم ترش لواشک‌ها داشت سر می‌خورد ته گلویم، کله‌ام سر می‌خورد توی بالش و من سر می‌خوردم توی خوابی که شخصیت اولش  یک کرم شبتاب با رژ هلویی مات بود که شبی تا دیروقت با معشوقه‌اش نشسته بود پای مانیتور و داستان خوانده بود و لواشک خورده بود...

+ نیکولا 

تئوری نویسندگی خیس!

نویسندگی درست شبیه لوله‌کشی می ماند. ساعت کاری ندارد. صبح و شب و تعطیل و غیر تعطیل هم سرش نمی‌شود، چون لوله ترکیده را تا وقتی کامل تعمیر نکنی نمی‌توانی بروی پی زندگی‌ات، وگرنه یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی آب زندگی ات را برده! درست مثل داستان ترکیده که اگر نصفه ولش کنی و بعد برگردی سراغش، می‌بینی کلمه‌هایی را که از مغزت بیرون ریخته بود هیچ جوری نمی‌توانی به داستانت برگردانی. کلمه‌ها هدر می‌روند و تو می‌مانی و یک مغز خیس و داستانی به باد رفته!

+ نیکولا 

گزینه روی میز: قطع رابطه

عید غم‌انگیزترین رویداد سال می‌شود وقتی قرار باشد هر مهمانی که پایش را می‌گذارد توی خانه‌مان، رو کند به مامان و بگوید: «خدا بد نده، چرا انقدر لاغر شدی پس...!؟»

+ نیکولا 

دربست جهنم

داشتم موهام را شانه می‌زدم و همزمان به این فکر می‌کردم که موهام چقدر برای دوست داشته شدن خوبند. چشم‌هام هم همینطور. مخصوصا وقتی کلی پف کرده و قرمز باشند. اصلا این قیافه هپلی‌ام جان می‌داد برای معشوقه بودن. همانطور نصفه نیمه شانه زدن را ول کردم، مانتو را کشیدم تنم و از خانه زدم بیرون. دوست داشتم راه بروم اما انگار پاهام این را نمی‌خواستند. ایستادم کنار خیابان و گفتم «بهار». اولین ماشینی که جلویم ترمز زد سوار شدم. چه فرقی می‌کرد بهار برود یا تابستان! اصلا چه کسی گفته بود من باید بروم بهار؟ دختر هپلی‌ای مثل من توی خیابان بهار چه کار داشت؟ من فقط دلم می‌خواست هوا بخورم. برای همین هم شیشه را تا ته کشیدم پایین و گذاشتم باد برود لای موهای بسته نشده و شانه نزده‌ام. راننده از توی آینه داشت نگاهم می‌کرد. لازم نبود بهش چشم بدوزم یا خودش رک و راست بهم بگوید «ببخشید خانوم من دارم از توی آینه نگاتون می‌کنم» نگاه‌ها بو دارند. مثل عطرهای گران‌قیمت. ردشان را می‌شود تا چندین متر گرفت. همینطور زل زده بود بهم و یکدفعه گفت «اشکالی نداره از اتوبان برم؟» چه اشکالی داشت؟ چرا باید می‌ترسیدم؟ می‌خواست چه کار کند؟ فوقش قرار بود یک دختر هپلی دیگر به فهرست تجاوز شده‌ها و کشته‌شده های این شهر اضافه شود. حالا مقصد بهار باشد یا تابستان. از اتوبان برود یا از روی پل. راننده جوان باشد یا پیر. هیچ‌کدام فرقی نداشت. به جاش سعی کردم سرم را بیشتر از پنجره بیرون کنم و تصویر ته اتوبان را بیاورم توی ذهنم. می‌توانستم بگویم نرود. می‌توانستم مسیر دیگری را برای مردن انتخاب کنم. انگار یک روز که قیافه‌تان هپلی است یک نفر جلوی راهتان را بگیرد و بگوید «ببخشید خانوم. دوست دارید چه طور بمیرید؟» اینکه ترس ندارد. خیلی هم خوب است. تازه گزینه دیگری هم داشتم. راننده دوباره از توی آینه نگاهم کرد و گفت «اشکالی نداره قبلش بریم یه دوری هم بزنیم؟» لابد بعدش می‌خواست پیشنهاد آبمیوه بهم بدهد. چه اشکالی داشت یک نفر توی یک روز آخر زمستانی به یک دختر هپلی پیشنهاد آبمیوه بدهد و بعد او را ته اتوبانی که شاید به بهار برسد، به قتل برساند. باز هم چیزی نگفتم. بوی باد را دوست داشتم. بر خلاف بوی نگاه راننده که این بار داشت می‌پرسید «حالتون خوبه؟» ترسیده بود. من نترسیده بودم. داشتم کیف می‌کردم از باد آخر زمستان لای موهام. هنوز چند متر هم توی دوربرگردان سمت اتوبان نرفته بود که فلاشر زد و دنده عقب گرفت. دوباره پرسید «خوبید؟». جوابی نداشتم بدهم. دختری که قیافه هپلی‌اش جان می‌دهد برای معشوقه بودن و در یک روز آخر زمستانی یک نفر چند گزینه برای مردن می‌گذارد جلوی رویش، جرا باید بد باشد؟ دنده عقب گرفت و از مسیر خیابان اصلی به طرف بهار رفت. دیگر جیزی نگفت. از توی آینه هم نگاهم نکرد. مطمئن بودم دارد من را با لباس سفید تجسم می‌کند. شبیه آن روح افسانه‌ای که کارش سوار شدن به ماشین مرد ها و بردن آن‌ها به جاده مرگ است. حالا او داشت به انتهای اتوبان فکر می‌کرد. به اینکه چقدر تا بهار مانده. به اینکه کدام آبمیوه را بیشتر دوست دارد. یکدفعه زد روی ترمز و گفت «من نمیرم. ببخشید. پیاده شید.»بوی ترسیدنش از بوی نگاهش  هم بیشتر بود. پیاده شدم، در را بستم و شروع کردم به متر کردن عرض خیابان. ماشین‌ها بوق می‌زدند و او هنوز همان کنار ایستاده بود که ببیند ماشینی به من می‌زند یا نه. شاید واقعا یک روح بودم. یک روح هپلی با چشم‌های پف کرده و موهای شانه نزده و لباسی که سفیدش بشتر بهم می‌آمد....

+ نیکولا 

الکی مثلا امتحان الهیه!

همه کسانی که عاشقم می‌شوند، یا سن پدرم را دارند یا پسرم!!! گاهی شک می‌کنم خدا جوان‌های مملکت را دنبال نخود سیاه فرستاده باشد!

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر