نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

دختر بی خطر

شاید بعد از خواندن اسم این مطلب به ذهنتان رسیده باشد که دختر بی خطر لابد کسی است که توی کیفش چاقو و پنجه بوکس ندارد و جیبتان را نمی زند و با یک لگد شما را به درک نمی فرستد، اما سخت در اشتباهید. چون دختر بی خطر در واقع کسی است که خطر هر گونه وابستگی عاطفی را از شما دفع می کند.

دختر بی خطر کسی است که اگر روزی با دوس دخترتان بیرون باشید و او را ببینید، می توانید با خیال راحت برایش دست تکان بدهید و مطمئن باشید چیزی که موجب خراب شدن رابطه شما و عشقتان باشد از زبانش بیرون نمی آید.

 دختر بی خطر کسی است که اگر متاهل باشید، هیچ وقت دلشوره قاطی کردن همسرتان سر رابطه داشتن با او را نخواهید داشت.

دختر بی خطر کسی است که اگر عاشق دختری باشید می توانید همه ماجرا را برایش تعریف کنید و دلتان قرص باشد که نه حسودی می کند، نه زیرابتان را می زند، نه شما را از عاشق شدن منصرف می کند.

دختر بی خطر کسی است که وقتی بهتان می گوید «با ریش خوشگل تری» می توانید مطمئن باشید که با ریش قشنگ تر هستید و پشت حرفش هیچ منظوری نیست.

دختر بی خطر کسی است که در هر وقت روز و هر وقت ماه و هر وقت سال می توانید به چای دعوتش کنید، حالش را بپرسید، ازش بخواهید شعر جدیدش را برایتان بخواند، برایش خاطره تعریف کنید و در کنارش قهقهه بزنید و پشت مقنعه اش را صاف کنید و خیالتان راحت باشد که توهم عاشقی نمی زند و خودش را آویزان گردنتان نمی کند.

دختر بی خطر کسی است که همیشه با شما هست و هیچ وقت مال شما نیست. کسی که شما را از ته دل دوست دارد اما هیچ وقت توقع ندارد از ته دل دوستش داشته باشید. کسی که به «قوربونت بشم» و «عزیزم» و «عشقم» اعتقادی ندارد و فقط و فقط دلش می خواهد «دوستی» را آن جور که در حقیقت هست، ادا کند...

+ نیکولا 

هر شهروند پنج موش، هر موش پنج لقمه!

چند روز قبل یک منبع نمی دانم معتبر یا غیر معتبر اعلام کرد که زیر پای تهرانی ها پنجاه میلیون موش زنده خوار زندگی می کنند. حتی اگر این اعداد و ارقام را هم باور نکنیم و خیلی خوش بین باشیم و نیمه پر لیوان را ببینیم و روزی چهل بار به خودمان بگوییم «مثبت فکر کن»، باز هم تصورش وحشتناک است که با آمدن این موش ها به روی زمین در اثر هر اتفاقی، به هر شهروند تهرانی چیزی در حدود 5 موش می رسد و هر موش می تواند تنها با حدود 5 گاز کلک آن شهروند بنده خدا را بکند! حالا هی من بگویم به موش ها احترام بگذارید، هی شما گوش ندهید. وقتی داشتند همین گوش هایتان را به عنوان دسر می خوردند به حرفم می رسید!

+ نیکولا 

آبی های نرم و ماچیدنی

وقتی می خواهی روی صندلی جلوی ون تاکسی بنشینی، آقایی که هیکلش حداقل شش برابر توست بهت بگوید: «ببخشید خانم. من چون یه ذره تپلم(!) اگه اشکال نداره جلو بشینم...»

وقتی می خواهی بپیچی به کوچه سمت چپی، یک خانم پیر گیگیلی صدایت کند و بگوید: «بیا از اون ور برو. این ور خطر ناکه» بعد تو هی بگویی «خونه مون این وره آخه» و او هی اصرار کند که از آن طرف بروی و دلش نخواهد بگوید می ترسد تنهایی از خیابان رد شود...

وقتی از خستگی روی صندلی اتوبوس ولو شده ای هی خوابت ببرد و هر وقت چشم هایت را باز می کنی، پسر بچه فینگیلی صندلی رو به رویی برایت ماچ بفرستد...

وقتی آخر شب راننده بهت بگوید: «روز خوبی داشته باشین، خدانگهدار»، وقتی فلانی مداد آبرنگی اش را که دست تو جامانده بود بدهد به خودت، وقتی قیافه غریبه ای برایت آشنا باشد و سلام بدهی و با لبخند بگوید: «علیک»...

+ نیکولا 

.

می شد به جای این هیکل هفتاد کیلویی مختلف الاضلاع با این همه عرض و طول و ارتفاع، و هزاران تریلی مشکلات روحی و عاطفی و عشقی و اینها، یک نقطه کوچک باشم که یک بار اتفاقی در یک همجواری ساده دل به یک نقطه دیگر ببندم و بهش بچسبم و دو تایی تبدیل به یک نیم خط کوچک بشویم و تا آخر عمر به خوبی و خوشی در همان کلمه کنار هم زندگی کنیم. نه؟

+ نیکولا 

حرف حساب

مامان (بعد از برگشتن از فروشگاه) :برو اونور حوصلتو ندارما!

من: چرا؟ بده من کیسه ها رو.

مامان: نمی خواد. برو کنار میگم!

من: عه! چرا خب؟

مامان: دختره عین انتر بود. اومده بود خرید. یه دوست پسر داشت شبیه فرانکی. خوش قد و هیکل و خوشگل و با کلااااس!

من: خب به من چه؟

مامان: هیچی. اون وقت تو برو بیست و چهار ساعته بشین پای اون بیلبیلک تق تق تق تایپ کن فکر کن همه عاشقتن! خنگ خدا!

من: !

+ نیکولا 

شبکه کابوس

خواب هایم شبیه برنامه های صدا و سیما شده. هر شب خواب قبرستان می بینم.خواب جنگ. خواب جسد و سرهای بریده و گریه و غسالخانه. در خوشبینانه ترین حالت ممکن  و حتی وسط خواب های خنده دارم، حداقل یک بیمارستان هست....

+ نیکولا 

پناهگاه

مادرهایی که بیشتر وقتشان را در آشپزخانه می گذرانند، عاشق ظرف شستن و سبزی خرد کردن و بوی پیاز گرفتن نیستند. آنها فقط نسبت به بقیه مادرها، احساس غریبگی بیشتری به شوهر و بچه هایشان دارند...

+ نیکولا 

جنگ یک زهرمار واقعی است، چه توی غزه باشد، چه کوبانی، چه بورکینافاسو!

دوستم که کرد عراق است، گوشی اش را می گیرد طرفم و عکس دختربچه ای را نشانم می دهد: «دخترمه». بچه خوشگی است. از همان کردهای چشم ابرو قشنگی که آدم را وسوسه می کنند به ازدواج و بچه دار شدن. ولی من باز هم دلم نمی خواهد بچه دار شوم. حتی اگر بتوانم همه هزار دلیل قبلی را حل و فصل کنم، حتی اگر از پس همه نیازهای مادی و معنوی اش بر بیایم، حتی اگر بتوانم پاسخگوی همه سوالاتش باشم، باز هم یک جا کم می آورم. وقتی دخترم رو کند به من و بپرسد :« آدما چرا می جنگن؟» واقعا جوابی ندارم. فقط می توانم نگاهش کنم و مثل خیلی از مادرها شانه هایم را بالا بیندازم.

همیشه فکر می کردم که جنگ وحشتناک ترین اتفاق زندگی بشریت است. البته اگر بشود اسمش را اتفاق گذاشت. دوستم می گوید: «شما صبح تا شب توی اخبار داعش رو نشون میدید و می ترسید. ولی ما عادت کردیم!» فکرش را که می کنم می بینم از خود جنگ وحشتناک تر، عادت کردن به جنگ است. عادت کنی یکهو بیایند همسایه تان را بگیرند و سرش را ببرند. عادت کنی از چند کیلومتری خانه تان صدای بمب و خمپاره و مسلسل بیاید. عادت کنی به استرس داشتن، به هر روز منتظر مرگ بودن، به در به در شدن...

من دوست ندارم بچه دار بشوم. حتی اگر مطمئن باشم بچه ام دختر چشم ابرو قشنگی می شود که همه را وسوسه به بچه دار شدن می کند. دلم نمی خواهد مثل همین دوست کردم یک روز که دخترم پرده را زده کنار تا خیابان را نگاه کند، بهش بگویم: «اونجا رو می بینی؟ ته همین خیابونی که خون ریخته. من و بابات اولین بار اونجا همدیگه رو بوسیدیم» و بعد دست دخترم را بگیرم و بروم یک کشور دیگر که قرمزی جنگ توی ذهن بچه ام کمرنگ تر بشود.من این را دوست ندارم...

+ نیکولا 

ما ضایع ها

ما دو تا نشریه ایم که توی یک دفتر کار می کنیم. البته این چیز عجیبی نیست. چیز عجیبش این است که ما نه تنها شباهتی به هم در هیچ یک از حوزه های کاری و علایق و توانایی هایمان نداریم بلکه عین سیبی هستیم که از وسط نصف شده اما نصفش را کرم خورده و نصف دیگرش گندیده. همین قدر خوب و دوست داشتنی!

اتاق بغلی ها آدم های خیلی باکلاسی هستند! انقدر با کلاس که وقتی در ورودی را باز می کنند مستقیم زل می زنند توی چشم های ما و بدون اینکه سلام بدهند به اتاق خودشان می روند. آنها انقدر با کلاسند که حتی وقتی می خواهند از انبار (که اتفاقا در آن هم توی اتاق ما باز می شود) چیزی بردارند بدون گفتن اهم، اوهوم، یالا(!)، هوی، پخ و هر واکنش دیگری وارد شده و چیز خود را بر می دارند و می روند. البته ما تا مدت ها فکر می کردیم که اتاق بغلی ها از دوستان عزیز و معلولی هستند که توانایی صحبت ندارند یا تارهای صوتی شان مشکل دارد ولی بعد ها فهمیدیم که  مشکلی ندارند جز باکلاسی!!!

اتاق بغلی ها نه تنها تارهای صوتی شان به درستی کار می کند بلکه بیش فعالی صوتی هم دارند. یعنی چه؟ یعنی با صدای بلند و بسیار رسا، تنها پس از عبور از جلوی اتاق ما شروع به صحبت می کنند و حتی یک ثانیه هم نمی گذارند ما از صحبت های دلنشین شان بی بهره شویم. البته ما معمولا چیزی نمی فهمیم. آخر می دانید؟ اتاق بغلی ها نه تنها با کلاسند بلکه بسیار هم روشنفکر هستند و تمام مدت در مورد مسائل مهمی از قبیل اسارت عقل، رقیت سکوت و جمود و ابعاد و موانع هرمنوتیک غربی(!) صحبت می کنند، در حالیکه ما ترجیح می دهیم وقت های آزادمان را به شنیدن صدای شماعی زاده یا تعریف کردن خاطره شکست های عشقی متعددمان بگذرانیم.

اتاق بغلی ها در کنار باکلاس و روشنفکر بودن، بسیار خفن هم هستند. به طوری که هر روز برای تقویت تارهای صوتی خود چندین پاکت سیگار در محیط بسته می کشند و دود آن را از طریق کانال کولر و دیگر راه های موجود نظیر هواکش برای ما می فرستند که ما هم در راه خدا حداقل به طور غیر مستقیم یک ذره مثل آنها خفن بشویم. البته ما از این موقعیت حداکثر استفاده را کرده و منتظر می مانیم تا مرد جوان خوشتیپ همسایه پایینی بیاید و بگوید «خفه شدیم، به همکاراتون بگین سیگار نکشن!» و حسابی او را نگاه کنیم!

به هر حال ما با اتاق بغلی ها زمین تا آسمان فرق داریم. برای همین مثل ضایع ها هر روز به همه بلند بلند سلام می دهیم. می خندیم. در مورد حراج فصل آدیداس و آخرین کتابی که خوانده ایم (و ربطی هم به هرمنوتیک غربی ندارد!) حرف می زنیم و هر روز با خودمان لواشک غیر بهداشتی و شکولات و ماکارونی به سر کار می بریم. آخر می دانید؟ ما نه با کلاسیم. نه روشنفکریم. نه خفن!  

+ نیکولا 

بعد از خواندن این پست کمی قر بدهید!

وقتی کتیبه های باستانی را می خوانیم، توی اکثرشان نوشته: «خدا آسمان را آفرید، زمین را آفرید، انسان را آفرید، و شادی را برای انسان آفرید...» سوالی که پیش می آید این است که پس چرا 99 درصد ما شاد نیستیم؟

جواب های ممکن می تواند این باشد که ما انسان نیستیم، کتیبه ها جعلی است، جمله بعدی کتیبه یعنی «ولی سریع پشیمان شد و شادی را از او گرفت!» پاک شده است، آن وقت ها نمی فهمیدند دیر آمدن اسمس دوست پسر آدم چقدر غمناک است(!) و... جا دارد در ادامه سوال قبلی این را هم بپرسیم که واقعا به کجا داریم می رویم و آیا هدف ما از آفرینش این بوده است؟!

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر