نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

یک نفر باید قدم بردارد بالاخره...

وقتی به دوست ها و همکلاسی هایم فکر می کنم می بینم که همه شان یا از ایران رفته اند، یا دارند کارهایشان را می کنند که بروند یا حداقل دوست دارند بروند. بعد من در حالتی که به نظر خیلی ها احمقانه یا شعارگونه به نظر می رسد محکم چسبیده ام به این خاک و دلم نمی خواهد هیچ جای دیگری زندگی کنم یا درس بخوانم. سفرهای کوتاه یا دوره دیدن و آشنا شدن با کشورهای دیگر را دوست دارم اما «ول کردن و رفتن» را نه!

من هم مثل خیلی ها از خیلی چیزها شاکی ام. از بچه های کوچک دستفروش گرفته تا زن هایی که با تن شان پول در می آورند و جوان های بی کار و بی عدالتی ها و رابطه بازی ها در زمینه درسی و کاری و گرانی و فلان و فلان! اما دوست ندارم همه چیز را ول کنم و بروم. شاید به قول خیلی ها جوگیر شده ام اما ترجیح می دهم جوگیر باشم و بمانم و سعی کنم یک درصد (همین یک درصد هاست که معجزه می کند) وضع را عوض کنم، نه اینکه بروم و دعا کنم که همه چیز خودش درست شود. هیچ چیز خودش درست نمی شود و خدا سرگذشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد تا خودشان نخواهند (اگر حرف مرا باور ندارید بروید قرآن خودش را بخوانید!)

اعصابم خرد می شود وقتی هر کس از راه می رسد می گوید: «خاک تو سرت! تو با این موقعیت چرا نمیری؟». اصلا من یک دختر جوگیر شعار دهنده نادان هستم که با وجود موقعیت خوبی که برای پذیرش گرفتن و رفتن دارم، دلم می خواهد بمانم و کارهای بزرگ تری بکنم. زور که نیست؟ هست؟

+ نیکولا 

یک خل به علاوه یک خل دیگر!

اگر قرار باشد خل ترین دخترهای شهر را انتخاب کنند، بی شک من و برفی به طور مشترک کاپ نفر اول را بالای سر می بریم. اینکه آدم هر روز برود یک عالمه کیف و کرم ضد آفتاب و لوازم آرایش و لباس و عینک قیمت کند، بعد همانطور که دارد پول هایش را از شپش های ته جیبش جدا می کند، یکدفعه ببیند وسط کتابفروشی ایستاده و یک عالمه کتاب توی بغلش است و پول ها را داده به صندوقدار و فقط شپش توی جیبش مانده، حتما نشانه ای از خل بودن است. این نکته را یادتان نرود که این نوع از خل بودگی واگیردار است. وگرنه من و برفی هیچ کدام اوایلش به این شدت خل نبودیم. هی روی هم تاثیر گذاشتیم و شدیم اینی که می بینید. حالا فقط سعی می کنیم وقتی از کتابفروشی می آییم بیرون خودمان را بزنیم به آن راه و غصه پول نداشتنمان را نخوریم و غصه شاداب نبودن پوستمان را نخوریم و غصه آن عینکی که اندازه دو ماه حقوقمان می ارزید را نخوریم و غصه مانتوهای بته جقه دار رنگی رنگی را نخوریم و بخندیم و به این فکر کنیم که خل بودن هم عالمی دارد برای خودش...

+ نیکولا 

جهان از پنجره خط 651

تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که اتوبوس اصلا وسیله نقلیه خوبی نیست. نه به خاطر سرعت کم یا زیر آفتاب بودنش، به خاطر اینکه توی اتوبوس مجبوری از بالا آدم ها را نگاه کنی. منظورم تحقیر کردن دیگران نیست ها. جدی جدی از یک ارتفاع بالاتر نگاه کردن را می گویم. توی اتوبوس که نشسته ای، ناخودآگاه چشمت می افتد به ماشین هایی که از کنارتان رد می شوند. حواست می رود به آدم های توی ماشین، به دست های پسرانه راننده ای روی ران یک شلوار دخترانه، به دست های چروکی روی دنده، به دست های زنانه بی اعصابی که روی فرمان ضرب می گیرند، به دست هایی که گوشه های جزوه توی دستشان را پاره پاره می کنند، به دست هایی که با ناخن های هزار رنگشان پنجره را می کشند بالا، به دست های سیاه دختربچه ای که آویزان شیشه شده تا فال هایش بقیه روز یک نفر را تعبیر کنند...

گفتم که. تازگی ها فهمیده ام توی اتوبوس نشستن بد است، از بالا آدم ها را نگاه کردن بد است، هر روز مرور کردن تمام مشکلات عشقی و اجتماعی و اقتصادی کشور توی بند بند انگشتان مردم، بد است. واقعا واقعا واقعا بد است!

+ نیکولا 

مای خودخواه!

پیرزن مهربانی بود که دوستمان داشت. معلم علوم اجتماعی دبیرستانمان را می گویم. خیلی هفته ها امتحانش را سفید می دادیم، کنسل می کردیم، درس نمی خواندیم، حتی گاهی دستش می انداختیم اما دوستمان داشت و ما هم با همه شیطنت هایمان عاشقش بودیم. تمام دو سالی که معلممان بود زورش را زد که به ما بفهماند «اصالت جمع» مهم تر از «اصالت فرد» است اما هر جلسه بعد از اینکه می آمد سر کلاس و کیفش را روی میز می گذاشت و می پرسید «خب... فکراتونو کردین؟ دیدین اصالت جمع مهم تره؟» اکثریت بچه ها دوباره مخالفت می کردند و فرد را، شخص شخیص خودشان را(!)، مهم تر از مصلحت همه دنیا می دانستند.

بعضی وقت ها دلم می خواست بهش بگویم «بیخیال. این ها عوض نمی شن» اما خودم بیخیال می شدم و سعی می کردم مثل معلم علوم اجتماعی به عوض شدن آدم ها و اهمیت دادنشان به اطرافیان، امیدوار باشم.

از آن روزها شش سال گذشته اما مطمئنم هنوز هم اگر همه بچه های کلاس را دور هم جمع کند و همین سوال را بپرسد، باز هم همه همان جواب را می دهند. اصلا خیلی هایمان هم که ادعا می کنیم اصالت جمع برایمان اهمیت دارد در عمل آن را رعایت نمی کنیم. خیلی از ما توی سایه نشستن داخل اتوبوس را به کم شدن جای کسی که کنارمان نشسته و له شدنش ترجیح می دهیم. خریدن آخرین دانه نان کنجدی و یک ساعت بحث کردن سر آن را به بخشیدن آن به زنی که حامله است و دلش می خواهد، ترجیح می دهیم. گفتن «خاموشش کنین می خوام حرف بزنم» به راننده و تلفنی حرف زدن با دوست دختر یا دوست پسرمان را به موسیقی شنیدن مسافران داخل تاکسی ترجیح می دهیم. پرت کردن زباله از راه دور و خسته نشدن پایمان را به ترکیدن و پخش شدن بوی گندش در محل ترجیح می دهیم. باز هم بگویم...؟ چقدر خوش بین بود معلم بیچاره علوم اجتماعی مان. معلوم است که «ما»ی با این اعتقادات را نمی شود به این سادگی ها به «اصالت جمع» معتقد کرد!

+ نیکولا 

تقصیر اوست که از همه رژگونه های دنیا متنفرم

خیلی وقت است که خجالت کشیدن را نمی توانم درک کنم. درست از وقتی که دبیرستانی بودم. من را دیده بود و خندیده بود و کلی ذوق کرده بود. اما بعدش ، یادم نیست چقدر بعدش، وقتی رفته بود گفته بود «دوست داشتم اولین بار که می بینمت از خجالت لپ هات قرمز شه» و من هنوز نمی فهمم چرا از چیزی که خجالت ندارد باید خجالت بکشم. خجالت را وقتی می کشند که کار بدی کرده باشند، وقتی که از انجام کاری شرمنده باشند، وقتی کاری بکنند که نوع بشر آن را قبیح بداند. دیدن او، دیدن کسی که با پاک ترین حس دنیا دوستش داشتم، چرا باید باعث خجالتم می شد؟

می دانی؟ دست خودم نیست. بعضی حرف ها را هیچ وقت نمی توانم فراموش کنم.بعضی حرف ها انگار میخ دارند اصلا. می روند ته ته ته مخ آدم. با اینکه بعضی آدم ها را می بخشم. کینه به دل نمیگیرم. سعی می کنم خاطرات خوبشان را نگه دارم و به این فکر کنم که شاید اگر در زندگی ام می ماندند اتفاقات بدتری می افتاد، اما بعضی حرف هایشان را هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نمی توانم فراموش کنم. حالا فراموش نکردنش یک بحث است، اینکه آن حرف های لعنتی روزی صد بار توی مخم رژه می روند و هی با خودم کلنجار می روم که چرا باید همچین حرفی می زد، یک بحث دیگر. فکرش را بکن، هر روز که می خواهی رژ گونه بزنی به این فکر کنی که چرا لپ هات باید از دیدن کسی که دوستش داشتی قرمز می شد؟ اصلا از چی باید خجالت می کشیدی؟ از دوست داشتنش؟ از دیدنش؟ از خوشحال شدنش؟ و هیچ وقت به جوابی نرسی...

+ نیکولا 

یک قرار خودمانی برای ساخت کتابخانه

مردی که توی عکس است را می شناسید؟ مطمئنم که حتی اگر اسمش را ندانید، حتما عبارت «معلم کالو» را شنیده اید. عبدالمحمد شعرانی معلم جوانی است که چند سال قبل توانست خودش، چند نفر شاگرد مدرسه کوچکش و روستای ناشناخته کالو در بوشهر را به شهرت جهانی برساند. به طوری که از سراسر جهان برای او و شاگردانش نامه های بسیار و هدایای مختلفی از راه رسید.

این بار معلم کالو برنامه بزرگتری در سر دارد. او قصد کرده برای 77 مدرسه در بوشهر که شاگردان کمتر از ده نفر دارند و امکاناتشان کافی نیست، کتابخانه و کتاب تهیه کند. البته با کمک مردم.

با برآوردی که معلم کالو کرده است برای خرید و تجهیز هر کلاس به قفسه کتابخانه و کتابهای آن، چیزی حدود چهارصد هزار تومان پول لازم است که تا همین لحظه هزینه تجهیز ده کلاس آماده شده. البته نباید حتما پول کمک کنید. شمایی که دلتان می خواهد بچه های کشورتان در هر منطقه دور افتاده ای هم بتوانند کتاب بخوانند، کافی است کتاب هایی که قصد اهدایشان را دارید بردارید و به نشانی زیر بفرستید : بوشهر، اداره کل آموزش و پرورش استان بوشهر، برسد به دست معلم کالو.

اگر قصد کمک مالی دارید ایمیل بزنید تا شماره حساب آقای شعرانی را در اختیارتان بگذارم. اگر هم سوالی داشتید بگویید تا از ایشان بپرسم...

برای اطلاعات بیشتر هم می توانید به وبلاگ آقای شعرانی مراجعه کنید.

در ضمن کتاب ها باید غیر درسی و برای مخاطبین مقطع ابتدایی (کودک) باشند.

+ نیکولا 

خدای شروع های خوب...

دقت کرده اید چقدر بعضی چیزها را خوب بلدیم.منظورم از "یم" ته فعل، اکثر ماست. شاید مثلا 90 درصدمان. و منظورم از "بعضی چیزها" در این پست "شروع کردن مسائل مختلف" است. یک کم که توی عمق خودمان فرو برویم می بینیم چقدر همیشه همه چیز را خوب شروع کرده ایم. از دوستی های معمولی گرفته تا رابطه های عاطفی عمیق دو نفره، از سریال سازی هایمان گرفته تا طرح های عمرانی، از درس خواندنمان در مدرسه گرفته تا پایان نامه و پروژه های خیلی بزرگ.

این را نمی دانم که ما جو را میگیریم یا جو ما را ولی همیشه اول هر چیز جوگیریم. انقدر با یکی صمیمی می شویم که خودمان باورمان نمی شود، انقدر عشق یکی می افتد توی سرمان که زندگی یادمان می رود، انقدر اول یک فیلم را خوب شروع می کنیم که برای صحنه بعدش همه سر و دست می شکنند، انقدر کلنگ طرح های عمرانی را خوب می زنیم که انگار داریم ایفل می سازیم ، انقدر اول سال جزوه هایمان را تر و تمیز می نویسیم که دلمان نمی آید نگاهش کنیم که مبادا کثیف شود، انقدر برای پایان نامه مان فکر و نقشه و طرح و برنامه توی سرمان هست که نمی دانیم کدام را اول اجرا کنیم.

بعدش چه می شود؟ بعد یک مدت، دوست جان صمیمی مان می شود "همون دختره یا پسره عوضی!". عشق مان می شود "اون آشغالی که منو پیچوند" . سریال یا فیلم هایمان را چون نمی دانیم چطور تمام کنیم یا "پایان باز" می ماند یا شخصیت اصلی اش را می زنیم می کشیم. طرح های عمرانی مان را به بهانه "عدم بودجه و ناسازگاری با محیط و هزار چیز دیگر" نصفه ول می کنیم. جزوه هایمان را یک نفر باید از توی زباله ها پیدا کند آخر ترم. پایان نامه را هم که کی داده کی گرفته، حالا یک کاریش می کنیم بعدا!

همین است که می گویم جوگیریم. اصلا انگار نمی توانیم تا آخرش برویم. بعد هم همه چیز را می اندازیم تقصیر یک چیز دیگر، یک کس دیگر، یک ماجرای دیگر. اصلا می دانید؟ ما خدای شروع های خوبیم و پایان های بد!

+ نیکولا 

هفتاب نیکولایی (شماره اول)

حتما همین اول کار می خواهید بپرسید «هفتاب» یعنی چه؟ خب من هم همین حالا برایتان توضیح می دهم. هفتاب در واقع فشرده شده عبارت «هفت چیز درباره کتاب» است. یعنی قرار است از این به بعد هر هفته (که هفته هم خودش یک جورهایی به هفتاب ربط دارد!) یکی از این هفتاب ها بیاید روی وبلاگ. چرا؟ چون در این مدت خیلی هایتان از اینکه پیشنهادات نیکولایی صرفا به معرفی مشخصات کتاب می پرداخت و چیز اضافه ای درباره اش نمی گفت، شاکی بودید. من هم آمدم این هفتاب را راه انداختم که هر کتابی که می خوانم و دوست دارم بقیه هم بخوانند را با توضیحات کامل تری به شما معرفی کنم.

از طرف دیگر، خیلی ها هم شاکی بودند از اینکه کتاب هایی که پیشنهاد می دهم را توی بازار پیدا نمی کنند. برای همین توی هر هفتاب یک روش خرید برای خریدن آن کتاب هست. هر شماره می گردم و ارزان ترین راه ممکن که کتاب را به دستتان برساند پیدا می کنم. اگر ببینم نسخه الکترونیکش از نسخه کاغذی ارزان تر است آن را لینک می دهم. اگر ببینم یک سایتی هست که دارد نسخه کاغذی را با تخفیف عرضه می کند آن را معرفی می کنم و اگر ببینم کتابی در فضای اینترنت برای خرید موجود نیست، همه تلاشم را می کنم که با ناشر صحبت کرده و تعدادی از آن کتاب را با تخفیف ویژه و بدون دردسر برایتان ارسال کنم. یعنی کلا خیالتان از داشتن کتابهایی که قرار است معرفی شود راحت باشد.

این پروژه تا حالا که هیچ منفعت مالی برایم نداشته. چه بسا کمی هم از جیب خرجش کرده ام. اما خب شاید بعدا سودی چیزی هم برایم ماند. هدف رساندن کتاب های خوب به دست آنهایی است که دوست دارند کتاب خوب بخوانند اما به هر دلیلی امکان دسترسی به آن را ندارند. همه زورم را می زنم که در این قضیه مخاطبانم یک ریال هم ضرر نکنند.

از دوست عزیزم یوسف فراهانی که برای طراحی پوستر زحمت شبانه روزی کشید و از حمید حاجی میرزایی که تصویرگری هفتاب را به عهده گرفت هم یک دنیا ممنونم.

این شما و این هم اولین شماره از هفتاب نیکولایی: (روی تصویر کلیک کنید)

برای استفاده از کتاب های الکترونیک رایگان یا خرید نسخه الکترونیک این کتاب هم می توانید به اینجا مراجعه کنید.

+ نیکولا 

همانا او تنها دوست من بود...

امروز رسما کارت دانشجویی ام را گرفتند باطل کردند و فارغ التحصیل شدم. وقت بیرون آمدن از دانشکده بدجور دلم گرفته بود. نه برای دوستان خوبی که نداشتم، نه برای خوشی که نگذشت، نه برای لذتی که از کلاس ها نبردم، نه برای دانشکده ای که هیچ وقت لبخند روی لب هایم نیاورد، نه برای دوره دانشجویی که حتی معنی اش را هم نفهمیدم. فقط دلم تنگ شد وقتی مسئول آموزش برگه اتمام واحدهای درسی را داد دستم و گفت: دیگه داری جدی جدی میری از پیش ما...؟

+ایمیل ها را با تاخیر چند روزه جواب می دهم. معذرت.

+ نیکولا 

مهم تر از کشف جاذبه حتی!

رفتن یک نفر از زندگی آدم، مثل بریدن دست با چاقوست. بعد از یک مدت عادت می کنی با یک دست غذا بپزی، با یک دست ظرف بشوری، با یک دست شلوارت را بکشی بالا و دکمه ات را ببندی، با یک دست تایپ کنی حتی، ولی یک روز سر یک اتفاق عادی مثل صاف کشیدن خط چشم، شدت نیاز به آن یکی دستت را می فهمی. درست مثل رفتن کسی از زندگی ات که به نبودنش حسابی عادت می کنی اما یک روز وقت بستن قفل گردنبندت، تازه می فهمی چقدر جاش خالی است...

+ نیکولا 

مطالب قدیمی‌تر