نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

مشترک مردانه

بسیاری از مردها، چه سبیل داشته باشند چه نداشته باشند، چه مو فرفری باشند چه کچل، چه قد بلند باشند چه قد کوتاه، چه تحصیلکرده باشند چه بی سواد، چه در بهترین نقطه پایتخت زندگی کنند چه در یک روستای خوش آب و هوای کوچک، چه متاهل باشند و چه مجرد، یک ویژگی مشترک دارند و آن این است که بدون کوچک ترین توجهی به موضوع مهم مهارت های زندگی و کارکردهای "سلام همراه با لبخند" در اولین برخورد با دختری که سلام همراه با لبخند بهشان تحویل می دهد، فرض را بر این می گذارند که دختره عاشقشان شده. خب حتما این را هم می دانید که در اکثر مواقع وقتی رابطه ای به عاشق شدگی یا توهم عاشق شدگی ربط پیدا کند، فرقی ندارد طرف سبیل داشته باشد یا نه، موفرفری باشد یا نه، قد بلند باشد یا نه، تحصیلکرده باشد یا نه، پایتخت نشین باشد یا نه، مجرد باشد یا نه، در هر صورت رابطه با یک خداحافظی بدون لبخند و خیلی زود به پایان خواهد رسید!

+ نیکولا 

منقضی!

بعد از دیدن ناگهانی این شی در جیب پشتی کوله پشتی خود، احساس بطری شیری را داشتم که بعد از چندین روز از پستوهای یخچال پیداش می کنند. احساس ترشیدگی، کپک زدگی و تغییر رنگ سطحی حتی! راستی با آدمی که تاریخ انقضاش گذشته باشد چه می کنند...؟!

+ نیکولا 

که کاش زودتر بگذرند

روزهایی هم در زندگی هست که به جای فکر کردن به «اگه فلانی مال من بود چی می شد؟ اگه فلان کار رو می کردم چقدر خوب بود! اگه فلان چیزو داشتم چه کیفی می داد! » به این فکر می کنید که «حالا هم که مال من نیست اتفاق خاصی نیفتاده! اگه این کارها رو هم انجام ندم چیزی نمی شه ها! از نداشتن فلان چیز هم که نمی میرم. میمیرم؟!» و این روزها، همان روزهای گند بی تفاوتی اند!

+ نیکولا 

دختر باید موهاش بلند باشه

همیشه بحث مو که می شود دختر ها ادعا می کنند موهایی داشته اند تا اینجا (اشاره به کمر!) که به دلایل مختلفی مثل عوض شدن مد، موخوره یا هر چیز دیگر مجبور شده اند کوتاهشان کنند. اتفاقا من هم تا همین چند سال پیش موهایی داشتم تا اینجا (باز هم اشاره به کمر!). یک روز صبح بلند شدم و احساس کردم نیازی به موهایم ندارم. برای همین بدون اینکه از کسی بپرسم آخرین مد مو چیست یا مویی که موخوره ندارد به چه دردی می خورد، رفتم توی حمام، موهایم را از وسط فرق باز کردم، بعد با قیچی خرچ خرچ بریدم تا زیر گوش هایم. بعد هم مامان را صدا کردم که بعد از تعجب کردن از دیدن موهای ریخته شده کف حمام و دادن چند تا فحش درست و حسابی بیاید پایین موهایم را صاف کند!

دیشب هم درست قبل از خواب و وقتی کلیپسم به سرم فشار می آورد به همین نتیجه رسیدم که موهایم کارآیی زیادی ندارد. شب بود و پلک هام باز نمی شد. تا صبح صبر کردم. صبح قیچی به دست به سمت حمام می رفتم که مامان چندین بار و با صدای خیلی بلند داد زد «دختر "باید" موهاش بلند باشه. فهمیدی؟»

قیچی را گذاشتم سر جایش و هنوز دارم به این فکر می کنم که دختری مثل من چرا باید موهایش بلند باشد؟ وقتی هیچ مهمانی دوستانه ای نمی رود که موهایش را درست کند، وقتی هر سه سال یک بار عروسی دعوت می شود و آن هم انقدر نسبتش دور است که ترجیح می دهد شال سرش کند، وقتی سر کار و دانشگاه هم موهایش را مدل نمی دهد، وقتی توی خانه هر دفعه بعد از دوش گرفتن موهایش را مثل گلوله جمع می کند پشت سرش تا نوبت شانه بعدی، وقتی هیچ وقت بوسیده نمی شود که وقت بوسیده شدن دست های کسی برود لای موهایش، وقتی هیچ کس را ندارد که از او عکس هایی با موی بافته، با موی باز، با موی فر و صاف و کج و بسته بیندازد! همچین دختری واقعا چرا "باید" موهایش بلند باشد؟ هان؟؟؟

+ نیکولا 

آدمی که می خواهد همخوابه یک گرگ باشد!

حس بره ای را دارم که از عمد می رود چمن های دم لانه یک شغال را می خورد. حس مگسی که روی مگش کش می نشیند. گورخری که کنار بیشه شیرها جفتک می اندازد. موشی که سال هاست با تکنولوژی تله موش آشنا شده اما باز هوس پنیر می زند به سرش. جوجه ای که با سبیل های گربه گیتار می سازد. خرسی که تجربه پرواز را دوست دارد. سگی که هر روز عرض اتوبان را با پنجه هایش متر می کند. پرستویی که لبه پنجره شکارچی ها لانه گلی می سازد. کرمی که برای گنجشک ها به نشانه سلام سر تکان می دهد... بس بود یا باز هم احساسم را توضیح بدهم ؟

+ نیکولا 

و باله اش را می گذارد روی شانه ام و می گوید «بیخیال»!

همین روزها می روم دانشگاه دنبال کارهای فارغ التحصیلی ام. مثل همیشه سر خیابان 16 آذر پیاده می شوم. از در همیشگی می روم تو. از جلوی دانشکده فنی رد می شوم و بعد از گذشتن از مسجد و انجام دادن روال اداری می روم همان جای همیشگی. کنار استخر ماهی ها می نشینم. به تو اسمس نمی دهم که کجایی. ده بار برای شوخی شماره ات را نمی گیرم و قطع نمی کنم. قبل از آمدنت با ناخن چسب های کاغذ کادوی هدیه ات را محکم نمی کنم. موهایم را توی صفحه ی گوشی ام درست نمی کنم. لب هایم را برای یکدست شدن رژم به هم نمی مالم. تا برسی نمی روم از بوفه داروسازی آب سیب بخرم. وقتی می آیی دوربین به دست از آمدنت، از خندیدنت، از پریدنت از روی جدول، از دست تکان دادنت عکس نمی گیرم. تو نمی گویی چقدر لاغر شده ام و من ذوق نمی کنم. برای بیرون رفتن چهارشنبه بعدی مان نقشه نمی کشیم. تو تاکید نمی کنی که رژ قرمز بزنم. من نمی خواهم که همان پیراهنی که برایت خریده ام را بپوشی. تو محکم اما یواشکی دست هایم را فشار نمی دهی. من از ته دل لبخند نمی زنم. آقایون دوربینی حراست به ما حسودی نمی کنند. گربه ها کنار پایمان برای گرفتن سیب زمینی سرخ کرده صف نمی کشند. من ساعت گوشی ام را نگاه نمی کنم. تو نمی گویی «گور بابای کلاس». به فلسفه توی سوراخ نیفتادن ماهی های استخر فکر نمی کنیم. همان استاد همیشگی، درست سر همان ساعت همیشگی از جلوی ما رد نمی شود. من از اینکه آینه دستشویی دانشکده ادبیات آدم ها را قشنگ تر از آینه ساختمان تشریح نشان می دهد حرف نمی زنم. تو اسم گل های دارویی توی حیاط را به بچه های کلاس نسبت نمی دهی. دو تایی قهقهه نمی زنیم. فقط چند ساعت می گذرد و من همچنان کنار استخر می نشینم و وقتی سردسته ماهی ها آمد و سراغت را گرفت، سکوت می کنم. راستی ماهی هایی که عقلشان می رسد قبل از رسیدن به سوراخ های دیواره دور بزنند، حتما معنی سکوتم را می فهمند. نه؟

+ نیکولا 

بی داماد...

هشت ساله بود. یک هشت ساله ظاهرا خوشبخت که همه چیزهایی که آرزوی روزهای بچگی خیلی از ما بود را به لطف پول پدرش داشت. آن روز کلی از مداد رنگی های مارک دار خارجی اش را گرفته بود دستش و آمده بود خانه ما. مادرش رفته بود دکتر برای عمل زیبایی. پدرش هم طبق معمول مشغول حساب و کتاب. آمده بود و وقتی گفته بودم «خوبی؟» لبخند کمرنگی تحویلم داده بود. «بله» و وسایلش را جلوی تلویزیون ولو کرده بود. شروع کرده بود به نقاشی کشیدن. دختری با پیراهن بلند. نه از آن دخترهایی که از یک گردالی و چهار تا خط درست می شوند. یک دختر واقعی کشیده بود، با همه خط های منحنی بدنش. بعد با همان مداد سیاه شروع کرده بود به رنگ کردنش...

جرئت نکرده بودم چیزی بگویم. حالتش مثل همیشه نبود. ساکت بود. بر خلاف بقیه روزها صد بار از من نپرسیده بود «منم میرم جهنم؟ اگه آدم قلب مهربونی داشته باشه ولی نماز نخونه چی میشه؟ اگه یکی عاشقم بشه ولی من دوسش نداشته باشم و اون مریض شه، تقصیر منه؟» فقط هی مداد سیاهش را بیشتر فشار داده بود و من ترسیده بودم چیزی بگویم. یکدفعه سرش را گرفته بود بالا «من هیچ وقت عروسی نمی کنم». با تعجب گفته بودم «چراااا؟» بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داده بود: «اگه عروسی کنم و بعد با شوهرم دعوام شه، بچه مون خیلی غصه می خوره. و این برای یه بچه خیلی بده که همش نگران جدا شدن پدر و مادرش باشه». هیچ حرفی نداشتم بزنم. شاید باید مداد سیاه دیگری بر می داشتم و در رنگ کردن لباس پر چین عروس نقاشی اش کمک اش می کردم...

+ نیکولا 

تابستان خود را چگونه بگذرانید

یک وقت هایی در زندگی هست که برای خودتان برنامه سینما می ریزید و کلی خوشحالی می کنید. بعد برای اینکه چه کسی را همراه خودتان ببرید، هزار تا گزینه مختلف را مد نظر قرار می دهید و از اینکه یک آدم اجتماعی هستید کلی احساس غرور می کنید. اما همه چیز همین جا تمام نمی شود. نمی خواهم ناراحتتان کنم اما همین که برنامه یک نفر از آن هزار نفر را هم نمی دانید و خبر ندارید کدام یکی می تواند شنبه ها شما را برای فیلم دیدن همراهی کند، یعنی حتی یک دوست صمیمی هم ندارید! پس بهتر است به جای برنامه ریختن و خوشحالی الکی به بقیه کارهایتان برسید و صبر کنید تا دی وی دی فیلم مورد نظر وارد بازار شود و بعد تخمه بخرید و بنشینید با تنهایی تان در خانه دو تایی فیلم ببینید!

+ نیکولا 

شتری از نوع براق!

رفته بودم فروشگاه لوازم آرایشی که رنگ موی موقتی بخرم. آقاهه گفت قوطی های نمونه اش پشت شیشه ویترین روبروست. نگاه کنم و رنگ مورد نظرم را بگویم تا برایم از قفسه پشت سر خودش بیاورد. پشت شیشه را که نگاه کردم یک عالمه شیشه های شکل هم با یکی دو درصد تفاوت رنگ دیدم. به آقاهه گفتم «یه نسکافه ای بدین لطفا». رفت توی قفسه های پشتی و یک قوطی قهوه ای آورد « گفتم. نه این که قهوه ایه. اون یکی». گفت « این قهوه ای نیست ها. نسکافه ایه. شما کاراملی می خواید؟» و یک قوطی دیگر را آورد. گفتم «نه، اینو می خوام» گفت «از اینجا نمی بینم. حتما منظورتون رنگ کارتونیه». و دوباره قوطی بعد را برایم آورد. گفتم «نه آقا. اینو می خوام. اینی که بغل اون قهوه ایه است.» گفت «آهان فهمیدم. بژ متوسط رو می خواید. تیره و روشنش زیاد فروش نداره ولی اینی که انتخاب کردید خیلی طرفدار داره» و رفت و بعد از یک دقیقه با یک قوطی دیگر آمد. حسابی کلافه شده بودم از این همه رنگ جدید. کوچک تر که بودم رنگ ها را فقط با "تیره و روشن" معرفی می کردیم. قهوه ای روشن، قهوه ای تیره! دستم را گذاشتم روی شیشه و گفتم «میشه کله تونو بیارید اینور ببینید؟ اینو می خوام. اینی که رنگش شتری براقه!» یارو گردنش را کشید جلو و به شیشه ای که برچسب نداشت نگاه کرد و گفت «شتری براق! احسنت. عجب تعبیر قشنگی! خودمونم نمی دونستیم این چه رنگیه! ممنون از کمکتون» و اینگونه بود که من را به عنوان مبدع رنگ شتری براق در تاریخ ثبت کردند!!!

+ نیکولا 

مادیان هستم، 22 ساله از تهران!

اینکه یک دختر خوابش نبرد چیز عجیبی نیست. اینکه استرس و نگرانی و کار مهم هم نداشته باشد و باز خوابش نبرد هم عجیب نیست. حتی اینکه یکسره بنشیند پای کامپیوتر و تا نصف شب عکس اسب هایی با نژاد های مختلف را نگاه کند هم شاید عجیب نباشد. اینکه این وسط اسبی را ببیند که بیش از حد شبیه خودش است هم آنقدر ها که به نظر می رسد عجیب نیست. قضیه آنجایی عجیب و بودار می شود که فکر اسب نر جوانی بیفتد توی سرش و دیگر نگذارد دختره تا صبح پلک روی هم بگذارد...

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر