نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

یک عاشقانه منطقی

قسمت اول: کسی که از زندگی ات رفته و دلش برایت تنگ نمی شود، دل ندارد.

قسمت دوم: کسی که دل ندارد، آدم نیست.

نتیجه: کسی که از زندگی ات رفته و دلش برایت تنگ نمی شود، آدم نیست!

 

+پیج فیسبوک نیکولای آبی بالاخره راه افتاد. آنهایی که می دانند به آنهایی که نمی دانند خبر بدهند...: پیج فیسبوک نیکولای آبی

+داستانم را در یادبان بخوانید. کلا یادبان را با جان و دل بخوانید که با جان و دل می نویسیم اش...

+ نیکولا 

دروغگو دشمن خداست

توی زندگی به "چرایی" هر چیزی که فکر کنی و ته و تویش را در بیاوری بالاخره علتش را پیدا می کنی . حداقل به یک نتیجه ای می رسی که قانعت کند و بیخیال آن موضوع بشوی و بروی سراغ یک چیز دیگر برای پر کردن مغزت. اما من در تمام طول عمرم، با اینکه مدت ها به این مساله فکر کرده ام هیچ نتیجه قانع کننده ای برایم حاصل نشده. منظورم کدام مساله است؟ دروغ را می گویم. اینکه چرا آدم ها دروغ می گویند و اگر نگویند چه می شود و اولین کسی که دروغ گفت چه کسی بود؟

یک جایی توی یک پایان نامه درباره تاریخ ایران باستان خوانده بودم که هخامنشی ها دروغگو ها را اعدام می کردند (درست و غلطش را فعلا نمی دانم). یعنی این مساله که خیانتکار یا سارقی را به خاطر خدماتی که برای کشور انجام داده ببخشند و مجازات نکنند ممکن بود، ولی هیچ تخفیفی برای دروغگویی که دروغگو بودنش ثابت شده قائل نمی شدند و بدون استثنا اعدامش می کردند.

با همه بحث هایی که این روزها سر اعدام وجود دارد، با همه بحث های کرامت انسانی و حقوق بشری و غیره، اما شدیدا دلم می خواست هنوز هم در دوره ای زندگی می کردم که برای دروغ مجازاتی (هرچند کوچکتر از اعدام) قرار داده باشند. از آنجایی که بشر اصولا تا زور بالای سرش نباشد کاری نمی کند، شاید در آن صورت خیلی از دروغ هایی که هر روزه در حال شنیدنشان هستیم، دیگر وجود نداشت. شاید انقدر راحت برای هر چیزی مثل احوال پرسی های روزانه، دروغ نمی گفتیم. شاید انقدر در مورد دوست داشتن یا نداشتن آدم ها، خوشحال شدن یا نشدن از دیدن کسی، سفرهایمان به مناطق مختلف، موفق بودنمان در عرصه های مختلف فرهنگی و ورزشی و علمی، و خیلی چیزهای دیگر حرف های "الکی" یا همان "دروغکی" نمی زدیم. شاید حتی راحت تر بار اشتباهاتمان را به گردن می گرفتیم و این را باور می کردیم که بهتر است یک بی سواد، یک فقیر، یک دست و پا چلفتی یا حتی یک قاتل باشیم تا یک دروغگو!

+ نیکولا 

سلام

آدم هایی که سلام نمی کنند یعنی دوست ندارند به چشم هایتان نگاه کنند، لبخند بزنند، بگویند "چه هوای خوبی" و بعد اسم تان را بپرسند. دوست ندارند بدانند شما چند سالتان است و وقت هایی که بیکارید ساز می زنید یا پیاده روی می کنید، دوست ندارند بدانند چه جور کتاب هایی می خوانید. حتی انقدر کنجکاو نیستند که بپرسند متاهل اید یا مجرد. آدم هایی که سلام نمی کنند محال است یک روز عاشقتان بشوند!

+ نیکولا 

من لیدی گاگا نیستم

اگر لیدی گاگا بودم لابد الان همانطور که روی شکم دراز کشیده بودم تا یک نفر با سنگ ولرم پشت بازوهایم را ماساژ بدهد و یک نفر دیگر ناخن هایم را ترمیم کند، باید به هشت تا مصاحبه مختلفم فکر می کردم، با بیست و پنج نماینده برند های لباس قرار تنظیم می کردم، به منشی ام می گفتم به مدیر آرایشگر های خصوصی ام زنگ بزند و بگوید رنگ موهایم در سه کنسرت بعدی چه طور خواهد بود، برنامه ساخت کلیپ هایم را با برنامه ریز فنی ام چک می کردم، در جواب مسئول روابط عمومی ام که می گفت "چهارصد و شصت و پنج هزار کامنت توی 24 ساعت گذشته داشتین" می گفتم "خب که چی. گمشو به کارات برس". همانطور که روی شکم دراز کشیده بودم به خانه ام نگاهی می انداختم و حس می کردم برایم کوچک است و باید یک خانه چند هزار متر بزرگ تر بخرم. ساعت حضور عکاس ها را دو ساعت به تعویق می انداختم، می گفتم که حوصله بررسی چک ها را ندارم و همه را یک سره تایید می کردم. به همان دختره که داشت ماساژم می داد می گفتم کمرم می خارد و باید کمرم را در نقطه سمت راست نیمه پایین ستون فقراتم بخاراند، به خدمتکارم که لباس برادرزاده اش را آورده بود برایش امضا کنم امضا می دادم، بعد به غذای ساده و تناسب اندام خراب نکنی که جلویم گذاشته اند نگاه می کردم و یاد ورزش های سختی که مربی ام تا نیم ساعت بعدش می خواست بهم بدهد می افتادم و همانطور که این هزار تا کار از سر و کولم بالا می رفت با دستگاه کوچکی گونه هایم را به سمت بالا ماساژ می دادم که مبادا از قیافه بیفتند.

اما حالا چی؟ درست است که من لیدی گاگا نیستم، اما به جایش  می توانم سه ساعت کامل بنشینم و به این موضوع مهم فکر کنم که اول مسواک بزنم و بعد بخوابم یا بروم بخوابم و صبح بیدار شوم مسواک بزنم!؟

+ نیکولا 

من خرم، تو خری، او خر است...

عادت کردیم وقتی یه کلاس آموزشی توی دو تا موسسه برگزار میشه، اونی رو انتخاب کنیم که شهریه اش گرون تره. بعد پیش خودمون بگیم "لابد یه عیب و نقصی داره که ارزون می گیرن!!!"

عادت کردیم وقتی با کسی قرار می ذاریم، اگه دیر اومد بگیم "سرش شلوغه. چند تا پروژه رو دستشه. طرف واسه خودش کسیه!" و اگه زود اومد بگیم "بیکاره! فقط منتظره یه اشاره بکنی بیاد!"

عادت کردیم وقتی با کسی کار داریم هفتاد بار بهش زنگ بزنیم. پنجاه دفعه اش اشغال باشه، ده دفعه اش توی جلسه باشه، پنج دفعه سفر کاری، سه بار دستش بند باشه و دو دفعه آخر بگه "بعدا باهاتون تماس میگیرم" ولی اگه همون دفعه اول جواب داد بگیم" الکی میگن یارو معروفه ها. این که از منم الکی تره!"

عادت کردیم برای پیدا کردن دکتر واسه عمل دماغ ، به اون دکتری مراجعه کنیم که وقتی زنگ می زنی مطبش سی و پنج دقیقه یک سره آهنگ لاو استوری برات پخش می کنه. انگار مدت انتظار توی شکل دماغمون قراره تاثیری بذاره.

عادت کردیم به اون آرایشگاهی بریم که سرمون رو با رنگ ایرانی رنگ می کنه ولی سیصد هزار تومن میگیره، نه اونی که با همون رنگ ایرانی رنگ می کنه و پنجاه تومن میگیره. چه میدونیم خب! لابد اون اولیه دستش طلاست که انقدر طرفدار داره!

عادت کردیم اون شلواری رو بخریم که به قول فروشنده "اینم دارم. همون مارک. صد تومن گرون تر". چرا؟ چون اعتقاد داریم هر چقدر پول بدیم همون قدر آش می خوریم!

عادت کردیم بذاریم همه عالم و آدم خر فرضمون کنن. خودمونم خودمونو خر فرض کنیم. حتی ما هم دیگرانو خر فرض کنیم!!!

+ نیکولا 

و این زنجیره ادامه دارد...

بعضی ها هم هستند که اصولا می آیند توی زندگی ات که بگویند تا ابد با تو خواهند ماند و جانشان برای تو در می رود و این حرف ها. بعدش خیلی راحت ول می کنند می روند. که چی بشود؟ که تو بروی افسردگی بگیری و خودکشی کنی؟! نه خیر! می روند که بعد از آن هر کس دیگری آمد توی زندگی ات و ادعا کرد که تا ابد با تو خواهد ماند و جانش برای تو در می رود، خیلی سریع بهش بگویی "پست دروغگو!" و او به خاطر اینکه بهش توهین کرده ای بگذارد برود و تو هم پیش خودت بگویی "گفتما! اینم دروغگو بود می خواست بره!"

+ نیکولا 

ثوابش مال شما، گناهش مال من!

 وقتی بچه بودم و بابا دستم را می گرفت و تا سر کوچه همراهم می آمد که سوار سرویسم کند، مدام از این طرف به آن طرف می پریدم و همانطور که دست های بابا را دنبال خودم می کشاندم پاهام را تنگ و گشاد و باز و بسته می کردم و کج و کوله راه می رفتم که فقط ته کتانی های سفید خوشگلم به تف هایی که مردم کف کوچه انداخته اند نخورد.

هنوز هم همینم. وقتی از خانه می زنم بیرون به جای اینکه روبرویم را نگاه کنم فقط باید حواسم را جمع کنم که روی تف های کف خیابان راه نروم. دیگر ملودی "ااااخ ، توووووف" آدم ها که از 5 صبح تا نصفه شب توی کوچه نواخته می شود را حفظ شده ام. مخصوصا توی ماه رمضان که ملودی سرعت بیشتری می گیرد و آدم ها برای اینکه آب دهان و خلط های توی گلویشان را قورت ندهند و روزه شان باطل نشود، آن را در هر جای ممکن از باغچه ای که تازه توی آن شمعدانی کاشته شده تا خیابان و جلوی در خانه ها، تف می کنند.

آن وقت چه می شود؟ من نوعی باید وقت راه رفتن هی فاصله پاهایم را کم و زیاد کنم و حواسم به تف ها و خلط ها باشد و هم زمان به این فکر کنم که روزه مگر فقط حق الله است؟ این تف ها که حال مردم را بهم می زنند بی شک فرو خوردنشان از کف خیابان انداختنشان روا تر است. کاش می شد یک تابلو بزنیم جلوی خانه هایمان که "جان هر کس دوست دارید، تف هایتان را بخورید لطفا! "

+ نیکولا 

بی ادب نیستم، واقعیت را می نویسم

رابطمه داشتنمان با بعضی آدم ها و آمدنشان به زندگی ما درست مثل باد معده بی موقعی می ماند که وسط جمع سر می رسد، قبل از اینکه فرصت کنی خودت را به دستشویی برسانی یا حداقل کوچک ترین حرکتی برای بی صدا خفه کردنش انجام بدهی، با سرعت می آید و با همان سرعت هم می رود. بعد تو می مانی و یک عمر سرکوفت زدن به خودت...

+ نیکولا 

مرسی ام...

وقتی حالم را می پرسی و می گویم "مرسی"، یعنی نه انقدر خوبم که بگویم "خوبم". نه انقدر بدم که بگویم "خوب نیستم". نه انقدر حوصله دارم که بگویی "چرا الکی می گی خوبی؟!" و جوابت را بدهم . نه انقدر حال دارم که بخواهم  "چرا خوب نیستی؟!" هایت را با روی خوش پاسخ بدهم. پس یک جور متوسط بی حوصله رو به بد تصور کن مثلا و بعدش بیخیال شو. همه که نباید خوب یا بد باشند. بعضی ها هم هستند که مرسی اند.

+ نیکولا 

نمیدونمیسم!!!

مد که فقط لباس و کلیپس و آرایش نیست، خیلی وقت ها یک چیزهایی مد می شود که حتی خودمان هم نمی دانیم چیست. مثلا چی؟ مثلا روشنفکری، نانو، غرب گرایی افراطی، پست مدرنیسم! حالا همه شان یک طرف، این پست مدرنیسم یک طرف دیگر. من به شخصه شاید معنی روشنفکر بودن، فناوری نانو و غرب گرایی افراطی را بدانم اما هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نتوانسته ام معنای پست مدرنیسم را درک کنم.

قصدم از نوشتن این مطلب هم به هیچ وجه زیر سوال بردن پست مدرنیسم یا مسخره کردن آن نیست، فقط از مد شدن الکی آن واقعا خسته شده ام. چند سال است هر وقت شب شعر می روم و شعری درباره سیگار و کافه و خیانت می شنوم، قبل از اینکه به وزن و قافیه و معنی شعر و آهنگ و حتی لذت بردن از آن فکر کنم از در و دیوار و آسمان این جمله می ریزد که "شعر پست مدرن قشنگی بود!" بعد من باید تا آخر شب شعر و حتی روزهای بعدش به این فکر کنم که چرا پست مدرن بود؟ اصلا شباهتی با هدف آن شاعرهای بیچاره ای که واقعا شعر پست مدرن گفته اند داشت؟

یا مثلا هر وقت کتابی می گیرم دستم یا توی کارگاهی داستانی می شنوم که هیچ چیز از سر و ته اش نمی فهمم و حتی یکی از عناصر داستانی را هم نمی توانم در آن تشخیص دهم، سریع دوباره از در و دیوار و آسمان مشت کوبنده ای بر دهانم نازل می شود که "واه! داستان پست مدرنه دیگه !" و همان مشت کوبنده مرا می برد به این فکر که اصلا داستان پست مدرن چیست و این داستانی که خواندم چقدر با آن شباهت داشت؟

بعضی چیزها جدای از معنایشان، جدای از خوب یا بد بودنشان، جدای از قصد و هدفشان، فقط بلدند مد بشوند و ما را به یک اشاره بفرستند توی دنیای هپروت و یک عالمه فکر که "خب حالا که چی؟" . باور کنید یک بار از یکی از همین دوستانی که ادعای نوشتن داستان پست مدرن داشت و کلی هم نوچه و مرید و این ها دور خودش جمع کرده بود پرسیدم" پست مدرن یعنی چی دقیقا؟" . یک کمی نگاهم  کرد و گفت " پست مدرن، پست مدرنه دیگه. معنی نداره که. اگه قرار بود معنی داشته باشه که اسمش نمی شد پست مدرن!" و من درست از همان روز دارم سنگ هایم را با خودم وا می کنم که آیا از این به بعد باید هر چیز بدون معنایی که دیدم را پست مدرن بدانم و از خواندن یا شنیدنش کف کرده و به آفریننده اش هزار آفرین بگویم؟؟؟  

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر