نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

مرام چرکی!

پسرهای نوجوان را به طرز عجیبی دوست دارم. شاید یک جور مرض باشد دست خودم که نیست. دلم می خواهد خاله همه شان باشم. برای همین وقتی یک عالمه پسر دبیرستانی کج و کوله و تازه به بلوغ رسیده با صدای گوش خراش می بینم، به جای ایش و ویش کردن، جلو می روم و کلی سر به سرشان می گذارم. حس می کنم پشت آن جوش های سر سیاه و سر سفید دوره نوجوانی این پسر ها، معرفت و مرامی هست که در تمام وجود مردهای سبیل کلفت با تجربه نیست!

+ نیکولا 

خوشبختی های بند انگشتی

وقتی یک نفر در صف بی آر تی، توی سلف غذاخوری، وسط له شدگی مترو، توی یک نشست تخصصی، بین دو تا نماز مسجد دانشگاه یا هر جای دیگری یک دفعه می آید به طرفم و می گوید: « عه! آبی خانم. تو همون نیکولایی؟» چنان ذوقی می‌کنم که بی شک ملکه الیزابت بعد از این همه سلطنت تجربه اش نکرده...

+ نیکولا 

شهر تو...

دارم به شهری می روم که تو از تک تک باجه هایش به من زنگ زده ای، از تک تک دفاتر پستش برایم نامه فرستاده ای، توی همه کوچه هایش وقت قدم زدن هایت با من حرف زده ای، از مغازه های کوچک و بزرگش برایم هدیه خریده ای و لابد وقت نبودنم غصه هایت را با دار و درخت هایش هم در میان گذاشته ای. من دارم به شهری می روم که همه اجزایش با انگشت نشانم می دهند و در گوش هم پچ پچ می کنند. دارم به جایی می روم که یک شهر مرا می شناسد اما من از همه شهر فقط تو را. آن هم با فعل ماضی. و این حس قشنگی نیست. می فهمی؟

+دارم می روم سفر. طبیعی است که ایمیل ها را  4-5 روزی با تاخیر جواب بدهم. به دل نگیرید لطفا. اگر اینترنت بود که یک چیزهایی می نویسم و اگر هم نبود، این وبلاگ خودش هر روز به روز می شود. زود برمی گردم، اگر قسمتم این باشد که برگردم.

+ نیکولا 

یک روز در تاریخ می نویسند...

در گذشته های دور و در سرزمینی واقع در جنوب غربی آسیا، مردمی زندگی می کردند که در تمام معابر خود پله برقی نصب می کردند اما هر وقت می خواستند بروند بالا فقط پله های پایین کار می کرد و هر وقت می خواستند بروند پایین، فقط پله های بالا! مردمی که همگی عقل کل بودند و پیش خودشان حساب کرده بودند که اگر روی پله های برقی روشن راه بروند، حدود پنج-شش ثانیه زودتر می رسند و اگر روی پله های برقی خاموش راه بروند، حدود 5-6 پله کمتر راه در پیش دارند! مردمی که روی پله برقی همدیگر را هل می دادند، جیب هم را می زدند، برای هم ماچ می فرستادند، دخترهای پله بالایی یا پایینی را دست مالی می کردند، از همدیگر روی پله ها سبقت می گرفتند، دکمه خاموش کننده پله مسیر مخالف را می زدند و هرهر می خندیدند و در کل مردمی بسیار فرهیخته و شاد بودند!

+ نیکولا 

دختر بی خطر

شاید بعد از خواندن اسم این مطلب به ذهنتان رسیده باشد که دختر بی خطر لابد کسی است که توی کیفش چاقو و پنجه بوکس ندارد و جیبتان را نمی زند و با یک لگد شما را به درک نمی فرستد، اما سخت در اشتباهید. چون دختر بی خطر در واقع کسی است که خطر هر گونه وابستگی عاطفی را از شما دفع می کند.

دختر بی خطر کسی است که اگر روزی با دوس دخترتان بیرون باشید و او را ببینید، می توانید با خیال راحت برایش دست تکان بدهید و مطمئن باشید چیزی که موجب خراب شدن رابطه شما و عشقتان باشد از زبانش بیرون نمی آید.

 دختر بی خطر کسی است که اگر متاهل باشید، هیچ وقت دلشوره قاطی کردن همسرتان سر رابطه داشتن با او را نخواهید داشت.

دختر بی خطر کسی است که اگر عاشق دختری باشید می توانید همه ماجرا را برایش تعریف کنید و دلتان قرص باشد که نه حسودی می کند، نه زیرابتان را می زند، نه شما را از عاشق شدن منصرف می کند.

دختر بی خطر کسی است که وقتی بهتان می گوید «با ریش خوشگل تری» می توانید مطمئن باشید که با ریش قشنگ تر هستید و پشت حرفش هیچ منظوری نیست.

دختر بی خطر کسی است که در هر وقت روز و هر وقت ماه و هر وقت سال می توانید به چای دعوتش کنید، حالش را بپرسید، ازش بخواهید شعر جدیدش را برایتان بخواند، برایش خاطره تعریف کنید و در کنارش قهقهه بزنید و پشت مقنعه اش را صاف کنید و خیالتان راحت باشد که توهم عاشقی نمی زند و خودش را آویزان گردنتان نمی کند.

دختر بی خطر کسی است که همیشه با شما هست و هیچ وقت مال شما نیست. کسی که شما را از ته دل دوست دارد اما هیچ وقت توقع ندارد از ته دل دوستش داشته باشید. کسی که به «قوربونت بشم» و «عزیزم» و «عشقم» اعتقادی ندارد و فقط و فقط دلش می خواهد «دوستی» را آن جور که در حقیقت هست، ادا کند...

+ نیکولا 

هر شهروند پنج موش، هر موش پنج لقمه!

چند روز قبل یک منبع نمی دانم معتبر یا غیر معتبر اعلام کرد که زیر پای تهرانی ها پنجاه میلیون موش زنده خوار زندگی می کنند. حتی اگر این اعداد و ارقام را هم باور نکنیم و خیلی خوش بین باشیم و نیمه پر لیوان را ببینیم و روزی چهل بار به خودمان بگوییم «مثبت فکر کن»، باز هم تصورش وحشتناک است که با آمدن این موش ها به روی زمین در اثر هر اتفاقی، به هر شهروند تهرانی چیزی در حدود 5 موش می رسد و هر موش می تواند تنها با حدود 5 گاز کلک آن شهروند بنده خدا را بکند! حالا هی من بگویم به موش ها احترام بگذارید، هی شما گوش ندهید. وقتی داشتند همین گوش هایتان را به عنوان دسر می خوردند به حرفم می رسید!

+ نیکولا 

آبی های نرم و ماچیدنی

وقتی می خواهی روی صندلی جلوی ون تاکسی بنشینی، آقایی که هیکلش حداقل شش برابر توست بهت بگوید: «ببخشید خانم. من چون یه ذره تپلم(!) اگه اشکال نداره جلو بشینم...»

وقتی می خواهی بپیچی به کوچه سمت چپی، یک خانم پیر گیگیلی صدایت کند و بگوید: «بیا از اون ور برو. این ور خطر ناکه» بعد تو هی بگویی «خونه مون این وره آخه» و او هی اصرار کند که از آن طرف بروی و دلش نخواهد بگوید می ترسد تنهایی از خیابان رد شود...

وقتی از خستگی روی صندلی اتوبوس ولو شده ای هی خوابت ببرد و هر وقت چشم هایت را باز می کنی، پسر بچه فینگیلی صندلی رو به رویی برایت ماچ بفرستد...

وقتی آخر شب راننده بهت بگوید: «روز خوبی داشته باشین، خدانگهدار»، وقتی فلانی مداد آبرنگی اش را که دست تو جامانده بود بدهد به خودت، وقتی قیافه غریبه ای برایت آشنا باشد و سلام بدهی و با لبخند بگوید: «علیک»...

+ نیکولا 

.

می شد به جای این هیکل هفتاد کیلویی مختلف الاضلاع با این همه عرض و طول و ارتفاع، و هزاران تریلی مشکلات روحی و عاطفی و عشقی و اینها، یک نقطه کوچک باشم که یک بار اتفاقی در یک همجواری ساده دل به یک نقطه دیگر ببندم و بهش بچسبم و دو تایی تبدیل به یک نیم خط کوچک بشویم و تا آخر عمر به خوبی و خوشی در همان کلمه کنار هم زندگی کنیم. نه؟

+ نیکولا 

حرف حساب

مامان (بعد از برگشتن از فروشگاه) :برو اونور حوصلتو ندارما!

من: چرا؟ بده من کیسه ها رو.

مامان: نمی خواد. برو کنار میگم!

من: عه! چرا خب؟

مامان: دختره عین انتر بود. اومده بود خرید. یه دوست پسر داشت شبیه فرانکی. خوش قد و هیکل و خوشگل و با کلااااس!

من: خب به من چه؟

مامان: هیچی. اون وقت تو برو بیست و چهار ساعته بشین پای اون بیلبیلک تق تق تق تایپ کن فکر کن همه عاشقتن! خنگ خدا!

من: !

+ نیکولا 

شبکه کابوس

خواب هایم شبیه برنامه های صدا و سیما شده. هر شب خواب قبرستان می بینم.خواب جنگ. خواب جسد و سرهای بریده و گریه و غسالخانه. در خوشبینانه ترین حالت ممکن  و حتی وسط خواب های خنده دارم، حداقل یک بیمارستان هست....

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر